هورخش مبارز
باده و جام….
ساقیا، باده بده کز خمِ چشمانِ تو مستم
که ز یک نیمنظر، تا ابد از خویش گسستم
ماه، در آینهی روی تو حیران شده هر شب
شبنم از شوقِ تو من بر گلِ جانم بنشستم
به هوای نفس گرمِ تو صد باغ شگفتند
که من از شهد لبت، در دلِ صحرا بشگفتم
گرچه در کعبه و دیر است مرا راهِ عبادت
به تماشای رُخَت، قبلهٔ دل را که پرستم
زلفِ چون شامِ سیاهت همه دلها به اسارت
برده در حلقهی خود، من ز جهان دست بشستم
چشمِ بیمار تو صد آینه از عشق شکستهست
هر که در دامِ تو افتاد، به صد بوسه پرستم
بوی آن عطر که از پیرهنِ یار وزیدست
برده جانم، که به یک لحظه در آن کوی نشستم
ای که لبخند تو خورشیدِ جهانتابِ دلِ ماست
در شبِ تیرهٔ غم، روشنی از ماه تو جستم
ساقیا، نام تو را بر دل و جان نقش نمودم
که از این عشقِ جگرسوز، به جان باز نرستم
2025 , 11 08