ارسالی سکینه روشنگر

شعر از: صنم عنبرین

            درد وطن

این روز ها اگر وطنم درد می‌کشد

حس می کنم تمام تنم درد می‌کشد

وقتی که چشم‌های تو گرداب زندگی‌ست

نامم وَ ریشه‌ام، سخنم درد می‌کشد

از من مخواه رایحه‌ی شعر خوش‌گوار

هر لحظه روح ما و منم درد می‌کشد

در رو به روی مرگ چه مبهوت مانده‌ام

نعشم ببین که در کفنم درد می‌کشد

آرام و رام چون گله‌ رو سوی مسلخیم

از رنگ خون رخِ چمنم درد می‌کشد

جهل است گرم بافتن چشم‌هاى ما

اى بغض سهمگین يخنم درد مى‌كشد

دستی کجاست تا بگشاید گره ز کار

بالم شکسته پرزدنم درد می‌کشد