استاد عبدالهادی رهنما

             بهار ناز میهن

چراغ عشق را در خانۀ اندیشه روشن کن

ورودی هر خس و خاشاک را از ریشه قدغن کن

غرورت را به پیش پای دانش کن تو قربانی

سرا پاهستی ات با عطرخوبی ها مزین کن

ز کشت زندگانی با صفا، از مهربانی ها

سر هر کوچۀ دل تا توانی بُرده خرمن کن

هر آنِ کو ندارد پاس آیین جوانمردی

تو با سِحر سخن در پیش اهل فضل الکن کن

مکن تکیه به دیوار رفاقت سخت لرزان است

به غیر یار جانی، حد هر کس را معین کن

بزن گشتی به شهر و روستای خاطرات خود

فضایش را پر از عطر بهار ناز میهن کن

چه زیبا می خرامی در خیابان غزل هایم

به هر جا می روی ای نازنین یادی هم از من کن !