بشریت در آستانۀ:
راهپیمایی اجباری بهسوی پرتگاه،
یا ایجاد راهی برای خروج از جنون؟
نوشتۀ باب آواکیان
۲ مارس ۲۰۲۶
مشکل: سرمایهداری-امپریالیسم- محدود کردن و سوق دادن اجباری بشریت بهسوی فاجعه
در مانیفست کمونیست، مارکس و انگلس به تجربه تاریخی اشاره میکنند که در آن مبارزه بین طبقات متخاصم – بین گروههای ستمگر و ستمدیده در جامعه – گاهی به پیروزی یکی از این دو منجر شده است، اما گاهی نیز به “نابودی مشترک طبقات متخاصم” انجامیده است.
(نمونههای بارز بسیاری از این موارد در کتاب جدید «نفرین جالوت»[1] نوشته لوک کمپ-Goliath’s Curse, by Luke Kemp وجود دارد.)
امروزه، چشمانداز «نابودی عمومی» – نهفقط نابودی طبقات و نیروهای اجتماعی رقیب، بلکه نابودی کل بشریت – چشماندازی واقعی و وحشتناک است که درنتیجهی محصور شدن بشریت در روابط و دینامیکهای وحشتناک سیستم حاکم بر جهان، یعنی سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، ایجاد شده است. این امر به بیانیهی من معنای مشخصی میدهد و بر فوریت آن تأکید میکند:
ما، مردم جهان، دیگر نمیتوانیم اجازه دهیم که این امپریالیستها به تسلط خود بر جهان ادامه دهند و سرنوشت بشریت را تعیین کنند. آنها باید هر چه سریعتر سرنگون شوند. و اینیک واقعیت علمی است که ما مجبور نیستیم به این شکل زندگی کنیم.
از زمان ظهور شکافها و تضادهای طبقاتی و اجتماعی در میان انسانها از هزاران سال پیش و توسعهی دولتهای سرکوبگر قدرتمند، تاریخ با ظهور و سپس سقوط امپراتوریها مشخص شده است – که تنها با امپراتوریهای دیگر جایگزین شدهاند. اما دنیای امروز متفاوت است.
خطر جنگ هستهای، بهویژه بین امپریالیستهای ایالاتمتحده آمریکا از یکسو و روسیه و چین، که آنها نیز سرمایهداری-امپریالیست هستند، از سوی دیگر، بسیار جدی و اکنون رو به افزایش است.
تخریب مداوم و بهسرعت رو به افزایش محیطزیست نیز وجود دارد.
در وبسایت نشریه انقلاب (revcom.us)، در تعدادی از آثار ریموند لوتا و دیگران، و همچنین پاسخهایی که من به مصاحبهای که توسط نشریه Markaz Review درخواست شده بود، ارائه دادم (پاسخهایی که سپس از انتشار آنها خودداری کردند)، تحلیل علمی از چگونگی تسریع خطر بسیار پیشرفته فاجعه اقلیمی توسط ضرورت اساسی و پویاییهای اساسی سیستم سرمایهداری وجود دارد. و با حاکمیت رژیم فاشیستی ترامپ در این کشور، که مدتها آلودهکننده اصلی محیطزیست بوده است، اوضاع بهسرعت از خیلی بد به وحشتناکتر میرود.
ترامپ با شعار «حفاری کن، عزیزم، حفاری کن!»[2] وارد میدان شد- و از زمان به قدرت رسیدن، مناطق جدیدی، ازجمله زمینهای عمومی، را برای اکتشاف و بهرهبرداری از نفت و سایر منابع – بهویژه سوختهای فسیلی – باز کرده است. او، ازجمله در سخنرانی خود در سازمان ملل، واقعیت بحران اقلیمی را بهعنوان یک «کلاهبرداری» محکوم کرده است: «اینیک کلاهبرداری است، فقط بازندگان آن را باور میکنند…» و در اجلاس اخیر COP 30 در برزیل، کل ماجرا یک نمایش مضحک بود. آنها حتی نمیتوانستند، حتی در کلمات، در مورد آنچه میتوانست یک تعهد بیمعنی برای کاهش سوختهای فسیلی باشد – و درواقع، همانطور که گفتم، غارت سوختهای فسیلی در حال افزایش است – به توافق برسند، نه اینکه محدود شود، چه رسد به اینکه حذف شود.
ذوب یخهای قطبی بهعنوان بخشی از گرمایش کلی سیاره وجود دارد. و در اینجا نکته بسیار قابلتوجهی وجود دارد: این امپریالیستها در مواجهه با این ذوب یخهای قطبی چه میکنند؟ آیا آنها میگویند: «اوه، این وحشتناک است، بهطور عمده به تسریع بحران اقلیمی کمک خواهد کرد.» نه. آنها آن را بهعنوان یک مسئله رقابت استراتژیک برای کنترل خطوط دریایی کلیدی میبینند که اکنون با ذوب شدن یخها باز میشوند. این موضوع تا حد زیادی به این موضوع مربوط میشود که چرا ترامپ مدام اعلام میکند که «به هر طریقی» – من میخواستم بگویم «عادلانه یا ناجوانمردانه» اما آنها قطعاً ناجوانمردانه خواهند بود – او کنترل گرینلند را به دست خواهد گرفت، زیرا این موضوع کاملاً به آنچه من ازنظر مشاجره استراتژیک ذکر کردم، مربوط میشود. این روشی است که سیستم امپریالیستی و رهبران سیستم امپریالیستی به یک تحول بزرگ در بحران آبوهوا واکنش نشان میدهند.
درعینحال، ترامپ چیزی را اعلام کرده است که بسیاری آن را دکترین مونرو جدید نامیدهاند: اصرار بر اینکه قاره آمریکا «حیاطخلوت» ایالاتمتحده آمریکا است. این با تغییر خلیج مکزیک به «خلیج آمریکا» توسط او – حداقل در ذهن خودش، و تا حد زیادی در نحوه واکنش برخی دیگر به آن – همراه است. او با هدف اعلام شده تصرف و «اداره» آن کشور با ذخایر عظیم نفتیاش، درگیر تجاوز نظامی آشکار علیه ونزوئلا شده است. او همچنین کوبا را تهدید کرده است، و رئیسجمهور کلمبیا و همچنین رئیسجمهور مکزیک، در امور برزیل، آرژانتین و هندوراس دخالت کردهاند – همه با هدف اصرار و تقویت کل مفهوم قاره آمریکا بهعنوان حیاطخلوت، و بهعنوان حوزه نفوذ و استانی که تحت سلطه امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا است.
ترامپ با شدت تمام در حال احیای نقش قلدر امپریالیست کلاسیک است و در راستای سنت دیرینه و زشت مداخله نظامی یانکیها بهویژه در آمریکای مرکزی و جنوبی، مرتکب اقدامات تجاوزکارانه و جنایات جنگی بیشتری علیه کشورهای کمقدرتتر میشود.
بااینحال، این دنیای قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم نیست و باید دید که نتیجه قلدری قدرتهای بزرگ و تجاوز نظامی استعماری به سبک قدیمی ترامپ چه خواهد بود.
در بُعدی وسیعتر، اقدامات تهاجمی ترامپ نسبت به آمریکای لاتین بخشی از رقابت استراتژیک امپریالیستی قدرتهای بزرگ با چین است که به نیروی اصلی در تجارت و روابط با کشورهای آمریکای لاتین، ازجمله ونزوئلا، تبدیل شده است: چین مدتی است که منبع اصلی صادرات نفت ونزوئلا بوده است. (ترامپ و فاشیستهای وابسته به او، چین، و نه روسیه، را بهعنوان رقیب و تهدید اصلی برای سلطه جهانی ایالاتمتحده آمریکا میدانند؛ حتی رویکرد ترامپ به روسیه و جنگ در اوکراین، حداقل تا حدی، با هدف قطع یا حداقل تضعیف روابط روسیه با چین است.)
