بشریت در آستانۀ:
راهپیمایی اجباری بهسوی پرتگاه،
یا ایجاد راهی برای خروج از جنون؟
نوشتۀ باب آواکیان
۲ مارس ۲۰۲۶
مشکل: سرمایهداری-امپریالیسم- محدود کردن و سوق دادن اجباری بشریت بهسوی فاجعه
در مانیفست کمونیست، مارکس و انگلس به تجربه تاریخی اشاره میکنند که در آن مبارزه بین طبقات متخاصم – بین گروههای ستمگر و ستمدیده در جامعه – گاهی به پیروزی یکی از این دو منجر شده است، اما گاهی نیز به “نابودی مشترک طبقات متخاصم” انجامیده است.
(نمونههای بارز بسیاری از این موارد در کتاب جدید «نفرین جالوت»[1] نوشته لوک کمپ-Goliath’s Curse, by Luke Kemp وجود دارد.)
امروزه، چشمانداز «نابودی عمومی» – نهفقط نابودی طبقات و نیروهای اجتماعی رقیب، بلکه نابودی کل بشریت – چشماندازی واقعی و وحشتناک است که درنتیجهی محصور شدن بشریت در روابط و دینامیکهای وحشتناک سیستم حاکم بر جهان، یعنی سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، ایجاد شده است. این امر به بیانیهی من معنای مشخصی میدهد و بر فوریت آن تأکید میکند:
ما، مردم جهان، دیگر نمیتوانیم اجازه دهیم که این امپریالیستها به تسلط خود بر جهان ادامه دهند و سرنوشت بشریت را تعیین کنند. آنها باید هر چه سریعتر سرنگون شوند. و اینیک واقعیت علمی است که ما مجبور نیستیم به این شکل زندگی کنیم.
از زمان ظهور شکافها و تضادهای طبقاتی و اجتماعی در میان انسانها از هزاران سال پیش و توسعهی دولتهای سرکوبگر قدرتمند، تاریخ با ظهور و سپس سقوط امپراتوریها مشخص شده است – که تنها با امپراتوریهای دیگر جایگزین شدهاند. اما دنیای امروز متفاوت است.
خطر جنگ هستهای، بهویژه بین امپریالیستهای ایالاتمتحده آمریکا از یکسو و روسیه و چین، که آنها نیز سرمایهداری-امپریالیست هستند، از سوی دیگر، بسیار جدی و اکنون رو به افزایش است.
تخریب مداوم و بهسرعت رو به افزایش محیطزیست نیز وجود دارد.
در وبسایت نشریه انقلاب (revcom.us)، در تعدادی از آثار ریموند لوتا و دیگران، و همچنین پاسخهایی که من به مصاحبهای که توسط نشریه Markaz Review درخواست شده بود، ارائه دادم (پاسخهایی که سپس از انتشار آنها خودداری کردند)، تحلیل علمی از چگونگی تسریع خطر بسیار پیشرفته فاجعه اقلیمی توسط ضرورت اساسی و پویاییهای اساسی سیستم سرمایهداری وجود دارد. و با حاکمیت رژیم فاشیستی ترامپ در این کشور، که مدتها آلودهکننده اصلی محیطزیست بوده است، اوضاع بهسرعت از خیلی بد به وحشتناکتر میرود.
ترامپ با شعار «حفاری کن، عزیزم، حفاری کن!»[2] وارد میدان شد- و از زمان به قدرت رسیدن، مناطق جدیدی، ازجمله زمینهای عمومی، را برای اکتشاف و بهرهبرداری از نفت و سایر منابع – بهویژه سوختهای فسیلی – باز کرده است. او، ازجمله در سخنرانی خود در سازمان ملل، واقعیت بحران اقلیمی را بهعنوان یک «کلاهبرداری» محکوم کرده است: «اینیک کلاهبرداری است، فقط بازندگان آن را باور میکنند…» و در اجلاس اخیر COP 30 در برزیل، کل ماجرا یک نمایش مضحک بود. آنها حتی نمیتوانستند، حتی در کلمات، در مورد آنچه میتوانست یک تعهد بیمعنی برای کاهش سوختهای فسیلی باشد – و درواقع، همانطور که گفتم، غارت سوختهای فسیلی در حال افزایش است – به توافق برسند، نه اینکه محدود شود، چه رسد به اینکه حذف شود.
ذوب یخهای قطبی بهعنوان بخشی از گرمایش کلی سیاره وجود دارد. و در اینجا نکته بسیار قابلتوجهی وجود دارد: این امپریالیستها در مواجهه با این ذوب یخهای قطبی چه میکنند؟ آیا آنها میگویند: «اوه، این وحشتناک است، بهطور عمده به تسریع بحران اقلیمی کمک خواهد کرد.» نه. آنها آن را بهعنوان یک مسئله رقابت استراتژیک برای کنترل خطوط دریایی کلیدی میبینند که اکنون با ذوب شدن یخها باز میشوند. این موضوع تا حد زیادی به این موضوع مربوط میشود که چرا ترامپ مدام اعلام میکند که «به هر طریقی» – من میخواستم بگویم «عادلانه یا ناجوانمردانه» اما آنها قطعاً ناجوانمردانه خواهند بود – او کنترل گرینلند را به دست خواهد گرفت، زیرا این موضوع کاملاً به آنچه من ازنظر مشاجره استراتژیک ذکر کردم، مربوط میشود. این روشی است که سیستم امپریالیستی و رهبران سیستم امپریالیستی به یک تحول بزرگ در بحران آبوهوا واکنش نشان میدهند.
درعینحال، ترامپ چیزی را اعلام کرده است که بسیاری آن را دکترین مونرو جدید نامیدهاند: اصرار بر اینکه قاره آمریکا «حیاطخلوت» ایالاتمتحده آمریکا است. این با تغییر خلیج مکزیک به «خلیج آمریکا» توسط او – حداقل در ذهن خودش، و تا حد زیادی در نحوه واکنش برخی دیگر به آن – همراه است. او با هدف اعلام شده تصرف و «اداره» آن کشور با ذخایر عظیم نفتیاش، درگیر تجاوز نظامی آشکار علیه ونزوئلا شده است. او همچنین کوبا را تهدید کرده است، و رئیسجمهور کلمبیا و همچنین رئیسجمهور مکزیک، در امور برزیل، آرژانتین و هندوراس دخالت کردهاند – همه با هدف اصرار و تقویت کل مفهوم قاره آمریکا بهعنوان حیاطخلوت، و بهعنوان حوزه نفوذ و استانی که تحت سلطه امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا است.
