عزت آهنگر
بداهۀ امشب
باران امید
باران ببر تو جوشم، این غصه وخروشم
اشکی رخم تو بر گیر، تا اشک ابر نوشم
باران حکایت دل، طوفانی و تعب زاست
احساس کن درین عصر، بند ستم بدوشم
باران تو آشنائی، بر درد هجر و غربت
آید بهار آزاد ! تا رخت گل بپوشم؟
باران امید آور، در این جزیره ی تار
تا نای دانش و علم آید گهی بگوشم
باران بیار تو عفت، در کلبه ی محبت
خورشید را بیارا، رنگینه کن سروشم
از لابلای واژه، اشک و الم خروشان
در بستر رهایی، همرزم سخت کوشم
با ژاله ی عدالت، این خاک را صفا ده
عطر سپیده گاه را افشان به روی دوشم
۱۸ سپتامبر ۲۰۲۵