لیلی غزل

          ازدواج‌های اجباری*

جز خودم هیچ‌کس نمی‌فهمید، بغض جامانده در گلویم را
در گل دست خویش‌ می‌دیدم نعش خونین آرزویم را

تور و پیراهن سپید انگار داشت روح و تن مرا می‌خورد
همه با اشتها مگر آنشب، خورده بودند نانِ “طویم” را

عقده‌ام را ندیده بود عاقد، عقد را بست و داد این فتوا
مثل حُکم خدا کنم اجرا، بعد ازین هرچه امر شویم را

مثل یک گردباد سرگردان، می‌زدم چرخ دور دور خودم
آن‌قدر گم شدم که گم کردم، عاقبت راه جست‌ وجویم را

تنم آبستن زمستان بود، جیغ‌هایم سکوت می‌زایید
در بهاری که زرد بود از درد، دادم از دست رنگ و بویم را 

مثل آن تک‌درخت بی‌حاصل، بر سرم بارها تبر خوردم
با تب سقطِ هر‌‌‌ جنین‌ قشنگ، غصه بلعید روی و مویم را

اگر این زنده‌گی دویدن بود؟ مطرب از سوز دل چرا می‌خواند؟
تا به امروز هم نفهمیدم، معنیِ [آستا برویم] را

* این شعر تقدیم است به قربانیان این پدیده‌ ی تلخ و نامیمون