لیلی غزل
از صدای شعر میترسی
از آن دم که قلم در دستِ من افتاده، میترسی
تو از آوازِ پای من، به روی جاده میترسی
بدستانت اگرچه بمب و باروت است، میدانم
که از من از صدایِ شعر صاف و ساده میترسی
تو پنهانی درونِ «کور»های تار، از اینروست
که از نامِ زنان روشن و آزاده میترسی
تبر در دست داری، زخم میکاری و میبینیم
که از ما، سروهای محکم و اِستاده میترسی
من از چیزی نمیترسم، ولی ازاین حقیقت تو
که “با حق هر که درافتاده، برافتاده،” میترسی
چنان در ظلمتِ اندیشه گم گشتی که پیدا است
تو از هرچه زن زیباست، فوقالعاده میترسی
من از بند و غُل و زنجیر و زندانت نمیترسم
ولی تو از حضور من به رویِ جاده میترسی