استاد عبدالهادی رهنما

              بار سنگینم

شده چندی چو ابر بهمن و دی سرد و غمگینم

که دور افتاده از بزم محبت های دیرینم

چنان کام دلم تلخ است از بی مهری گردون

که شستم دست از گلشنسرای جان شیرینم

درای نالۀ یک کاروان غمگینی دردم

کجا آغوش گرمٍ سر زند از بهر تسکینم

به یاد مهربانی های یاران وفا پیشه

ز باغ خاطرات شان ز هر سو خوشه ها چینم

پرید از کاخ تن مرغ جوانی روزگارش خوش

به جایش اشک رنگین می کند رخسار زرینم

جوانی میکند با من همیشه غم،  دلش روشن

که هر لحظه به خواهم هست حاضر  گٍرد بالینم

اجل هم نازها دارد به پر سانم نمی آید

به دوش زندگانی سال ها شد بار سنگینم