ترامپ با شدت تمام در حال احیای نقش قلدر امپریالیست کلاسیک است و در راستای سنت دیرینه و زشت مداخله نظامی یانکیها بهویژه در آمریکای مرکزی و جنوبی، مرتکب اقدامات تجاوزکارانه و جنایات جنگی بیشتری علیه کشورهای کمقدرتتر میشود.
بااینحال، این دنیای قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم نیست و باید دید که نتیجه قلدری قدرتهای بزرگ و تجاوز نظامی استعماری به سبک قدیمی ترامپ چه خواهد بود.
در بُعدی وسیعتر، اقدامات تهاجمی ترامپ نسبت به آمریکای لاتین بخشی از رقابت استراتژیک امپریالیستی قدرتهای بزرگ با چین است که به نیروی اصلی در تجارت و روابط با کشورهای آمریکای لاتین، ازجمله ونزوئلا، تبدیل شده است: چین مدتی است که منبع اصلی صادرات نفت ونزوئلا بوده است. (ترامپ و فاشیستهای وابسته به او، چین، و نه روسیه، را بهعنوان رقیب و تهدید اصلی برای سلطه جهانی ایالاتمتحده آمریکا میدانند؛ حتی رویکرد ترامپ به روسیه و جنگ در اوکراین، حداقل تا حدی، با هدف قطع یا حداقل تضعیف روابط روسیه با چین است.)
موضع و اقدامات نظامی تهاجمی ترامپ در رابطه با آمریکای لاتین و بهطورکلی، بیانگر سیستم هیولایی سرمایهداری-امپریالیسم است که فاشیسم را بهعنوان تجلی افراطی ماهیت غارتگرانه و روبهزوال این سیستم، در این کشور و بهعنوان یک پدیده گستردهتر در جهان، به وجود آورده است.
در بیانیه گروه «رفیوز فاشیسم» (تشکل «فاشیسم را رد کنید-نپذیرید-» یک تشکل دمکراتیک است که توسط فعالین حزب کمونیست انقلابی آمریکا و همچنین کلیه قشرهای مخالف فاشیسم ترامپ به وجود آمده است-مترجمین) که خواستار بسیج گسترده غیرخشونتآمیز اما مصمم با هدف بیرون راندن رژیم ترامپ است، این توصیف مهم از ماهیت جامع این رژیم فاشیستی و اقدامات آن وجود دارد:
رژیم فاشیستی ترامپ در حال از بین بردن حاکمیت قانون است. روند دادرسی عادلانه را به سخره میگیرد. بهطور غیرقانونی ارتش را در خاک ایالاتمتحده آمریکا مستقر میکند. ناپدید کردن مهاجران و دیگر افراد تیرهپوست در اردوگاههای کار اجباری وحشیانه. احیای تهاجمی برتری نژاد سفید و نسلکشی. معکوس کردن دستاوردهای نهتنها دهه ۱۹۶۰، بلکه حتی جنگ داخلی و دوران بازسازی. به بردگی کشیدن زنان از طریق وحشیگری و خفقان مادری اجباری. ریشهکن کردن افراد دگرباش جنسی. پایمال کردن حقوق دموکراتیک. نقض قوانین بینالمللی. حمله و تهدید سیاستمداران و قضات. هموار کردن راه برای ترور بیحدوحصر علیه مردم. تسریع فروپاشی اقلیمی. کاهش علم و پزشکی، به قیمت جان میلیونها نفر. تهی کردن گنجینه دانش بشریت. نابودی حقیقت. غرق کردن عقل. مطیع کردن هنرها در برابر ظلم و انطباق فاشیستی. هدف قرار دادن هر آنچه شایسته، اخلاقی و خوب است. همه اینها به هوس یک مستبد دیوانه و پست.
خلاصه، این است: یک رژیم فاشیستی بنیادگرای مسیحیِ برتریطلب سفیدپوست، «مردانه» زنستیز، برتریطلب آمریکایی، ضد علم که قدرتش با ترور و ظلم عمدی علیه «دشمنان» واقعی یا خیالی، علیه هرکسی که میبیند بالفعل یا بالقوه در حال مقاومت یا مانعتراشی در برابر حکومت وحشیانهاش است، اعمال میشود.
مقالهای در وبسایت نشریه انقلاب(revcom.us) بهروشنی این موضوع را خلاصه میکند:
در مواجهه با بحران عظیم همین سیستم [سرمایهداری-امپریالیسم]، بخش فاشیستی این طبقه حاکم امپریالیستی – ترامپ، میلر، ونس و بقیه – در مأموریتی برای نجات آن سیستم از طریق یکشکل فاشیستی از حکومت هستند. ازنظر آنها، یکشکل فاشیستی از حکومت- حکومتی که ریشه در برتریطلبی آشکار، آشکار و خشونتآمیز سفیدپوستان، در سلطه مردان بر زنان و سرکوب افراد دگرباش جنسی(ال جی بی تی)، و در نفرت آشکار و قربانی کردن گسترده کسانی که آنها «بیگانه» میدانند دارد؛ حکومتی که غرق در جهل ضد علمی و مسیحیت بنیادگرای تئوکراتیک است؛ و کشوری که در آن روند قانونی و آزادیهای مدنی اساساً از بین میروند – [ازنظر آنها] این تنها چیزی است که میتواند امپراتوری را نجات دهد. (استفان میلر [یکی از نیروهای اصلی در این رژیم فاشیستی] میگوید مهاجران از «سرزمینهای ویران» میآیند – و باید به آنجا بازگردند… اما سؤال واقعی این است: چه کسی آن «سرزمینهای ویران» را ویران کرد؟ و این چه چیزی در مورد فاشیستهایی که اکنون بر این کشور حکومت میکنند به ما میگوید؟)
این حمله فاشیستی به مهاجران – که عمدتاً مهاجران غیر مجرم را هدف قرار داده است، بسیاری از آنها مدتهاست که در این کشور بودهاند و سهم قابلتوجهی در اقتصاد داشتهاند – با حملهای متمرکز بر مردم جهان سوم، بهعنوان بخشی از تلاش فاشیستی ترامپ برای سفیدپوست کردن دوباره آمریکا، انجام میشود، علیرغم این واقعیت که، همانطور که ریموند لوتا اشاره کرده است، «مهاجران جهان سوم برای عملکرد سودآور بخشهای کلیدی اقتصاد ایالاتمتحده آمریکا ضروری هستند». (این مطلب از مقاله لوتا با عنوان «انگلگرایی امپریالیستی و تجدید ساختار طبقاتی-اجتماعی در ایالاتمتحده آمریکا از دهه ۱۹۷۰ تا امروز: کاوشی در روندها و تغییرات» گرفته شده است.)
