سکینه روشنگر 

       آهنگ سفر


میروم تا از دیار نامرادان

از پریان، دختران و نوجوانان

پرده بگشایم ز راز پــر شکستن
از پر بشکستۀ نو رستگان،

میروم تا بشنوم فریاد مردم

از شقاوت، تیره روزی، سایه های سرد زندان

از فروغلتیدن فرهنگ کشور در سراشیب تباهی

از سقوط علم و ارزشهای انسان

میروم تا گل گزارم برمزار سرد عاشق

بشنوم فریاد مادر ازغم  پژمردن  گل های باغش

سر گزارم بر ستبر شانه های پاک خواهر

بشنوم از فقر، وز بیداد دوران.

آه و افسوس از جهالت.

آری!

در شب تاریک آهنگ سفر کردم

در میان دود و آتش، سایه های مرگ و تهدید

 بیهراس از طالب و ملا و چلی

پای صحبت در کنار مادران دلشکسته

در بساط دختران در بستر رویای مرده

از فروغلتیدن سرو سپیدار

از ستم، بیداد، از خشم تبر دار

قصه های ناتمام مردم در بند گرفتار

آری آری!

من شنیدم از زبان مادران با شهامت

از زبان دختران پاک طینت

از زبان مردمان با جسارت

این سرود و این ترانه

بهر دوستان همنوردان

در کتاب زندگانی می نگاریم رسم یاری

دست بدست هم ستیزیم

حلقۀ دامی، به دشمن طرح ریزیم

با شناخت از مکر و نیرنگ تبردار

گام های استوار و با درایت

بشکنیم پیمانۀ زهر جهالت

بگسلیم زنجیرها را 

با امید و  با صداقت
خانه ای در شان انسان
از برای نسل نو آباد سازیم

این چنین است رسم یاری

اینچنین است زندگانی