استاد عبدالهادی رهنما
دود مان دیگری
کاش میشد تا رویم سوی جهان دیگری
زندگی سازیم به پا، با مردمان دیگری
چهار فصل عمر ما طی میشدی با شور و حال
زیر چتر با صفای آسمان دیگری
می نمودیم سر سرود زندگی را شاد شاد
روز و شب با مردمان مهربان دیگری
کاش میشد تا رهیم از چنگ این حسرت سرا
می زدیم پیوند خود با دودمان دیگری
زین غمستان می زدیم پر همچو خیل چلچله
آشیان می ساختیم در بوستان دیگری
از مروت، عشق، از احساس از انسانیت
نوش می کردیم کمی از جام جان دیگری
ما جوانی را ندیدیم داغ هایش بر دل است
کاش میشد بشنویم از دوستان دیگری