این فاشیسم، تجلی متمرکز این واقعیت است که این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم به مرزهای محدودیت خود رسیده است. ادعا میشود که در این کشور «آزادی و عدالت برای همه» وجود دارد، اما یک تاریخ کامل و واقعیت مداوم از نابرابری وحشیانه و ستم وحشیانه و به معنای واقعی کلمه مرگبار علیه سیاهپوستان و سایر رنگینپوستان وجود دارد. ستم مداوم بر اساس جنسیت و جنس وجود دارد. حتی اگر جنگ تمامعیار بین قدرتهای امپریالیستی را کنار بگذاریم، این سیستم علت اساسی جنگهای مداوم و همچنین ویرانی محیطزیست و غارت کشورها بهویژه در سراسر جهان سوم است – که همه اینها منجر به آوارگی تعداد زیادی از مهاجران به ایالاتمتحده آمریکا (و سایر کشورهای سرمایهداری-امپریالیستی) میشود. همه اینها در روابط، دینامیکها و اجبارهای اساسی این سیستم نهفته است و از آنها ناشی میشود، که نمیتواند هیچ پاسخ مثبتی به همه اینها ارائه دهد. درعینحال، این حقیقت همچنان پابرجاست که هر جا ظلم و ستم باشد، مقاومت نیز وجود خواهد داشت- و مقاومت و شورش برحق علیه روابط و اعمال ظالمانه این سیستم، بهنوبه خود جذابیت فاشیسم را در میان بخشهایی از مردم و طبقه حاکم تقویت کرده است، که مصمم هستند نهتنها روابط ظالمانه اساسی، بلکه افراطیترین جلوهها و افراطهای آن، باید به طرز وحشیانهای اعمال شود. (در این کشور، این موضوع در شعار «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» متمرکز شده است، درحالیکه در کشورهای اروپایی و جاهای دیگر، که نیروهای فاشیستی قدرتمند بهعنوان بیان وحشتناک این تضادهای اساسی توسعه یافتهاند، بیانهای خاص متفاوتی پیدا میکند. در پیام رسانه اجتماعی شماره ۱۱۸ من، که در وبسایت رسمی باب آواکیان(@BobAvakianOfficial) موجود است، به برخی از ابعاد کلیدی این موضوع بهطور کاملتری میپردازم.)
برای تکرار این نکته حیاتی از بیانیه سال نو ژانویه ۲۰۲۱ خود:
تا حدی که اوضاع در محدوده این سیستم حفظ شود، درواقع این امر منجر به تشدید دهشت(خوف) بشریت که در این سیستم نهادینه شده است، خواهد شد، درعینحال نیروهای اقتصادی – و اجتماعی و سیاسی – زیربنایی را تقویت و انگیزه بیشتری به آنها میدهد که فاشیسم را که در حال حاضر قدرت زیادی در این کشور (و تعدادی دیگر) نشان داده است، تقویت خواهد کرد.
اما، فاشیسم:
بهعنوان یک دیکتاتوری آشکار و تهاجمی، که حاکمیت قانون را زیر پا میگذارد و منحرف میکند، با تکیهبر خشونت و ترور، به نمایندگی از نظام سرمایهداری درنده و بهعنوان تلاشی افراطی برای مقابله با شکاف عمیق اجتماعی و بحرانهای حاد (چه در داخل کشور و چه در عرصه جهانی)… ممکن است اوضاع را برای مدت معینی، به شیوهای بسیار منفی، در کنار هم نگه دارد، [اما] در تحلیل نهایی، این نمیتواند موفق شود- نمیتواند بهطور نامحدود این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم را حفظ کند، و نمیتواند به آیندهای جز دهشت برای بشریت منجر شود، اگر درواقع اصلاً آیندهای داشته باشیم. و «جایگزین» آن بهاصطلاح، همانطور که بهعنوانمثال توسط حزب دموکرات در ایالاتمتحده آمریکا نمایندگی میشود، شامل ابزاری «دموکراتیکتر» برای اعمال حاکمیت این سیستم است، همچنان به تجسم و تحمیل رنجهای وحشتناک و کاملاً غیرضروری برای تودههای بشریت ادامه خواهد داد و تهدیدی وجودی برای کل بشریت ایجاد خواهد کرد، حتی اگر همیشه از طریق همان نیروی تخریبی عظیم وحشیانه و تمامعیار شکل فاشیستی دیکتاتوری سرمایهداری نباشد.
در اینجا ارزش دارد که به عقب برگردیم و تاریخ این کشور و سیستم حاکم بر آن را از اعلامیه استقلال و قانون اساسی ایالاتمتحده آمریکا تا به امروز- تا هیولای کاملاً منسوخ سرمایهداری-امپریالیسم- مرور کنیم. در آغاز این کشور، در آغاز جنگ استقلال (که آنها دوست دارند آن را جنگ انقلابی بنامند)، اعلام شد که “همه انسانها برابر آفریده شدهاند”. اما کل تاریخ این کشور از آن زمان به بعد ثابت کرده است که قطعاً در این کشور برابری برای همه وجود ندارد. حتی درزمانی که اعلامیه استقلال و سپس قانون اساسی نوشته شد، تعداد زیادی برده وجود داشت. بومیان آمریکایی بودند که زمینهایشان به سرقت میرفت و مورد ظلم و ستم نسلکشی قرار میگرفتند. زنانی بودند که اساساً هیچ حقی نداشتند و مطمئناً هیچ حقی برابر با مردان نداشتند. بهطور خلاصه، یک سیستم استثماری وجود داشت که با رهایی از استعمار بریتانیا، انگیزه بیشتری به آن داده شد.
