استاد عبدالهادی رهنما
جان سرگردان
گل کرده عشقت ناگهان در سر زمین جان من
این را نمی دانی بدان ای گلشن و بستان من
از این کران تا آن کران، آیم به سویت پر زنان
تا جان تازه بر دمی بر جان سر گردان من
جان را تو نور دیگری، آفاق را روشنگری
خوبان عالم را سری، ای هست بی پایان من
آتش بزن بر این و آن، موج طرب، شور عیان
دل را ز غم ها وارهان، ای قبلۀ هر آن من
بی تو شرارم می کشد، غم در حصارم می کشد
هی انتظارم می کشد، ای اختر تابان من
با جام می مستم بکن، با عشق پیوستم بکن
بار دگر هستم بکن، تا واشود چشمان من
ای بر تر از هر آشنا، هر درد را باشی دوا
بنگر به حال رهنما، ای سرور و سلطان من