شعر از صفیه میلاد
ارسالی سکینه روشنگر
دخت استقامت
فریاد کن سکوت زن بیقرار را
بشکن به خشم خویش، حصار غبار را
برخیز و از شکوه وجود سخن بگو
تا بشنود زمانه طنین بهار را
تو دخت استقامت و فخری، شبیه کوه
هرگز مپوش جامهٔ شبهای تار را
از زخمهای کهنه مترس و قدم بزن
باید دوباره سبز کنی روزگار را
بر شانهات رسالت صد نسل مانده است
باید که سر بلند کنی، این تبار را
هرچند سنگها سر راهت نهادهاند
بر هم بزن تو مکر شب نابکار را
بگذار تا جهان بشناسد فروغ زن
این مظهر بزرگ و پر از افتخار را
فردا ورق ورق شود این دفتر زمان
ثبت است نام روشن تو، یادگار را
ای خطبۀ سپیده در اندیشهٔ زمین
آیینه دار باش طلوع دیار را