بنابراین وقتی مثلاً مجموعه مقالات کن برنز (Ken Burns) درباره انقلاب آمریکا را تماشا میکنید – اگر بتوانید بهخوبی از پسش برآیید و هوساناهای نفرتانگیز (هورا کشیدنهای نفرت انگیز-مترجمین) درباره اینکه این انقلاب چقدر بزرگ بود، بزرگترین اتفاقی بود که تابهحال در جهان افتاده است و غیره را کنار بگذارید- من درباره برخی از این موارد صحبت کردهام، اما همه اینها در چارچوب چیزی است که لیبرالهای امروزی دوست دارند درباره آن صحبت کنند: «بله، نقصهای خاصی وجود داشت- ما حتی گناه اولیه بردهداری را داشتیم، بله، ما اینوآن کار را کردیم، کارهای وحشتناکی با بومیان آمریکا کردیم، افراد بدون دارایی و زنان از حقوق یکسانی با مردان ثروتمند برخوردار نبودند- اما ما همیشه به سمت یک اتحاد کاملتر حرکت کردهایم.» درحالیکه در واقعیت، آنچه آنها واقعاً به سمت آن تلاش میکردند- یا درهرصورت، ازآنچه با انقلاب آمریکا در چارچوب جهان بزرگتر به راه افتاد، حاصل شده است -یک سیستم کاملاً وحشتناک سرمایهداری-امپریالیسم است که بازهم، مدتهاست که منسوخشده، تاریخ انقضای آن گذشته است و ادامه آن تنها میتواند شامل تحمیل مداوم رنجهای وحشتناک برای بشریت باشد.
نکته این نیست که ما باید پوچگرا باشیم- فقط بیفکرانه همهچیز را در مورد انقلاب آمریکا و اسناد بنیانگذاری این کشور نفی کنیم. همانطور که قبلاً اشاره کردم، موارد خاصی در قانون اساسی ایالاتمتحده آمریکا، بهویژه در منشور حقوق (۱۰ متمم اول قانون اساسی) وجود دارد که میتوان از آنها درس گرفت- و من برخی از این موارد را در یک چارچوب اساساً متفاوت در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی گنجاندهام. نکته این است که، باوجود برخی عناصر مثبت در زمان تأسیس این کشور، حتی در آن زمان نیز سیستمی از استثمار وحشیانه و ظلم و ستم به معنای واقعی کلمه مرگبار بود. و همه اینها در درون خود بذرها و عناصری از جایی که به آن رسیده بود را داشت – به مکانی وحشتناک، با سیستم سرمایهداری-امپریالیسم فعلی.
درک و قادر ساختن تعداد فزایندهای از مردم به درک این حقایق اساسی – که “بدیهی” نیستند، بلکه از طریق عملکرد سیستمی که ما تحت آن زندگی میکنیم، سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، پنهان و استتار شدهاند – بسیار مهم است. حقایق اساسی که باید از طریق بهکارگیری یک روش و رویکرد علمی به واقعیت آشکار شوند.
سیستم سیاسی در این کشور، حکومت – دیکتاتوری – بخشی از جامعه است که بر سیستم اقتصادی تسلط دارد – طبقه سرمایهدار-امپریالیست – دیکتاتوریای که بیان متمرکز آن در انحصار قدرت سیاسی و بهویژه انحصار خشونت “مشروع” است که توسط نمایندگان سیاسی این سیستم و طبقه حاکم آن اعمال میشود. همه فرآیندها و نهادهای غالب این سیستم (ازجمله انتخابات آن) اساساً در خدمت و تقویت این دیکتاتوری هستند. در شکل «عادی» خود، و آنطور که توسط بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم اداره میشود، اینیک دیکتاتوری است که منافع طبقه سرمایهدار را بهطورکلی نمایندگی میکند، و این دیکتاتوری کموبیش در لباس «دموکراسی» و «حکومت مردم» پنهان شده است، با پایبندی اساسی به «حاکمیت قانون» که درنهایت تجسم و بازتاب روابط اساسی جامعه است و در خدمت منافع اساسی طبقه حاکم است، درحالیکه، هرچند بهطور نابرابر، بر افراد جامعه بهطورکلی اعمال میشود.
بهعنوان یک نمونه مهم از روشی که این دیکتاتوری و «حاکمیت قانون» آن «درنهایت تجسم و بازتاب روابط اساسی جامعه است و در خدمت منافع اساسی طبقه حاکم است»، این واقعیت وجود دارد که تحت این سیستم، کاملاً قانونی است که سرمایهداران تودههای مردم را «اخراج» کنند، اگر دیگر نتوانند بهطور سودآور مورد استثمار قرار گیرند، حتی اگر این به معنای بیخانمان شدن یا حتی گرسنگی کشیدن کسانی باشد که «اخراج» میشوند؛ اما قطعاً برای افرادی که در این وضعیت وخیم هستند، غیرقانونی است که صرفاً مایحتاج اولیهای را که ندارند، بدون پرداخت هزینه برای آنها بردارند، حتی اگر دلیل عدم توانایی آنها در پرداخت هزینه آنها، محرومیت از شغل باشد. همه اینها با «روابط مالکیت» اساسی نظام سرمایهداری مطابقت دارد. «حاکمیت قانون» در هر نظامی اساساً بیانگر آن روابط مالکیت اساسی خواهد بود – که اساساً روابط تولیدی شیوه تولید زیربنایی است. (بعداً، در مورد نقش حیاتی شیوه تولید بهعنوان پایه و اساس هر نظامی که درنهایت ماهیت آن نظام، ازجمله سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ آن و همچنین روابط اجتماعی آن را تعیین میکند، بیشتر صحبت خواهیم کرد.)
در بُعد سیاسی آشکارتر، همانطور که در پیام شماره ۱۷ شبکههای اجتماعی من به آن اشاره شد، در زیر پوسته بیرونی «دموکراسی» در این کشور،
شواهد زندهای وجود دارد که نشان میدهد این بهاصطلاح «دموکراسی بزرگ آمریکایی» درواقع یک دیکتاتوری است، جایی که از قدرت نهادهای حاکم برای آزار و اذیت وحشیانه، مجازات و حتی حذف افرادی که تهدیدی برای منافع طبقه حاکم هستند، استفاده میشود. در کنار قتل توسط پلیس و حبس گسترده هزاران و میلیونها نفر در این کشور… سرکوب وحشیانهای علیه مردمی که به نسلکشی در فلسطین توسط اسرائیل اعتراض میکنند، با حمایت کامل دولت ایالاتمتحده آمریکا و هر دو حزب سیاسی طبقه حاکم (دموکرات و جمهوریخواه) اعمال میشود….
چرا این اتفاق میافتد؟ زیرا منافع اساسی سرمایهداری-امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در خطر است.
نمونههای بسیار دیگری نیز وجود دارد که این حقیقت اساسی را در مورد دیکتاتوری واقعی تحت حاکمیت «دموکراتیک عادی» این سیستم بهوضوح نشان میدهد- مانند غیرقانونی اعلام کردن مخالفت با نقش ایالاتمتحده آمریکا در جنگ جهانی اول و زندانی کردن مردم ژاپن در اردوگاههای کار اجباری در طول جنگ جهانی دوم (که در زمان دولت «قهرمان» بزرگ دموکراتهای بورژوای «مترقی»، فرانکلین دلانو روزولت انجام شد).
