لیلی غزل
امید زندگی
لبریزم آنقدر که بریزم دهندهن
این روزها پُرم به خدا، از «تهیشدن»
ای زندهگی! چقدر برقصم به سازِ تو؟
باری تو هم برقص به سازِ سکوتِ من
با من اگر چه هیچ تفاهم نداشتی
با تو نداشتم سرِ این جنگِ تن به تن
عقلم به پیچ وتاپِ قدت، قد نمیدهد
افتادهام چو مورچه در پایِ کرگدن
لطفاً بگو که غیرِ شکستن چه چاره داشت؛
یک شیشه در مقابلِ سرسختیِ چُدن؟
شد سالها که نبضِ جهان با تو میتپد
اصلاً کی هست؟ این منِ تنهایِ بیوطن؟
با این فشارِ سخت، نهتنها که دخترش
میماند آخرش پدرِ آدم از سخن!
با این امید زندهام ای زندهگی، که آخ…
یکروز میکنم به سرِ گورِ تو اَتَن!