موضع و اقدامات نظامی تهاجمی ترامپ در رابطه با آمریکای لاتین و بهطورکلی، بیانگر سیستم هیولایی سرمایهداری-امپریالیسم است که فاشیسم را بهعنوان تجلی افراطی ماهیت غارتگرانه و روبهزوال این سیستم، در این کشور و بهعنوان یک پدیده گستردهتر در جهان، به وجود آورده است.
در بیانیه گروه «رفیوز فاشیسم» (تشکل «فاشیسم را رد کنید-نپذیرید-» یک تشکل دمکراتیک است که توسط فعالین حزب کمونیست انقلابی آمریکا و همچنین کلیه قشرهای مخالف فاشیسم ترامپ به وجود آمده است-مترجمین) که خواستار بسیج گسترده غیرخشونتآمیز اما مصمم با هدف بیرون راندن رژیم ترامپ است، این توصیف مهم از ماهیت جامع این رژیم فاشیستی و اقدامات آن وجود دارد:
رژیم فاشیستی ترامپ در حال از بین بردن حاکمیت قانون است. روند دادرسی عادلانه را به سخره میگیرد. بهطور غیرقانونی ارتش را در خاک ایالاتمتحده آمریکا مستقر میکند. ناپدید کردن مهاجران و دیگر افراد تیرهپوست در اردوگاههای کار اجباری وحشیانه. احیای تهاجمی برتری نژاد سفید و نسلکشی. معکوس کردن دستاوردهای نهتنها دهه ۱۹۶۰، بلکه حتی جنگ داخلی و دوران بازسازی. به بردگی کشیدن زنان از طریق وحشیگری و خفقان مادری اجباری. ریشهکن کردن افراد دگرباش جنسی. پایمال کردن حقوق دموکراتیک. نقض قوانین بینالمللی. حمله و تهدید سیاستمداران و قضات. هموار کردن راه برای ترور بیحدوحصر علیه مردم. تسریع فروپاشی اقلیمی. کاهش علم و پزشکی، به قیمت جان میلیونها نفر. تهی کردن گنجینه دانش بشریت. نابودی حقیقت. غرق کردن عقل. مطیع کردن هنرها در برابر ظلم و انطباق فاشیستی. هدف قرار دادن هر آنچه شایسته، اخلاقی و خوب است. همه اینها به هوس یک مستبد دیوانه و پست.
خلاصه، این است: یک رژیم فاشیستی بنیادگرای مسیحیِ برتریطلب سفیدپوست، «مردانه» زنستیز، برتریطلب آمریکایی، ضد علم که قدرتش با ترور و ظلم عمدی علیه «دشمنان» واقعی یا خیالی، علیه هرکسی که میبیند بالفعل یا بالقوه در حال مقاومت یا مانعتراشی در برابر حکومت وحشیانهاش است، اعمال میشود.
مقالهای در وبسایت نشریه انقلاب(revcom.us) بهروشنی این موضوع را خلاصه میکند:
در مواجهه با بحران عظیم همین سیستم [سرمایهداری-امپریالیسم]، بخش فاشیستی این طبقه حاکم امپریالیستی – ترامپ، میلر، ونس و بقیه – در مأموریتی برای نجات آن سیستم از طریق یکشکل فاشیستی از حکومت هستند. ازنظر آنها، یکشکل فاشیستی از حکومت- حکومتی که ریشه در برتریطلبی آشکار، آشکار و خشونتآمیز سفیدپوستان، در سلطه مردان بر زنان و سرکوب افراد دگرباش جنسی(ال جی بی تی)، و در نفرت آشکار و قربانی کردن گسترده کسانی که آنها «بیگانه» میدانند دارد؛ حکومتی که غرق در جهل ضد علمی و مسیحیت بنیادگرای تئوکراتیک است؛ و کشوری که در آن روند قانونی و آزادیهای مدنی اساساً از بین میروند – [ازنظر آنها] این تنها چیزی است که میتواند امپراتوری را نجات دهد. (استفان میلر [یکی از نیروهای اصلی در این رژیم فاشیستی] میگوید مهاجران از «سرزمینهای ویران» میآیند – و باید به آنجا بازگردند… اما سؤال واقعی این است: چه کسی آن «سرزمینهای ویران» را ویران کرد؟ و این چه چیزی در مورد فاشیستهایی که اکنون بر این کشور حکومت میکنند به ما میگوید؟)
این حمله فاشیستی به مهاجران – که عمدتاً مهاجران غیر مجرم را هدف قرار داده است، بسیاری از آنها مدتهاست که در این کشور بودهاند و سهم قابلتوجهی در اقتصاد داشتهاند – با حملهای متمرکز بر مردم جهان سوم، بهعنوان بخشی از تلاش فاشیستی ترامپ برای سفیدپوست کردن دوباره آمریکا، انجام میشود، علیرغم این واقعیت که، همانطور که ریموند لوتا اشاره کرده است، «مهاجران جهان سوم برای عملکرد سودآور بخشهای کلیدی اقتصاد ایالاتمتحده آمریکا ضروری هستند». (این مطلب از مقاله لوتا با عنوان «انگلگرایی امپریالیستی و تجدید ساختار طبقاتی-اجتماعی در ایالاتمتحده آمریکا از دهه ۱۹۷۰ تا امروز: کاوشی در روندها و تغییرات» گرفته شده است.)
این فاشیسم، تجلی متمرکز این واقعیت است که این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم به مرزهای محدودیت خود رسیده است. ادعا میشود که در این کشور «آزادی و عدالت برای همه» وجود دارد، اما یک تاریخ کامل و واقعیت مداوم از نابرابری وحشیانه و ستم وحشیانه و به معنای واقعی کلمه مرگبار علیه سیاهپوستان و سایر رنگینپوستان وجود دارد. ستم مداوم بر اساس جنسیت و جنس وجود دارد. حتی اگر جنگ تمامعیار بین قدرتهای امپریالیستی را کنار بگذاریم، این سیستم علت اساسی جنگهای مداوم و همچنین ویرانی محیطزیست و غارت کشورها بهویژه در سراسر جهان سوم است – که همه اینها منجر به آوارگی تعداد زیادی از مهاجران به ایالاتمتحده آمریکا (و سایر کشورهای سرمایهداری-امپریالیستی) میشود. همه اینها در روابط، دینامیکها و اجبارهای اساسی این سیستم نهفته است و از آنها ناشی میشود، که نمیتواند هیچ پاسخ مثبتی به همه اینها ارائه دهد. درعینحال، این حقیقت همچنان پابرجاست که هر جا ظلم و ستم باشد، مقاومت نیز وجود خواهد داشت- و مقاومت و شورش برحق علیه روابط و اعمال ظالمانه این سیستم، بهنوبه خود جذابیت فاشیسم را در میان بخشهایی از مردم و طبقه حاکم تقویت کرده است، که مصمم هستند نهتنها روابط ظالمانه اساسی، بلکه افراطیترین جلوهها و افراطهای آن، باید به طرز وحشیانهای اعمال شود. (در این کشور، این موضوع در شعار «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» متمرکز شده است، درحالیکه در کشورهای اروپایی و جاهای دیگر، که نیروهای فاشیستی قدرتمند بهعنوان بیان وحشتناک این تضادهای اساسی توسعه یافتهاند، بیانهای خاص متفاوتی پیدا میکند. در پیام رسانه اجتماعی شماره ۱۱۸ من، که در وبسایت رسمی باب آواکیان(@BobAvakianOfficial) موجود است، به برخی از ابعاد کلیدی این موضوع بهطور کاملتری میپردازم.)
برای تکرار این نکته حیاتی از بیانیه سال نو ژانویه ۲۰۲۱ خود:
تا حدی که اوضاع در محدوده این سیستم حفظ شود، درواقع این امر منجر به تشدید دهشت(خوف) بشریت که در این سیستم نهادینه شده است، خواهد شد، درعینحال نیروهای اقتصادی – و اجتماعی و سیاسی – زیربنایی را تقویت و انگیزه بیشتری به آنها میدهد که فاشیسم را که در حال حاضر قدرت زیادی در این کشور (و تعدادی دیگر) نشان داده است، تقویت خواهد کرد.