حکومت رژیم ترامپ، دیکتاتوری بخشی از طبقه حاکم است که مصمم است فاشیسم را بهعنوان شکل حکومت سرمایهداری-امپریالیستی، با استفاده از زور و خشونت دولت (نیروهای پلیس و نظامی و نهادهای سرکوبگر دولتی، مانند افبیآی، «امنیت داخلی» و غیره) نهتنها علیه مردم در کل جامعه، بلکه علیه بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم نیز تحمیل کند. با فاشیسم، دیکتاتوری آشکار، صریح و آشکار است، و استثمار و ستمی که اساس و ماهیت واقعی این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، در داخل این کشور و در سطح بینالمللی است، استثمار و ستم علنی و آشکاری است که توسط «هنجارها» و «قوانین» دیکتاتوری سرمایهداری-امپریالیستی «جریان اصلی» مهار نشده است. مطلب زیر، از کتاب «چیزی وحشتناک، یا چیزی واقعاً رهاییبخش»، بهوضوح به آنچه درواقع اکنون در حال وقوع است اشاره میکند:
با توجه به ماهیت، اهداف و اقدامات فاشیستها، احتمال واقعی جنگ داخلی واقعی وجود دارد. اما با توجه به ماهیت، اهداف و اقدامات بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم (که توسط حزب دموکرات و رسانههایی مانند MSNBC [که اکنون MS-NOW نامیده میشود]، نیویورکتایمز و سی ان ان-CNN- نمایندگی میشود) و با توجه به وضعیت فعلی با کسانی از بخشهای مختلف جامعه که تمایل به حمایت و دنبال کردن سیاسی از این بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم دارند، این امکان وجود دارد که فاشیستها بتوانند بدون جنگ داخلی به قدرت برسند و آن را تثبیت کنند، اما با تمام عواقب وحشتناکی که این تثبیت فاشیستی قدرت به دنبال خواهد داشت. یا، همانطور که در «اعلامیه و فراخوان» [از سوی کمونیستهای انقلابی] تأکید شده است، این فاشیستها میتوانند در چیزی که به یک جنگ داخلی یکطرفه منجر میشود، کسانی را که از آنها متنفرند، ازجمله سیاهپوستان و سایر افراد رنگینپوست، «مهاجران غیرقانونی»، «زنان متکبر» و کسانی را که با روابط جنسی و جنسیتی «سنتی» و «هنجارها» مطابقت ندارند، قتلعام کنند.
درهرصورت، اینیک واقعیت بسیار جدی است که این فاشیستها مصمم هستند هرکسی و هر چیزی را در هرکجای جامعه که مانع اجرای اهداف وحشتناک آنها میشود،- با خشونتی که لازم است- در هم بکوبند.
درک هر دو بخش از این وضعیت بسیار مهم است: یک تفاوت واقعی و مهم بین حکومت «جریان اصلی» و «فاشیستی» وجود دارد، و هر دو حکومت «فاشیستی» و «جریان اصلی» اساساً اشکالی از دیکتاتوری طبقه سرمایهدار حاکم هستند که منافع نظام سرمایهداری-امپریالیستی را نهتنها در این کشور، بلکه در سراسر جهان نمایندگی و اجرا میکنند.
در کتاب «امید برای بشریت بر پایه علمی، گسست از فردگرایی، انگلسالاری و شوونیسم آمریکایی» که در دوران اولین رژیم ترامپ نوشته شده است، این بحث مهم در مورد تفاوتهای بسیار واقعی و مهم، و همچنین وحدت نهایی و اساسی، بین بخشهای مختلف طبقه حاکم وجود دارد:
در مقالهای در نیویورکتایمز با عنوان «نژادپرستی از کمد بیرون میآید»، پل کروگمن این نکته را مطرح میکند که نهتنها دونالد ترامپ، بلکه حزب جمهوریخواه بهطورکلی از نژادپرستی «سوت زدن سگ» به ابراز آشکار و خام آن رسیده است. کروگمن این مقاله را اینگونه به پایان میرساند و به کنار گذاشتن هرگونه تظاهر به مخالفت با نژادپرستی توسط حزب جمهوریخواه اشاره میکند:
میتوان گفت که ادعاهای جمهوریخواهان برای حمایت از برابری نژادی همیشه ریاکارانه بوده است؛ حتی میتوان از این حرکت [از جانب آنها] از سوت زدن سگ به نژادپرستی آشکار استقبال کرد. اما اگر ریاکاری، ادای احترامی است که رذیلت به فضیلت میدهد، آنچه اکنون میبینیم حزبی است که دیگر نیازی به ادای احترام احساس نمیکند. و این عمیقاً ترسناک است.
آقای کروگمن(Krugman) در اینجا، تا جایی که به آن میپردازد، – نکتهای مهم و مرتبط- دارد . مشکل این است که بهاندازه کافی پیش نمیرود و بهویژه از چارچوبهای محدودکننده تضادها و درگیریهای بین احزاب طبقه حاکم (جمهوریخواهان و دموکراتها) خارج نمیشود. موضع تظاهر ریاکارانه به مخالفت با چنین ظلمهایی مانند ستم نژادپرستانه، درحالیکه درواقع بهعنوان نمایندگان، کارگزاران و مجریان سیستمی عمل میکنند که این ستم در آن نهادینه شده است و بدون این ستم نمیتوانست وجود داشته باشد- این فقط در مورد حزب جمهوریخواه در گذشته صدق نمیکند… بلکه در مورد حزب دموکرات نیز صدق میکند. آنچه در این وضعیت متمرکز است، لزوم تشخیص و برخورد صحیح با یک تضاد بسیار واقعی و حاد است: این واقعیت که از یکسو، حزب دموکرات، بهاندازه حزب جمهوریخواه، حزب سیستمی است که دائماً مرتکب جنایات عظیم علیه تودههای بشریت میشود و نمیتواند از ارتکاب آن جلوگیری کند و تهدیدی وجودی برای آینده بشریت است. و از سوی دیگر، این واقعیت که (به تعبیر آنچه در بالا از مقاله کروگمن نقل شد) یک تفاوت بسیار واقعی و خطر بسیار مستقیم در این واقعیت نهفته است که یکی از این احزاب طبقه حاکم (جمهوریخواهان) آشکارا بسیاری از تظاهر به چیزی غیر از غارتگر درندهخو و بله نژادپرست انسانها و محیطزیست بودن را کنار میگذارد. این امر مستلزم ترکیب صحیحی از، بهطور اساسی، مخالفت با کل سیستم، که هردوی این احزاب ابزار آن هستند، و تلاش فعال و مداوم برای هدف استراتژیک لغو این سیستم است، درحالیکه همچنین، با همان دیدگاه استراتژیک اساسی، خطر فوری و حاد ناشی از [در آن مورد] رژیم فاشیستی ترامپ/پنس را تشخیص میدهد، و فوراً برای بسیج تودههای مردم در بسیج غیرخشونتآمیز اما پایدار حول این مطالبه که این رژیم باید برود، تلاش میکند!
