لیلی غزل

         جنون عشق

دلت بلخِ غزل اما، نگاهت بامیان من
تن تو کابل و آغوش گرمت جوزجان من

شبیه پایتخت سرزمین شعر زیبایی
خلاصه می‌شود در دست‌های تو جهان من

غزل پشت غزل گل می‌دهی، خورشید می‌باری
لبت انگور لعل و چشم‌هایت زنده‌جان من

تن من کفتر آزاد و بی‌پروای آغوشت
یخن‌قاق قشنگِ آبی تو آسمان من

اگر گل می‌کند این واژه‌ها در ناغزل‌‌هایم
جنون عشق تو جاری‌ست در جوی رگان من

هزاران سال پیش از ماجرایت گفته بودم که:
زنی از عشق می‌سوزد درون استخوان من

هزاران سال دیگر خوشه‌خوشه عشق خواهد داد
همین آهی که خیزد از دل آتش‌فشان من

خلاف هرچه عرف و شرع و قانون دوستت‌ دارم
اگر چه مو براید گفته‌گفته بر زبان من