اما، فاشیسم:
بهعنوان یک دیکتاتوری آشکار و تهاجمی، که حاکمیت قانون را زیر پا میگذارد و منحرف میکند، با تکیهبر خشونت و ترور، به نمایندگی از نظام سرمایهداری درنده و بهعنوان تلاشی افراطی برای مقابله با شکاف عمیق اجتماعی و بحرانهای حاد (چه در داخل کشور و چه در عرصه جهانی)… ممکن است اوضاع را برای مدت معینی، به شیوهای بسیار منفی، در کنار هم نگه دارد، [اما] در تحلیل نهایی، این نمیتواند موفق شود- نمیتواند بهطور نامحدود این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم را حفظ کند، و نمیتواند به آیندهای جز دهشت برای بشریت منجر شود، اگر درواقع اصلاً آیندهای داشته باشیم. و «جایگزین» آن بهاصطلاح، همانطور که بهعنوانمثال توسط حزب دموکرات در ایالاتمتحده آمریکا نمایندگی میشود، شامل ابزاری «دموکراتیکتر» برای اعمال حاکمیت این سیستم است، همچنان به تجسم و تحمیل رنجهای وحشتناک و کاملاً غیرضروری برای تودههای بشریت ادامه خواهد داد و تهدیدی وجودی برای کل بشریت ایجاد خواهد کرد، حتی اگر همیشه از طریق همان نیروی تخریبی عظیم وحشیانه و تمامعیار شکل فاشیستی دیکتاتوری سرمایهداری نباشد.
در اینجا ارزش دارد که به عقب برگردیم و تاریخ این کشور و سیستم حاکم بر آن را از اعلامیه استقلال و قانون اساسی ایالاتمتحده آمریکا تا به امروز- تا هیولای کاملاً منسوخ سرمایهداری-امپریالیسم- مرور کنیم. در آغاز این کشور، در آغاز جنگ استقلال (که آنها دوست دارند آن را جنگ انقلابی بنامند)، اعلام شد که “همه انسانها برابر آفریده شدهاند”. اما کل تاریخ این کشور از آن زمان به بعد ثابت کرده است که قطعاً در این کشور برابری برای همه وجود ندارد. حتی درزمانی که اعلامیه استقلال و سپس قانون اساسی نوشته شد، تعداد زیادی برده وجود داشت. بومیان آمریکایی بودند که زمینهایشان به سرقت میرفت و مورد ظلم و ستم نسلکشی قرار میگرفتند. زنانی بودند که اساساً هیچ حقی نداشتند و مطمئناً هیچ حقی برابر با مردان نداشتند. بهطور خلاصه، یک سیستم استثماری وجود داشت که با رهایی از استعمار بریتانیا، انگیزه بیشتری به آن داده شد.
بنابراین وقتی مثلاً مجموعه مقالات کن برنز (Ken Burns) درباره انقلاب آمریکا را تماشا میکنید – اگر بتوانید بهخوبی از پسش برآیید و هوساناهای نفرتانگیز (هورا کشیدنهای نفرت انگیز-مترجمین) درباره اینکه این انقلاب چقدر بزرگ بود، بزرگترین اتفاقی بود که تابهحال در جهان افتاده است و غیره را کنار بگذارید- من درباره برخی از این موارد صحبت کردهام، اما همه اینها در چارچوب چیزی است که لیبرالهای امروزی دوست دارند درباره آن صحبت کنند: «بله، نقصهای خاصی وجود داشت- ما حتی گناه اولیه بردهداری را داشتیم، بله، ما اینوآن کار را کردیم، کارهای وحشتناکی با بومیان آمریکا کردیم، افراد بدون دارایی و زنان از حقوق یکسانی با مردان ثروتمند برخوردار نبودند- اما ما همیشه به سمت یک اتحاد کاملتر حرکت کردهایم.» درحالیکه در واقعیت، آنچه آنها واقعاً به سمت آن تلاش میکردند- یا درهرصورت، ازآنچه با انقلاب آمریکا در چارچوب جهان بزرگتر به راه افتاد، حاصل شده است -یک سیستم کاملاً وحشتناک سرمایهداری-امپریالیسم است که بازهم، مدتهاست که منسوخشده، تاریخ انقضای آن گذشته است و ادامه آن تنها میتواند شامل تحمیل مداوم رنجهای وحشتناک برای بشریت باشد.
نکته این نیست که ما باید پوچگرا باشیم- فقط بیفکرانه همهچیز را در مورد انقلاب آمریکا و اسناد بنیانگذاری این کشور نفی کنیم. همانطور که قبلاً اشاره کردم، موارد خاصی در قانون اساسی ایالاتمتحده آمریکا، بهویژه در منشور حقوق (۱۰ متمم اول قانون اساسی) وجود دارد که میتوان از آنها درس گرفت- و من برخی از این موارد را در یک چارچوب اساساً متفاوت در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی گنجاندهام. نکته این است که، باوجود برخی عناصر مثبت در زمان تأسیس این کشور، حتی در آن زمان نیز سیستمی از استثمار وحشیانه و ظلم و ستم به معنای واقعی کلمه مرگبار بود. و همه اینها در درون خود بذرها و عناصری از جایی که به آن رسیده بود را داشت – به مکانی وحشتناک، با سیستم سرمایهداری-امپریالیسم فعلی.
درک و قادر ساختن تعداد فزایندهای از مردم به درک این حقایق اساسی – که “بدیهی” نیستند، بلکه از طریق عملکرد سیستمی که ما تحت آن زندگی میکنیم، سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، پنهان و استتار شدهاند – بسیار مهم است. حقایق اساسی که باید از طریق بهکارگیری یک روش و رویکرد علمی به واقعیت آشکار شوند.
سیستم سیاسی در این کشور، حکومت – دیکتاتوری – بخشی از جامعه است که بر سیستم اقتصادی تسلط دارد – طبقه سرمایهدار-امپریالیست – دیکتاتوریای که بیان متمرکز آن در انحصار قدرت سیاسی و بهویژه انحصار خشونت “مشروع” است که توسط نمایندگان سیاسی این سیستم و طبقه حاکم آن اعمال میشود. همه فرآیندها و نهادهای غالب این سیستم (ازجمله انتخابات آن) اساساً در خدمت و تقویت این دیکتاتوری هستند. در شکل «عادی» خود، و آنطور که توسط بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم اداره میشود، اینیک دیکتاتوری است که منافع طبقه سرمایهدار را بهطورکلی نمایندگی میکند، و این دیکتاتوری کموبیش در لباس «دموکراسی» و «حکومت مردم» پنهان شده است، با پایبندی اساسی به «حاکمیت قانون» که درنهایت تجسم و بازتاب روابط اساسی جامعه است و در خدمت منافع اساسی طبقه حاکم است، درحالیکه، هرچند بهطور نابرابر، بر افراد جامعه بهطورکلی اعمال میشود.
بهعنوان یک نمونه مهم از روشی که این دیکتاتوری و «حاکمیت قانون» آن «درنهایت تجسم و بازتاب روابط اساسی جامعه است و در خدمت منافع اساسی طبقه حاکم است»، این واقعیت وجود دارد که تحت این سیستم، کاملاً قانونی است که سرمایهداران تودههای مردم را «اخراج» کنند، اگر دیگر نتوانند بهطور سودآور مورد استثمار قرار گیرند، حتی اگر این به معنای بیخانمان شدن یا حتی گرسنگی کشیدن کسانی باشد که «اخراج» میشوند؛ اما قطعاً برای افرادی که در این وضعیت وخیم هستند، غیرقانونی است که صرفاً مایحتاج اولیهای را که ندارند، بدون پرداخت هزینه برای آنها بردارند، حتی اگر دلیل عدم توانایی آنها در پرداخت هزینه آنها، محرومیت از شغل باشد. همه اینها با «روابط مالکیت» اساسی نظام سرمایهداری مطابقت دارد. «حاکمیت قانون» در هر نظامی اساساً بیانگر آن روابط مالکیت اساسی خواهد بود – که اساساً روابط تولیدی شیوه تولید زیربنایی است. (بعداً، در مورد نقش حیاتی شیوه تولید بهعنوان پایه و اساس هر نظامی که درنهایت ماهیت آن نظام، ازجمله سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ آن و همچنین روابط اجتماعی آن را تعیین میکند، بیشتر صحبت خواهیم کرد.)
