لیلی غزل
دل غمگین
امشب دلم اندازهی مهتاب غمگین است
نیلوفرانه در دلِ مرداب غمگین است
صد سال شد در کنجِ خانه مادرم تنهاست
صد سال شد عکس پدر در قاب غمگین است
هی چکهچکه میچکد آب از لبِ کلکین
حس میکنم حتی صدای آب غمگین است
امشب کنارِ پنجره یک زن تک وتنها
در پنجهی بیماریِ اعصاب غمگین است
بیچارگی از روی دوشش میپرد بالا
بیچاره است آن قدر که در خواب غمگین است
حس میکنم که شاعرِ این شعر در این شهر
اندازهی تنهاییِ «زریاب» غمگین است
امشب صدای جیرجیرکها نمیآید
پشتِ بلوطی بچهی سنجاب غمگین است
تهمینه امشب در سکوتِ مبهمی غرق است
تهمینه امشب خاطرِ سهراب غمگین است
قلبِ مرا هر ثانیه غم میفشارد که ـ
تصویرِ لبخندِ تو در لپتاپ غمگین است