حسرت دیروز
استادعبدالهادی رهنما
حسرت دیروز
دلم چون ماه دی گشته نسیم خوشگواری کو
ره زیبا تر از زیبا سوی باغ و بهاری کو
هوا ابری و دلگیر، بی کسی ها گشته سر بارش
رفیق همدل و شور نی و آهنگ تاری کو
جوانی رفته پیری آشیان بر شاخ جان بسته
به جز تنهایی و کنج نشستن کار و باری کو
خیالم همنوا با شکوه های حسرت دیروز
از این بیهوده بافی ها به جز برق شراری کو
گل امید پژمرده، توان را مادرش مرده
درخت زندگانی را نشاط و برگ و باری کو
همیش در سر زمین لحظه ها حیران و سرگردان
به این دنیای افسونگر عزیزان اعتباری کو
دگر خورشید مهر انگیز به بام جان نمی تابد
به غیر ناله های جغد روشن روزگاری کو
به پاییز تن من عطر عشقِ جلوه فرما نیست
نسیم بوی گندم زار آوای هزاری کو
padarjan2026-01-01T09:06:01+00:00