در بُعد سیاسی آشکارتر، همانطور که در پیام شماره ۱۷ شبکههای اجتماعی من به آن اشاره شد، در زیر پوسته بیرونی «دموکراسی» در این کشور،
شواهد زندهای وجود دارد که نشان میدهد این بهاصطلاح «دموکراسی بزرگ آمریکایی» درواقع یک دیکتاتوری است، جایی که از قدرت نهادهای حاکم برای آزار و اذیت وحشیانه، مجازات و حتی حذف افرادی که تهدیدی برای منافع طبقه حاکم هستند، استفاده میشود. در کنار قتل توسط پلیس و حبس گسترده هزاران و میلیونها نفر در این کشور… سرکوب وحشیانهای علیه مردمی که به نسلکشی در فلسطین توسط اسرائیل اعتراض میکنند، با حمایت کامل دولت ایالاتمتحده آمریکا و هر دو حزب سیاسی طبقه حاکم (دموکرات و جمهوریخواه) اعمال میشود….
چرا این اتفاق میافتد؟ زیرا منافع اساسی سرمایهداری-امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در خطر است.
نمونههای بسیار دیگری نیز وجود دارد که این حقیقت اساسی را در مورد دیکتاتوری واقعی تحت حاکمیت «دموکراتیک عادی» این سیستم بهوضوح نشان میدهد- مانند غیرقانونی اعلام کردن مخالفت با نقش ایالاتمتحده آمریکا در جنگ جهانی اول و زندانی کردن مردم ژاپن در اردوگاههای کار اجباری در طول جنگ جهانی دوم (که در زمان دولت «قهرمان» بزرگ دموکراتهای بورژوای «مترقی»، فرانکلین دلانو روزولت انجام شد).
حکومت رژیم ترامپ، دیکتاتوری بخشی از طبقه حاکم است که مصمم است فاشیسم را بهعنوان شکل حکومت سرمایهداری-امپریالیستی، با استفاده از زور و خشونت دولت (نیروهای پلیس و نظامی و نهادهای سرکوبگر دولتی، مانند افبیآی، «امنیت داخلی» و غیره) نهتنها علیه مردم در کل جامعه، بلکه علیه بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم نیز تحمیل کند. با فاشیسم، دیکتاتوری آشکار، صریح و آشکار است، و استثمار و ستمی که اساس و ماهیت واقعی این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، در داخل این کشور و در سطح بینالمللی است، استثمار و ستم علنی و آشکاری است که توسط «هنجارها» و «قوانین» دیکتاتوری سرمایهداری-امپریالیستی «جریان اصلی» مهار نشده است. مطلب زیر، از کتاب «چیزی وحشتناک، یا چیزی واقعاً رهاییبخش»، بهوضوح به آنچه درواقع اکنون در حال وقوع است اشاره میکند:
با توجه به ماهیت، اهداف و اقدامات فاشیستها، احتمال واقعی جنگ داخلی واقعی وجود دارد. اما با توجه به ماهیت، اهداف و اقدامات بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم (که توسط حزب دموکرات و رسانههایی مانند MSNBC [که اکنون MS-NOW نامیده میشود]، نیویورکتایمز و سی ان ان-CNN- نمایندگی میشود) و با توجه به وضعیت فعلی با کسانی از بخشهای مختلف جامعه که تمایل به حمایت و دنبال کردن سیاسی از این بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم دارند، این امکان وجود دارد که فاشیستها بتوانند بدون جنگ داخلی به قدرت برسند و آن را تثبیت کنند، اما با تمام عواقب وحشتناکی که این تثبیت فاشیستی قدرت به دنبال خواهد داشت. یا، همانطور که در «اعلامیه و فراخوان» [از سوی کمونیستهای انقلابی] تأکید شده است، این فاشیستها میتوانند در چیزی که به یک جنگ داخلی یکطرفه منجر میشود، کسانی را که از آنها متنفرند، ازجمله سیاهپوستان و سایر افراد رنگینپوست، «مهاجران غیرقانونی»، «زنان متکبر» و کسانی را که با روابط جنسی و جنسیتی «سنتی» و «هنجارها» مطابقت ندارند، قتلعام کنند.
درهرصورت، اینیک واقعیت بسیار جدی است که این فاشیستها مصمم هستند هرکسی و هر چیزی را در هرکجای جامعه که مانع اجرای اهداف وحشتناک آنها میشود،- با خشونتی که لازم است- در هم بکوبند.
درک هر دو بخش از این وضعیت بسیار مهم است: یک تفاوت واقعی و مهم بین حکومت «جریان اصلی» و «فاشیستی» وجود دارد، و هر دو حکومت «فاشیستی» و «جریان اصلی» اساساً اشکالی از دیکتاتوری طبقه سرمایهدار حاکم هستند که منافع نظام سرمایهداری-امپریالیستی را نهتنها در این کشور، بلکه در سراسر جهان نمایندگی و اجرا میکنند.
در کتاب «امید برای بشریت بر پایه علمی، گسست از فردگرایی، انگلسالاری و شوونیسم آمریکایی» که در دوران اولین رژیم ترامپ نوشته شده است، این بحث مهم در مورد تفاوتهای بسیار واقعی و مهم، و همچنین وحدت نهایی و اساسی، بین بخشهای مختلف طبقه حاکم وجود دارد:
در مقالهای در نیویورکتایمز با عنوان «نژادپرستی از کمد بیرون میآید»، پل کروگمن این نکته را مطرح میکند که نهتنها دونالد ترامپ، بلکه حزب جمهوریخواه بهطورکلی از نژادپرستی «سوت زدن سگ» به ابراز آشکار و خام آن رسیده است. کروگمن این مقاله را اینگونه به پایان میرساند و به کنار گذاشتن هرگونه تظاهر به مخالفت با نژادپرستی توسط حزب جمهوریخواه اشاره میکند:
میتوان گفت که ادعاهای جمهوریخواهان برای حمایت از برابری نژادی همیشه ریاکارانه بوده است؛ حتی میتوان از این حرکت [از جانب آنها] از سوت زدن سگ به نژادپرستی آشکار استقبال کرد. اما اگر ریاکاری، ادای احترامی است که رذیلت به فضیلت میدهد، آنچه اکنون میبینیم حزبی است که دیگر نیازی به ادای احترام احساس نمیکند. و این عمیقاً ترسناک است.