همین درک اساسی و حیاتی در مقاله اخیر در وبسایت نشریه انقلاب (revcom.us) با عنوان «ونزوئلا و روش فاشیستی جنگ، قتلعام قانونی است چون ما میگوییم» بیان شده است:
ارتش ایالاتمتحده آمریکا همیشه ماشینی برای جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت بوده است. فقط کافی است به مجموعه مقالات جنایات آمریکایی در این وبسایت، revcom.us، نگاهی بیندازید تا انبوهی از شواهد را ببینید. (برای مثال، به پرونده جنایات آمریکایی شماره ۹۶: ویتنام، ۱۶ مارس ۱۹۶۸ و پرونده جنایات آمریکایی شماره ۹۳، تهاجم ایالاتمتحده آمریکا به کره – ۱۹۵۰ مراجعه کنید.) اما هگزت در حال از بین بردن هرگونه تظاهر به قانونی بودن است. اینیک دکترین نظامی فاشیستی است که هدف آن تبدیل ارتش موجود ایالاتمتحده آمریکا به یک نیروی جنگنده فاشیستی است: نیرویی آماده و مایل به اجرای دستورات غیرقانونی و کشتن غیرنظامیان به این دلیل که مستبد فاشیست چنین گفته است.
درحالیکه آنها اختلافات بسیار جدی با فاشیستها دارند، امپریالیستهای «جریان اصلی» و نهادهایی مانند حزب دموکرات، آنطور که باید با این فاشیستها مبارزه نخواهند کرد و نمیتوانند مبارزه کنند. (بهعنوان یکی از نشانههای مهم این موضوع، این واقعیت وجود دارد که دولت بایدن بهجای اقدام با «سرعت عمدی» لازم برای اعلامجرم علیه ترامپ به خاطر جنایات آشکارش، بهویژه تلاش او برای انجام کودتا پس از شکست در انتخابات ۲۰۲۰ اما امتناع از پذیرش نتایج آن انتخابات و بسیج نیروها در تلاش برای لغو غیرقانونی آن، روند اعلامجرم علیه ترامپ را طولانی کرد و ابتکار سیاسی و شتابی را که دولت بایدن به دلیل خشم عمومی از تلاش ترامپ برای کودتا داشت، از بین برد. دولت بایدن و دادستان کل آن، مریک گارلند، به دلیل اینکه نمیخواستند به نظر برسد که در حال «سیاسی کردن روند» هستند، نتوانستند بهسرعت و قاطعانه برای اعلامجرم علیه ترامپ اقدام کنند! این همان منطقی است که بایدن هنگام امتناع از اقدام برای گسترش دیوان عالی کشور، زمانی که آشکارا «سیاسی شده» بود، به کار برد و نتیجه عدم اقدام بایدن این بود که دیوان عالی کشور همچنان تحت سلطه فاشیستها بوده است و تمام عواقب آن، بهویژه اکنونکه ترامپ با انتقام به قدرت بازگشته است، همچنان ادامه دارد.)
اکنون، ترامپ رژیم بهشدت در حال سرکوب وحشیانه مخالفت و مقاومت در برابر حکومت فاشیستی خود است – ازجمله با اعلام اینکه هر نیرویی که «ضد سرمایهداری» یا «ضدآمریکایی» یا «ضد مسیحی» باشد، و بهطورکلی هرکسی که رژیم ترامپ بهعنوان «دشمن» تعیین میکند (ازجمله با استفاده از اصطلاح مبهم و «همهگیر» «آنتیفا») میتواند «تروریست داخلی» نامیده شود و تحت سرکوب شدید دولتی قرار گیرد.
در همین حال، نیروهایی که امتداد یا همسو با حزب دموکرات (و بهطورکلی بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم) هستند، به حملات علیه «رفیوز فاشیسم» و کمونیستهای انقلابی که به همراه دیگران از دیدگاههای سیاسی مختلف در «رفیوز فاشیسم» فعال هستند، پیوستهاند – و به آنها رنگ و بوی «مترقی» خاص خود را دادهاند. این بیانگر عزم جزم برای نگهداشتن امور در محدوده و بر اساس «هنجارهای این سیستم» است – هنجارهایی که فاشیستها آشکارا آنها را به چالش میکشند و زیر پا میگذارند (و «هنجارهایی» که درواقع، از همان ابتدا جنایتکارانه هستند). بهعنوان یکی از ابعاد مهم این، این بیان دیگری از این واقعیت است که بهمحض اینکه هر چیزی که ما رهبران انقلابی با آن مرتبط هستیم، موردتوجه قرار میگیرد – بهمحض اینکه فراخوان فاشیسمِ «رد فاشیسم» برای بسیج تودهها در واشنگتن دی سی حول یک خواسته متحدکننده مبنی بر اینکه رژیم فاشیستی ترامپ باید همین حالا برود، منتشر میشود – بهمحض اینکه این امر احساسات سیاسی را برانگیخته و حمایت فعالی را در میان تعداد قابلتوجهی از مردم، حتی اگرنه میلیونها نفری که خواستار آن شده بود، پیدا کرده است: چاقوها بیرون بیایند. این تکرار تجربه سال ۲۰۲۲ است، زمانی که مشخص شد احتمال واقعی وجود دارد که دیوان عالی کشور با لغو حکم «رو علیه وید» حق سقطجنین را از بین ببرد – و رهبران انقلابی با دیگران متحد شدند تا «برای سقطجنین قیام کنید»(«RiseUp4AbortionRights!») را تشکیل دهند، مصمم به بسیج مخالفت گسترده با این خشم ناشی از لغو حکم «رو»(Roe) – بهجای پیوستن به تشکل «قیام کنید»(«RiseUp») و دهها هزارنفری که بسیج میکرد، گروهی رنگارنگ از فرصتطلبان حملات افتراآمیزی را علیه تشکل «قیام کنید»(«RiseUp») و رهبران انقلابی آغاز کردند.
