لیلی غزل

دنیا حریف همت زن‌ها نمی‌شود

لیلی! چقدر خاطرت از غم گرفته است،
بیهوده سر به هر در و دیوار می‌زنی
انگار درد کُل جهان روی دوش توست،
این زخمه را که بر دل گیتار می‌زنی؟

لیلی، دوباره اول ماه است و فکر کن،
با لحن تند صاحبِ خانه چه می‌کنی؟
سقف اجاره نیز پناهت نداده است،
پشت نقاب شعر و ترانه چه می‌کنی؟

از گپ اگرچه سیر و پُر استی، سکوت کن،
این شعر صاف و ساده به دردت نمی‌خورد
رنگ سپید پیرهنت را سیاه کن،
این پیرهن به چهره‌ی زردت نمی‌خورد

لیلی! نخوان سرود و نگو شعر، گریه کن،
آب از سرت پریده، دگر «دختر سراج»*!
درمان نمی‌شود به دو سه بیت سست و خام،
این زخم‌های کهنه و این درد لاعلاج

رنج دگر شده به دلت رنج دخترت،
این روزها حساس به زخم زبان شده
«بیگانه» گفته، داد زده بر سرش: «اِلا»**،
این است جرم مردم ـ بی‌خانمان‌شده ـ

باید قبول کرد از این پس برای ما،
آغوش مادرانه دگر جا نمی‌دهد
یک روز می‌کنیم ازین مرز ها عبور،
این ملک درگرفته که ویزا نمی‌دهد

تمثیل خنده‌های قشنگت دگر بس است،
لیلی! چقدر عکس به دیوار می‌زنی؟
من خواب دیده‌ام که میان ستاره‌ها،
خود را به گیسوان خودت دار می‌زنی

لیلی! بس است شکوه از اندوه روزگار،
درد تو با غزل که مداوا نمی‌شود
خود را بزن به آب و به آتش، قوی بمان،
دنیا حریف همت زن‌ها نمی‌شود!

پانوشت‌ها:

*«دختر سراج»: نام پدرم سراج است.
**«اِلا»: نام همکلاسی دخترم، شیذر را «بیگانه‌ی بی‌وطن» خوانده بود.