آقای کروگمن(Krugman) در اینجا، تا جایی که به آن میپردازد، – نکتهای مهم و مرتبط- دارد . مشکل این است که بهاندازه کافی پیش نمیرود و بهویژه از چارچوبهای محدودکننده تضادها و درگیریهای بین احزاب طبقه حاکم (جمهوریخواهان و دموکراتها) خارج نمیشود. موضع تظاهر ریاکارانه به مخالفت با چنین ظلمهایی مانند ستم نژادپرستانه، درحالیکه درواقع بهعنوان نمایندگان، کارگزاران و مجریان سیستمی عمل میکنند که این ستم در آن نهادینه شده است و بدون این ستم نمیتوانست وجود داشته باشد- این فقط در مورد حزب جمهوریخواه در گذشته صدق نمیکند… بلکه در مورد حزب دموکرات نیز صدق میکند. آنچه در این وضعیت متمرکز است، لزوم تشخیص و برخورد صحیح با یک تضاد بسیار واقعی و حاد است: این واقعیت که از یکسو، حزب دموکرات، بهاندازه حزب جمهوریخواه، حزب سیستمی است که دائماً مرتکب جنایات عظیم علیه تودههای بشریت میشود و نمیتواند از ارتکاب آن جلوگیری کند و تهدیدی وجودی برای آینده بشریت است. و از سوی دیگر، این واقعیت که (به تعبیر آنچه در بالا از مقاله کروگمن نقل شد) یک تفاوت بسیار واقعی و خطر بسیار مستقیم در این واقعیت نهفته است که یکی از این احزاب طبقه حاکم (جمهوریخواهان) آشکارا بسیاری از تظاهر به چیزی غیر از غارتگر درندهخو و بله نژادپرست انسانها و محیطزیست بودن را کنار میگذارد. این امر مستلزم ترکیب صحیحی از، بهطور اساسی، مخالفت با کل سیستم، که هردوی این احزاب ابزار آن هستند، و تلاش فعال و مداوم برای هدف استراتژیک لغو این سیستم است، درحالیکه همچنین، با همان دیدگاه استراتژیک اساسی، خطر فوری و حاد ناشی از [در آن مورد] رژیم فاشیستی ترامپ/پنس را تشخیص میدهد، و فوراً برای بسیج تودههای مردم در بسیج غیرخشونتآمیز اما پایدار حول این مطالبه که این رژیم باید برود، تلاش میکند!
همین درک اساسی و حیاتی در مقاله اخیر در وبسایت نشریه انقلاب (revcom.us) با عنوان «ونزوئلا و روش فاشیستی جنگ، قتلعام قانونی است چون ما میگوییم» بیان شده است:
ارتش ایالاتمتحده آمریکا همیشه ماشینی برای جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت بوده است. فقط کافی است به مجموعه مقالات جنایات آمریکایی در این وبسایت، revcom.us، نگاهی بیندازید تا انبوهی از شواهد را ببینید. (برای مثال، به پرونده جنایات آمریکایی شماره ۹۶: ویتنام، ۱۶ مارس ۱۹۶۸ و پرونده جنایات آمریکایی شماره ۹۳، تهاجم ایالاتمتحده آمریکا به کره – ۱۹۵۰ مراجعه کنید.) اما هگزت در حال از بین بردن هرگونه تظاهر به قانونی بودن است. اینیک دکترین نظامی فاشیستی است که هدف آن تبدیل ارتش موجود ایالاتمتحده آمریکا به یک نیروی جنگنده فاشیستی است: نیرویی آماده و مایل به اجرای دستورات غیرقانونی و کشتن غیرنظامیان به این دلیل که مستبد فاشیست چنین گفته است.
درحالیکه آنها اختلافات بسیار جدی با فاشیستها دارند، امپریالیستهای «جریان اصلی» و نهادهایی مانند حزب دموکرات، آنطور که باید با این فاشیستها مبارزه نخواهند کرد و نمیتوانند مبارزه کنند. (بهعنوان یکی از نشانههای مهم این موضوع، این واقعیت وجود دارد که دولت بایدن بهجای اقدام با «سرعت عمدی» لازم برای اعلامجرم علیه ترامپ به خاطر جنایات آشکارش، بهویژه تلاش او برای انجام کودتا پس از شکست در انتخابات ۲۰۲۰ اما امتناع از پذیرش نتایج آن انتخابات و بسیج نیروها در تلاش برای لغو غیرقانونی آن، روند اعلامجرم علیه ترامپ را طولانی کرد و ابتکار سیاسی و شتابی را که دولت بایدن به دلیل خشم عمومی از تلاش ترامپ برای کودتا داشت، از بین برد. دولت بایدن و دادستان کل آن، مریک گارلند، به دلیل اینکه نمیخواستند به نظر برسد که در حال «سیاسی کردن روند» هستند، نتوانستند بهسرعت و قاطعانه برای اعلامجرم علیه ترامپ اقدام کنند! این همان منطقی است که بایدن هنگام امتناع از اقدام برای گسترش دیوان عالی کشور، زمانی که آشکارا «سیاسی شده» بود، به کار برد و نتیجه عدم اقدام بایدن این بود که دیوان عالی کشور همچنان تحت سلطه فاشیستها بوده است و تمام عواقب آن، بهویژه اکنونکه ترامپ با انتقام به قدرت بازگشته است، همچنان ادامه دارد.)
اکنون، ترامپ رژیم بهشدت در حال سرکوب وحشیانه مخالفت و مقاومت در برابر حکومت فاشیستی خود است – ازجمله با اعلام اینکه هر نیرویی که «ضد سرمایهداری» یا «ضدآمریکایی» یا «ضد مسیحی» باشد، و بهطورکلی هرکسی که رژیم ترامپ بهعنوان «دشمن» تعیین میکند (ازجمله با استفاده از اصطلاح مبهم و «همهگیر» «آنتیفا») میتواند «تروریست داخلی» نامیده شود و تحت سرکوب شدید دولتی قرار گیرد.
در همین حال، نیروهایی که امتداد یا همسو با حزب دموکرات (و بهطورکلی بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم) هستند، به حملات علیه «رفیوز فاشیسم» و کمونیستهای انقلابی که به همراه دیگران از دیدگاههای سیاسی مختلف در «رفیوز فاشیسم» فعال هستند، پیوستهاند – و به آنها رنگ و بوی «مترقی» خاص خود را دادهاند. این بیانگر عزم جزم برای نگهداشتن امور در محدوده و بر اساس «هنجارهای این سیستم» است – هنجارهایی که فاشیستها آشکارا آنها را به چالش میکشند و زیر پا میگذارند (و «هنجارهایی» که درواقع، از همان ابتدا جنایتکارانه هستند). بهعنوان یکی از ابعاد مهم این، این بیان دیگری از این واقعیت است که بهمحض اینکه هر چیزی که ما رهبران انقلابی با آن مرتبط هستیم، موردتوجه قرار میگیرد – بهمحض اینکه فراخوان فاشیسمِ «رد فاشیسم» برای بسیج تودهها در واشنگتن دی سی حول یک خواسته متحدکننده مبنی بر اینکه رژیم فاشیستی ترامپ باید همین حالا برود، منتشر میشود – بهمحض اینکه این امر احساسات سیاسی را برانگیخته و حمایت فعالی را در میان تعداد قابلتوجهی از مردم، حتی اگرنه میلیونها نفری که خواستار آن شده بود، پیدا کرده است: چاقوها بیرون بیایند. این تکرار تجربه سال ۲۰۲۲ است، زمانی که مشخص شد احتمال واقعی وجود دارد که دیوان عالی کشور با لغو حکم «رو علیه وید» حق سقطجنین را از بین ببرد – و رهبران انقلابی با دیگران متحد شدند تا «برای سقطجنین قیام کنید»(«RiseUp4AbortionRights!») را تشکیل دهند، مصمم به بسیج مخالفت گسترده با این خشم ناشی از لغو حکم «رو»(Roe) – بهجای پیوستن به تشکل «قیام کنید»(«RiseUp») و دهها هزارنفری که بسیج میکرد، گروهی رنگارنگ از فرصتطلبان حملات افتراآمیزی را علیه تشکل «قیام کنید»(«RiseUp») و رهبران انقلابی آغاز کردند.
این حملات، به تشکل «قیام کنید»(RiseUp) و اکنون به تشکل فاشیسم را رد کنید(Refuse Fascism)، در سطح آن فیلم قدیمی دیوانهوار و کارتونی «جنون سیگار ماریجوانا» («Reefer Madness») است، با ترویج هیستری ضد کمونیستی غیرمنطقی، شامل تحریفات خام و دروغهای مضحک و مدتها رد شده در مورد revcoms و باب آواکیان، ازجمله اتهامات بیمعنی «فرقه».