این حملات، به تشکل «قیام کنید»(RiseUp) و اکنون به تشکل فاشیسم را رد کنید(Refuse Fascism)، در سطح آن فیلم قدیمی دیوانهوار و کارتونی «جنون سیگار ماریجوانا» («Reefer Madness») است، با ترویج هیستری ضد کمونیستی غیرمنطقی، شامل تحریفات خام و دروغهای مضحک و مدتها رد شده در مورد revcoms و باب آواکیان، ازجمله اتهامات بیمعنی «فرقه».
موضع اساسی و بسیار مضر کسانی که این حملات غیراصولی را انجام میدهند، بله، متحد کردن همهکسانی است که میتوانند علیه این فاشیسم متحد شوند- تا زمانی که در چارچوب هنجارها و محدودیتهای سیستم سرمایهداری-امپریالیستی محدود بماند.
روش اساسی، تعامل و ابراز مخالفت اصولی با مواضع و کارهای واقعی «تشکل رد فاشیسم» (Refuse Fascism) یا «انقلابیون کمونیست(revcoms)» نیست، بلکه تکرار و تکیهبر شایعات سطح پایین، غیبت و طعنههای آشکارا احمقانه است- دروغگویی آشکار و امید به اینکه هیچکس به آنچه در مورد آن دروغ گفته میشود، نگاه نکند.
این نوع حملات، فرصتطلبی را بدنام میکند. اگر این فرصتطلبان امروزی احساس نیاز میکردند که طوری وانمود کنند که انگار با اصل ماجرا سروکار دارند (همانطور که گاهی اوقات در مورد فرصتطلبان درگذشته چنین بود)، آنگاه وانمود میکردند که با اصل واقعی آنچه باب آواکیان و کمونیسم نوین مطرح میکنند (همانطور که در revcom.us و همچنین مجموعه آثار باب آواکیان بیان شده و در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی متمرکز شده است) درگیر شدهاند – حتی اگر بهطور خام آن را تحریف کنند. این حملات فرصتطلبانه حتی تظاهر واقعی به انجام این کار نمیکنند. در عوض، آنها به فرهنگ متعفنی که اکنون در کل جامعه غالب است، و در بین کسانی که خود را “مترقی” یا “چپ” میدانند، بسیار زیاد است، تکیه میکنند- و تا حدی که به دلیل آن عمل میکنند: فرهنگی که بیشازحد از “طنز” لذت میبرد؛ فرهنگی که اشتراکات زیادی با رویکرد ترامپیستها دارد، فرهنگی که بهجای رویکرد بررسی جدی مسائل جدی، بررسی آنچه مردم و گروهها واقعاً میگویند و انجام میدهند، و تعیین اینکه چگونه این مسائل با واقعیتی که باید با آن روبرو شد مرتبط است و اینکه اگر دیدگاهها و برنامههای مختلف موردتوجه و عمل قرار گیرند، به کجا منجر خواهند شد، بر چیزهایی مانند «خیلی از مردم واقعاً فکر میکنند، خیلی از مردم میگویند» تکیه میکند.
تشخیص احتمال دخالت عوامل حزب دموکرات و بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم در همه اینها دشوار نیست، کسانی که بهشدت میخواهند همهچیز را در چارچوب، شرایط و «هنجارهای» این سیستم نگهدارند، حتی اگر این به معنای سازش و تسلیم در برابر فاشیسم ترامپ/ماگا و اجرای همهجانبه و شتابنده آن از وحشتهای بسیار واقعی برای بشریت باشد.
در مواجهه با همه اینها، بسیار مهم است که محکم به اصل اساسی پایبند بمانیم و قاطعانه آن را بهکارگیریم، همانطور که در پیام شماره ۱۲۹ شبکههای اجتماعیام تأکید کردم: «نباید اجازه داد که تحریفات فرصتطلبانه غیرمسئولانه، وحدت میلیونها نفر موردنیاز برای بیرون راندن رژیم فاشیستی ترامپ را خراب کند.» و نباید به آنها اجازه داده شود که جستجو، بحث و مناظره جدی در مورد سؤالات حیاتی مانند: چه چیزی باعث ظهور این فاشیسم شده است و چه چیزی باید بهعنوان جایگزین مثبت برای آن مطرح شود را خراب و از مسیر خارج کنند؟
همه اینها نکته مهمی را که در پیام شماره ۱۱۹ شبکههای اجتماعیام بیان شده است، برجسته میکند: «سیاستمداران حزب دموکرات ممکن است در مبارزه حیاتی علیه فاشیسم ترامپ/ماگا مشارکت کنند- اما حزب دموکرات این مبارزه را بهجایی که باید برود، هدایت نخواهد کرد و نمیتواند هدایت کند.»
دلیل اساسی، بار دیگر، این است که دموکراتها نمایندگان همان سیستم هیولایی و روبهزوال فاشیستها هستند. این موضوع، به طرز وحشتناکی آشکار، در این واقعیت آشکار شده است که دولت بایدن و بهطورکلی حزب دموکرات، از اسرائیل در نسلکشی که در فلسطین انجام میدهد، حمایت و به آن کمک کردهاند، نسلکشیای که بهطور گسترده توسط ایالاتمتحده آمریکا، تحت هر دو دولت دموکرات و جمهوریخواه، مسلح شده است. همانطور که توسط پزشکی که داوطلبانه در غزه حضور داشت و از نزدیک شاهد عواقب وحشتناک کشتار بیرحمانه و ویرانی عظیم اسرائیل برای فلسطینیان آنجا، ازجمله کودکان، بود، مطرح شد: این به چه معناست که هیچ حزب سیاسی بزرگی در ایالاتمتحده آمریکا، نه جمهوریخواه و نه دموکرات، وجود ندارد که نسلکشی برایش “ممنوع” باشد؟!
همانطور که در پیام شماره ۷ رسانههای اجتماعی خود اشاره کردم:
اسرائیل بهعنوان یک سنگر مسلح و پشتیبان امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در یک بخش مهم استراتژیک جهان (“خاورمیانه”) “نقش ویژهای” ایفا میکند. و اسرائیل نیروی کلیدی در ارتکاب جنایاتی بوده است که به حفظ حکومت سرکوبگرانه امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در بسیاری از نقاط دیگر جهان کمک کرده است.
