صنم عنبرین

     خورشید را سر می زنند

‎خورشید را سر می زنند، از صبحدم سر می کشد
‎غم های تاریک مرا، عشق تو در بر می کشد

‎فرزند های خنده ام، در جنگ قربانی شدند
‎تنها تو آگاهی از آن  دردی که مادر می کشد

‎می ترسم از تکرار خشم، از  ناگهان ویران شدن
‎بر ذهن  نو آباد من،  بگذشته لشکر می کشد

‎آتش گرفته پیکری ، در شهر نابینای من
‎یک زن به  روی زخم  خود، با خشم چادر می کشد

‎یک آسمان پرواز ده، تا بیخودی، آن‌گه ببین
‎شاهین عشقم از کجا تا ناکجا پر می کشد

‎فردا به نام ما شود، با پرچم لبخند تو
‎خورشیدِ عشق بی‌غروب، شب را به بستر می‌کشد

‎با فاصله مشت و یخن، با سرنوشتم دشمنم
‎تا من به سویی می کشم،  او سوی دیگر می کشد