موضع اساسی و بسیار مضر کسانی که این حملات غیراصولی را انجام میدهند، بله، متحد کردن همهکسانی است که میتوانند علیه این فاشیسم متحد شوند- تا زمانی که در چارچوب هنجارها و محدودیتهای سیستم سرمایهداری-امپریالیستی محدود بماند.
روش اساسی، تعامل و ابراز مخالفت اصولی با مواضع و کارهای واقعی «تشکل رد فاشیسم» (Refuse Fascism) یا «انقلابیون کمونیست(revcoms)» نیست، بلکه تکرار و تکیهبر شایعات سطح پایین، غیبت و طعنههای آشکارا احمقانه است- دروغگویی آشکار و امید به اینکه هیچکس به آنچه در مورد آن دروغ گفته میشود، نگاه نکند.
این نوع حملات، فرصتطلبی را بدنام میکند. اگر این فرصتطلبان امروزی احساس نیاز میکردند که طوری وانمود کنند که انگار با اصل ماجرا سروکار دارند (همانطور که گاهی اوقات در مورد فرصتطلبان درگذشته چنین بود)، آنگاه وانمود میکردند که با اصل واقعی آنچه باب آواکیان و کمونیسم نوین مطرح میکنند (همانطور که در revcom.us و همچنین مجموعه آثار باب آواکیان بیان شده و در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی متمرکز شده است) درگیر شدهاند – حتی اگر بهطور خام آن را تحریف کنند. این حملات فرصتطلبانه حتی تظاهر واقعی به انجام این کار نمیکنند. در عوض، آنها به فرهنگ متعفنی که اکنون در کل جامعه غالب است، و در بین کسانی که خود را “مترقی” یا “چپ” میدانند، بسیار زیاد است، تکیه میکنند- و تا حدی که به دلیل آن عمل میکنند: فرهنگی که بیشازحد از “طنز” لذت میبرد؛ فرهنگی که اشتراکات زیادی با رویکرد ترامپیستها دارد، فرهنگی که بهجای رویکرد بررسی جدی مسائل جدی، بررسی آنچه مردم و گروهها واقعاً میگویند و انجام میدهند، و تعیین اینکه چگونه این مسائل با واقعیتی که باید با آن روبرو شد مرتبط است و اینکه اگر دیدگاهها و برنامههای مختلف موردتوجه و عمل قرار گیرند، به کجا منجر خواهند شد، بر چیزهایی مانند «خیلی از مردم واقعاً فکر میکنند، خیلی از مردم میگویند» تکیه میکند.
تشخیص احتمال دخالت عوامل حزب دموکرات و بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم در همه اینها دشوار نیست، کسانی که بهشدت میخواهند همهچیز را در چارچوب، شرایط و «هنجارهای» این سیستم نگهدارند، حتی اگر این به معنای سازش و تسلیم در برابر فاشیسم ترامپ/ماگا و اجرای همهجانبه و شتابنده آن از وحشتهای بسیار واقعی برای بشریت باشد.
در مواجهه با همه اینها، بسیار مهم است که محکم به اصل اساسی پایبند بمانیم و قاطعانه آن را بهکارگیریم، همانطور که در پیام شماره ۱۲۹ شبکههای اجتماعیام تأکید کردم: «نباید اجازه داد که تحریفات فرصتطلبانه غیرمسئولانه، وحدت میلیونها نفر موردنیاز برای بیرون راندن رژیم فاشیستی ترامپ را خراب کند.» و نباید به آنها اجازه داده شود که جستجو، بحث و مناظره جدی در مورد سؤالات حیاتی مانند: چه چیزی باعث ظهور این فاشیسم شده است و چه چیزی باید بهعنوان جایگزین مثبت برای آن مطرح شود را خراب و از مسیر خارج کنند؟
همه اینها نکته مهمی را که در پیام شماره ۱۱۹ شبکههای اجتماعیام بیان شده است، برجسته میکند: «سیاستمداران حزب دموکرات ممکن است در مبارزه حیاتی علیه فاشیسم ترامپ/ماگا مشارکت کنند- اما حزب دموکرات این مبارزه را بهجایی که باید برود، هدایت نخواهد کرد و نمیتواند هدایت کند.»
دلیل اساسی، بار دیگر، این است که دموکراتها نمایندگان همان سیستم هیولایی و روبهزوال فاشیستها هستند. این موضوع، به طرز وحشتناکی آشکار، در این واقعیت آشکار شده است که دولت بایدن و بهطورکلی حزب دموکرات، از اسرائیل در نسلکشی که در فلسطین انجام میدهد، حمایت و به آن کمک کردهاند، نسلکشیای که بهطور گسترده توسط ایالاتمتحده آمریکا، تحت هر دو دولت دموکرات و جمهوریخواه، مسلح شده است. همانطور که توسط پزشکی که داوطلبانه در غزه حضور داشت و از نزدیک شاهد عواقب وحشتناک کشتار بیرحمانه و ویرانی عظیم اسرائیل برای فلسطینیان آنجا، ازجمله کودکان، بود، مطرح شد: این به چه معناست که هیچ حزب سیاسی بزرگی در ایالاتمتحده آمریکا، نه جمهوریخواه و نه دموکرات، وجود ندارد که نسلکشی برایش “ممنوع” باشد؟!
همانطور که در پیام شماره ۷ رسانههای اجتماعی خود اشاره کردم:
اسرائیل بهعنوان یک سنگر مسلح و پشتیبان امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در یک بخش مهم استراتژیک جهان (“خاورمیانه”) “نقش ویژهای” ایفا میکند. و اسرائیل نیروی کلیدی در ارتکاب جنایاتی بوده است که به حفظ حکومت سرکوبگرانه امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در بسیاری از نقاط دیگر جهان کمک کرده است.
و از پیام رسانههای اجتماعی شماره ۳۵:
حفظ اسرائیل بهعنوان یک دولت «غربگرا» برای امپریالیستهای ایالاتمتحده آمریکا از اهمیت تعیینکنندهای برخوردار است و بهنوبه خود، ماهیت صهیونیستی (برتریطلب یهودی) اسرائیل در حفظ اسرائیل بهعنوان این دژ حمایت از سلطه ایالاتمتحده آمریکا، بهویژه در مخالفت با نفوذ ایران- و فراتر از آن روسیه و بهطور فزایندهای چین – در این منطقه استراتژیک، از اهمیت حیاتی برخوردار است.
و درحالیکه حمایت ایالاتمتحده آمریکا از آپارتاید و نسلکشی انجامشده توسط اسرائیل نمونهای بهویژه عجیبوغریب است، واقعیت این است که تاریخچهای طولانی از جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت وجود دارد که توسط دموکراتها و همچنین جمهوریخواهان رهبری شده است- چیزی که بهطور گسترده در مجموعه جنایات آمریکایی و سایر آثار در وبسایت نشریه انقلاب (revcom.us) مستند شده است.
با همه این اوصاف، اختلافات بسیار واقعی و بسیار شدیدی بین بخشهای مختلف طبقه حاکم باقی مانده است، که در رابطه با حفظ امپراتوری ایالاتمتحده آمریکا و «نظم جهانی» که ایالاتمتحده آمریکا از پایان جنگ جهانی دوم، در سال ۱۹۴۵، با خشونت مخرب گسترده تحمیل و اجرا کرده است، بسیار قابلتوجه است. این اختلافات – و این واقعیت که طبقه حاکم این کشور عمیقاً دچار تفرقه است و نمیتواند بهعنوان یک طبقه حاکم متحد به حکومت خود ادامه دهد – در رابطه با ضرورت فوری و مبرم بیرون راندن رژیم فاشیستی ترامپ (همانطور که در پیام رسانه اجتماعی شماره ۱۴۱ خود به آن اشارهکردهام) و فراتر از آن، در رابطه با ضرورت و هدف اساسی انقلاب، برای از بین بردن، ریشهکن کردن و فراتر رفتن از کل این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، اهمیت قطعی دارد.