و از پیام رسانههای اجتماعی شماره ۳۵:
حفظ اسرائیل بهعنوان یک دولت «غربگرا» برای امپریالیستهای ایالاتمتحده آمریکا از اهمیت تعیینکنندهای برخوردار است و بهنوبه خود، ماهیت صهیونیستی (برتریطلب یهودی) اسرائیل در حفظ اسرائیل بهعنوان این دژ حمایت از سلطه ایالاتمتحده آمریکا، بهویژه در مخالفت با نفوذ ایران- و فراتر از آن روسیه و بهطور فزایندهای چین – در این منطقه استراتژیک، از اهمیت حیاتی برخوردار است.
و درحالیکه حمایت ایالاتمتحده آمریکا از آپارتاید و نسلکشی انجامشده توسط اسرائیل نمونهای بهویژه عجیبوغریب است، واقعیت این است که تاریخچهای طولانی از جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت وجود دارد که توسط دموکراتها و همچنین جمهوریخواهان رهبری شده است- چیزی که بهطور گسترده در مجموعه جنایات آمریکایی و سایر آثار در وبسایت نشریه انقلاب (revcom.us) مستند شده است.
با همه این اوصاف، اختلافات بسیار واقعی و بسیار شدیدی بین بخشهای مختلف طبقه حاکم باقی مانده است، که در رابطه با حفظ امپراتوری ایالاتمتحده آمریکا و «نظم جهانی» که ایالاتمتحده آمریکا از پایان جنگ جهانی دوم، در سال ۱۹۴۵، با خشونت مخرب گسترده تحمیل و اجرا کرده است، بسیار قابلتوجه است. این اختلافات – و این واقعیت که طبقه حاکم این کشور عمیقاً دچار تفرقه است و نمیتواند بهعنوان یک طبقه حاکم متحد به حکومت خود ادامه دهد – در رابطه با ضرورت فوری و مبرم بیرون راندن رژیم فاشیستی ترامپ (همانطور که در پیام رسانه اجتماعی شماره ۱۴۱ خود به آن اشارهکردهام) و فراتر از آن، در رابطه با ضرورت و هدف اساسی انقلاب، برای از بین بردن، ریشهکن کردن و فراتر رفتن از کل این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، اهمیت قطعی دارد.
درعینحال، درک این نکته مهم است که مشکل فوری که با آن مواجه هستیم «اقتدارگرایی» یا «الیگارشی» نیست و تضاد اساسی «دموکراسی در مقابل الیگارشی» یا «دموکراسی در مقابل اقتدارگرایی» نیست.
برای اشاره به پیام شماره ۱۱۴ من در رسانههای اجتماعی:
چیز خاص و اساسی که توسط رژیم ترامپ نمایندگی و اجرا میشود، «الیگارشی» نیست، «میلیاردرها» نیست: فاشیسم است.
فاشیسم روشی کیفی متفاوت است که این سیستم برای اعمال حاکمیت خود بر مردم به کار میگیرد…
در مورد «الیگارشی» و «میلیاردرها»، حزب دموکرات و همچنین حزب جمهوریخواه، بودجه سنگینی از ابرثروتمندان، روسای شرکتها و غیره دریافت میکنند. حتی اساسیتر اینکه، هردوی این احزاب ابزار سیستم سرمایهداری-امپریالیسم هستند که مبتنی بر استثمار بیرحمانه میلیاردها نفر و اعمال سرکوب به معنای واقعی کلمه مرگبار تودههای مردم، در اینجا و سراسر جهان است. به همین دلیل است که حزب دموکرات و کسانی که به آن وابسته یا همسو با آن هستند، هرگز حکومت ترامپ را به شیوهای که برای شکست واقعی آن ضروری است، به چالش نخواهند کشید. برای این نمایندگان «جریان اصلی» (یا بهاصطلاح «مترقی») این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، ثبات این سیستم و موقعیت غالب امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در جهان، نگرانی بیشتری نسبت به شکست واقعی فاشیسم ترامپ/ماگا دارد.
(فرمول «اقتدارگرایی» و سوءاستفاده از آن، بهطور گستردهتری دریکی از مقالات من در مورد جنگ اوکراین که در revcom.us موجود است، تجزیهوتحلیل شده است: شوونیسم بیشرمانه آمریکایی: «ضداقتدارگرایی» بهعنوان «پوششی» برای حمایت از امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا، بهروزرسانی شده با یادداشت اضافه شده، ۵ ژوئن ۲۰۲۳.)
برای بازگشت به یک نکته حیاتی در رابطه با همه اینها: «دموکراسی» بورژوایی (یعنی سرمایهداری) درواقع شکلی از دیکتاتوری بورژوازی (طبقه سرمایهدار) است.
برگردیم به نکتهای حیاتی در رابطه با همه اینها: «دموکراسی» بورژوایی (یعنی سرمایهداری) درواقع شکلی از دیکتاتوری بورژوازی (طبقه سرمایهدار) است.
این، اتهام فرصتطلبانهای را که ما انقلابیون (طرفداران کمونیسم نوین) به «دموکراسی» اعتقاد نداریم – با آن مخالفیم – بهدرستی نشان میدهد. منظور این فرصتطلبان از «دموکراسی»، درواقع، حکومت سرمایهداری-امپریالیستی است، با سرمایهداری-امپریالیسم «دموکراتیک» «آمریکای خوب» که بر جهان تسلط دارد و مردم جهان را طعمه خود میکند. ما قطعاً با آن مخالفیم. (آنچه در اینجا مطرح است، بسیار مرتبط با این است که چرا دههها پیش، کتابی با عنوان عمداً تحریکآمیز «دموکراسی: آیا نمیتوانیم بهتر از این عمل کنیم؟» نوشتم؟)
اصل مطلب – در مخالفت با دامن زدن به توهمات در مورد سیستم این کشور و «دموکراسی بزرگ» آن – در این سه جمله متمرکز شده است:
در جهانی که با شکافهای طبقاتی عمیق و نابرابری اجتماعی مشخص شده است، صحبت در مورد «دموکراسی» – بدون صحبت در مورد ماهیت طبقاتی آن دموکراسی و اینکه به کدام طبقه خدمت میکند – بیمعنی و بدتر است. تا زمانی که جامعه به طبقات تقسیم شده باشد، «دموکراسی برای همه» نمیتواند وجود داشته باشد: یک طبقه یا طبقه دیگر حکومت خواهد کرد و آن نوع دموکراسی را که در خدمت منافع و اهداف آن است، حفظ و ترویج خواهد کرد. سؤال این است: کدام طبقه حکومت خواهد کرد و آیا حکومت آن و سیستم دموکراسی آن، در خدمت ادامه یا درنهایت لغو شکافهای طبقاتی و روابط مربوط به استثمار، ستم و نابرابری خواهد بود.
بقیه دارد