درعینحال، درک این نکته مهم است که مشکل فوری که با آن مواجه هستیم «اقتدارگرایی» یا «الیگارشی» نیست و تضاد اساسی «دموکراسی در مقابل الیگارشی» یا «دموکراسی در مقابل اقتدارگرایی» نیست.
برای اشاره به پیام شماره ۱۱۴ من در رسانههای اجتماعی:
چیز خاص و اساسی که توسط رژیم ترامپ نمایندگی و اجرا میشود، «الیگارشی» نیست، «میلیاردرها» نیست: فاشیسم است.
فاشیسم روشی کیفی متفاوت است که این سیستم برای اعمال حاکمیت خود بر مردم به کار میگیرد…
در مورد «الیگارشی» و «میلیاردرها»، حزب دموکرات و همچنین حزب جمهوریخواه، بودجه سنگینی از ابرثروتمندان، روسای شرکتها و غیره دریافت میکنند. حتی اساسیتر اینکه، هردوی این احزاب ابزار سیستم سرمایهداری-امپریالیسم هستند که مبتنی بر استثمار بیرحمانه میلیاردها نفر و اعمال سرکوب به معنای واقعی کلمه مرگبار تودههای مردم، در اینجا و سراسر جهان است. به همین دلیل است که حزب دموکرات و کسانی که به آن وابسته یا همسو با آن هستند، هرگز حکومت ترامپ را به شیوهای که برای شکست واقعی آن ضروری است، به چالش نخواهند کشید. برای این نمایندگان «جریان اصلی» (یا بهاصطلاح «مترقی») این سیستم سرمایهداری-امپریالیسم، ثبات این سیستم و موقعیت غالب امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در جهان، نگرانی بیشتری نسبت به شکست واقعی فاشیسم ترامپ/ماگا دارد.
(فرمول «اقتدارگرایی» و سوءاستفاده از آن، بهطور گستردهتری دریکی از مقالات من در مورد جنگ اوکراین که در revcom.us موجود است، تجزیهوتحلیل شده است: شوونیسم بیشرمانه آمریکایی: «ضداقتدارگرایی» بهعنوان «پوششی» برای حمایت از امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا، بهروزرسانی شده با یادداشت اضافه شده، ۵ ژوئن ۲۰۲۳.)
برای بازگشت به یک نکته حیاتی در رابطه با همه اینها: «دموکراسی» بورژوایی (یعنی سرمایهداری) درواقع شکلی از دیکتاتوری بورژوازی (طبقه سرمایهدار) است.
برگردیم به نکتهای حیاتی در رابطه با همه اینها: «دموکراسی» بورژوایی (یعنی سرمایهداری) درواقع شکلی از دیکتاتوری بورژوازی (طبقه سرمایهدار) است.
این، اتهام فرصتطلبانهای را که ما انقلابیون (طرفداران کمونیسم نوین) به «دموکراسی» اعتقاد نداریم – با آن مخالفیم – بهدرستی نشان میدهد. منظور این فرصتطلبان از «دموکراسی»، درواقع، حکومت سرمایهداری-امپریالیستی است، با سرمایهداری-امپریالیسم «دموکراتیک» «آمریکای خوب» که بر جهان تسلط دارد و مردم جهان را طعمه خود میکند. ما قطعاً با آن مخالفیم. (آنچه در اینجا مطرح است، بسیار مرتبط با این است که چرا دههها پیش، کتابی با عنوان عمداً تحریکآمیز «دموکراسی: آیا نمیتوانیم بهتر از این عمل کنیم؟» نوشتم؟)
اصل مطلب – در مخالفت با دامن زدن به توهمات در مورد سیستم این کشور و «دموکراسی بزرگ» آن – در این سه جمله متمرکز شده است:
در جهانی که با شکافهای طبقاتی عمیق و نابرابری اجتماعی مشخص شده است، صحبت در مورد «دموکراسی» – بدون صحبت در مورد ماهیت طبقاتی آن دموکراسی و اینکه به کدام طبقه خدمت میکند – بیمعنی و بدتر است. تا زمانی که جامعه به طبقات تقسیم شده باشد، «دموکراسی برای همه» نمیتواند وجود داشته باشد: یک طبقه یا طبقه دیگر حکومت خواهد کرد و آن نوع دموکراسی را که در خدمت منافع و اهداف آن است، حفظ و ترویج خواهد کرد. سؤال این است: کدام طبقه حکومت خواهد کرد و آیا حکومت آن و سیستم دموکراسی آن، در خدمت ادامه یا درنهایت لغو شکافهای طبقاتی و روابط مربوط به استثمار، ستم و نابرابری خواهد بود.
همچنین مطلب زیر از کتاب «امید برای بشریت» در بخش «منافع خاص و منافع عمومی – منافع طبقاتی متفاوت و والاترین منافع بشریت» بسیار مرتبط است:
در هجدهم برومر لویی بناپارت، مارکس این نکته را مطرح میکند که هر دیدگاه طبقاتی، منافع خاص طبقهای را که نمایندگی میکند، با منافع عمومی جامعه یکی میداند.
این قطعاً در مورد طبقه سرمایهدار حاکم-بورژوازی – صادق است، درحالیکه در مورد کسانی که دیدگاه طبقه متوسط (خردهبورژوازی) را بیان میکنند نیز صادق است، طبقهای که خود را «بالاتر» (یا «بیرون») از تضادهای اساسی در جامعه تصور میکند و بهطور خودجوش برای نوعی «دموکراسی بیطبقه» تلاش میکند، برای شکلی از حکومت که منافع هیچ نیروی مسلط قدرتمندی در جامعه را در برنمیگیرد و به آن خدمت نمیکند – نه طبقه سرمایهدار استثمارگر و نه طبقه استثمارشده تحت نظام سرمایهداری، پرولتاریا – که منافع اساسی آن در نابودی کامل هرگونه استثمار و ستم در همهجا نهفته است، درحالیکه دستیابی به این رهایی باید از یک گذار تاریخی عبور کند که در آن حکومت سوسیالیستی، دیکتاتوری پرولتاریا، در خدمت پیشرفت به «۴ کلیت» باشد که مارکس بهعنوان هدف انقلاب کمونیستی معرفی کرد: نابودی همه تمایزات طبقاتی، همه روابط تولیدی که این تمایزات طبقاتی بر آنها استوار است، همه روابط اجتماعی متناظر با آن روابط تولیدی، و انقلابی کردن همه ایدههای متناظر با آن روابط اجتماعی.
این بیانی از سومین جمله از آن سه جمله در مورد دموکراسی است: سؤال این است: کدام طبقه حکومت خواهد کرد و آیا حکومت و نظام دموکراسی آن، در خدمت تداوم یا لغو نهایی تقسیمات طبقاتی و روابط متناظر استثمار، ستم و نابرابری خواهد بود یا خیر.
(اینکه چگونه این لغو نهایی میتواند به شیوههای کیفی نوین، بیان زندهای پیدا کند، در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی، که من نوشتهام، تجسمیافته است.)
با توجه به این موضوع، بررسی یک حماقت برجسته فاشیستی – که اساساً توسط همه مدافعان سرمایهداری، چه فاشیست، “جریان اصلی” یا “مترقی” مشترک است و اغلب در این سؤال اشتباه و سادهلوحانه بیان میشود: “کدام زمان کمونیسم کارساز بوده است؟” (یا اصرار مستقیم بر اینکه “کمونیسم هرگز کارساز نبوده است”) – ارزشمند است. برای مثال، کوین، برادر «محافظهکار» مورین داود (Maureen Dowd)، نویسندهی افکار عمومی نیویورکتایمز (که مورین سالی یکبار در طول دورهی شکرگزاری ستون خود را به او میسپرد) در این ستون (یکشنبه، ۳۰ نوامبر ۲۰۲۵) با صراحت (میخواستم بگویم بد، اما درهرصورت با صراحت) ادعا کرد: «سوسیالیسم هرگز در هیچ کجای دنیا جواب نداده است.» او سپس اضافه میکند: «کشور ما بر پایهی سرمایهداری ساخته شده است و این تقریباً ۲۵۰ سال به ما خدمت کرده است»! در اینجا مثالی بارز از این ضربالمثل قدیمی وجود دارد که میگوید کاغذ هر چیزی را که روی آن چاپ شود تحمل میکند – مهم نیست که چقدر خام واقعیت را تحریف کند.
ابتدا به بخش آخر («کشور ما بر پایهی سرمایهداری ساخته شده است و این تقریباً ۲۵۰ سال به ما خدمت کرده است») میپردازیم و سؤالی را که با این جمله مطرح میشود («منظور شما از ما چیست، مرد سفیدپوست مرتجع؟») کنار میگذاریم، پاسخ اساسی به این سؤال این است (از سخنرانی من در سال ۲۰۱۷ با عنوان «رژیم ترامپ/پنس باید برود!»):
ایالاتمتحده آمریکا کشوری است که قلمرو خود را تثبیت کرده و پایههای ثروت خود را از طریق فتح مسلحانه زمین، نسلکشی، بردهداری و استثمار بیرحمانه امواج متوالی مهاجران به آمریکا بنا نهاده است. و بهعنوان کشوری که با برتری سفیدپوستان، مردسالاری و برتری مرد و سایر تقسیمبندیهای ظالمانه مشخص میشود، به حیات خود ادامه داده است، درحالیکه سلطه خود را به امپراتوریای در سراسر جهان گسترش میدهد و بر فراز جهانی نامتوازن از نابرابریهای عمیق و غارت محیطزیست قرار دارد (برای بقیه جهان، داشتن نوعی «جامعه مصرفی» که در ایالاتمتحده آمریکا وجود دارد، به منابع تقریباً ۵ کره زمین نیاز است) – همه اینها توسط یک ماشین عظیم مرگ و ویرانی، یعنی ارتش ایالاتمتحده آمریکا، پشتیبانی و اجرا میشود و با رگبار مداوم ایدهها و فرهنگهایی که همه این ظلم و ویرانی را توجیه و منطقی میکنند، تقویت میشود و از طریق یک ماشین به همان اندازه عظیم شکلدهی به افکار عمومی، منتشر میشود.
این [سیستم/نظام/…] بر پایههای تاریخیِ تثبیتشدهی کلیِ نظام سرمایهداری بنا شده است – که مارکس با این عبارات گویا و بهشدت طعنهآمیز به تصویر کشیده است:
کشف طلا و نقره در آمریکا، ریشهکنی، بردگی و دفن جمعیت بومی در معادن، آغاز فتح و غارت هند شرقی، تبدیل آفریقا به شکار تجاری سیاهپوستان، طلوع سرخفام دوران تولید سرمایهداری را نوید میداد… [سرمایه پدیدار میشود] که از سرتاپا، از هر منفذی، خون و کثافت میچکید.
(اگرچه کتاب نفرین جالوت، که درنهایت از یک دیدگاه بورژوا-دموکراتیک سرچشمه میگیرد، شامل تحلیل قابلتوجهی از پیامدهای وحشتناک امپراتوریهای سرمایهداری- و همچنین امپراتوریهای قبلی- است.)
این بنیان تاریخی، و اکنون توسعه سرمایهداری به سرمایهداری-امپریالیسم، با جهانیسازی تشدید شده و انگلی بودن متناظر (که از استثمار مردم در سراسر جهان و استثمار فوقالعاده شدید در جهان سوم، شامل بیش از ۱۵۰ میلیون کودک، تغذیه میکند): این مبنایی است که نظام سرمایهداری بر اساس آن به توسعه اقتصاد ایالاتمتحده آمریکا و بهویژه طبقه حاکم این کشور «خدمت خوبی» کرده است.
(این موضوع توسط ریموند لوتا در کتاب «امپریالیست انگلی و بازآرایی طبقاتی-اجتماعی در ایالاتمتحده آمریکا از دهه ۱۹۷۰ تا امروز: کاوشی در روندها و تغییرات» که در revcom.us موجود است، بهطور عمیق تحلیل شده است.)
در مورد آن حماقت رایج که توسط کوین داود تکرار شده است- اینکه کمونیسم (یا جامعه سوسیالیستی تحت رهبری کمونیستها) «هرگز کار نکرده است» – پاسخ کامل به این موضوع به زمان و حجم بیشتری از مطالب نیاز دارد تا در اینجا امکانپذیر باشد، اما موارد زیر برخی از عناصر مهم رد این حماقت و جایگزینی سادهلوحانه جهل متعصبانه بهجای تحلیل جدی است. در اینجا قصد دارم بر برخی از جنبههای کلیدی تجربه جوامع سوسیالیستی به رهبری کمونیستها در اتحاد جماهیر شوروی از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۵۶، قبل از احیای سرمایهداری در آنجا؛ و چین از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۶، زمانی که سرمایهداری در آنجا نیز پس از مرگ مائو احیا شد، تمرکز کنم.
(برای پیشزمینه مهم بیشتر در مورد همه اینها، مصاحبه با ریموند لوتا با عنوان «شما نمیدانید چیزی را فکر میکنید «میدانید» در مورد… انقلاب کمونیستی و مسیر واقعی رهایی: تاریخ آن و آینده ما؛ و مصاحبه با من با عنوان «انقلاب فرهنگی در چین… هنر و فرهنگ… مخالفت و جوشش… و پیشبرد انقلاب به سوی کمونیسم» وجود دارد.)
بهطور خلاصه، در مورد تجربه اتحاد جماهیر شوروی. این اولین انقلاب سوسیالیستی موفق در تاریخ جهان بود که بلافاصله با مشکلات و موانع عظیمی روبرو شد. تقریباً بلافاصله پس از تصرف قدرت توسط این انقلاب در سال ۱۹۱۷، کشور درگیر جنگ داخلی شد که توسط نمایندگان جامعه سرکوبگر ارتجاعی قدیمی، ازجمله سرمایهداران، زمینداران بزرگ، ژنرالهای ارتجاعی و غیره، علیه این جامعه رهاییبخش جدید به راه افتاد. (و این نیروهای ارتجاعی توسط تعدادی از کشورهای سرمایهداری-امپریالیستی، ازجمله ایالاتمتحده آمریکا، پشتیبانی میشدند.) نتیجه همه اینها این بود که چندین میلیون نفر جان باختند و کشور در فقر وحشتناکی فرورفت.
این چیزی بود که اتحاد جماهیر شوروی با موفقیت انقلاب در تثبیت قدرت در پایان آن دهه و ورود به دهه ۱۹۲۰ با آن مواجه شد. و دستاوردهای عظیمی حاصل شد، تحولات رهاییبخش عظیمی – توسعه اقتصاد (که کمی بیشتر در مورد آن صحبت خواهم کرد)؛ آزادی زنان، ازجمله حق سقطجنین (اتحاد جماهیر شوروی اولین کشور مدرنی بود که سقطجنین را قانونی کرد – و این بهشدت با ایالاتمتحده آمریکا در آن زمان در تضاد بود، بهعنوانمثال)؛ پیشرفتهای عمده در غلبه بر فقر، بیسوادی و نفوذ تاریکاندیشی مذهبی در میان تودههای مردم، بهویژه در روستاها؛ شکوفایی واقعی در هنر و فرهنگ. همه اینها نشانگر توسعه اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۲۰ و اوایل دهه ۱۹۳۰ بود.
همچنین توسعه اقتصادی در دهه ۱۹۳۰ وجود داشت. هرچند که آنها دوست ندارند در مورد آن صحبت کنند، واقعیت این است که درحالیکه کل جهان سرمایهداری در رکود بزرگ فرورفته بود که تمام دهه ۱۹۳۰ را در برگرفت، اقتصاد شوروی بهپیش رفت و کشور را ازنظر اقتصادی به طرق عمدهای متحول کرد. اما مشکلاتی در این زمینه وجود داشت که مائو به برخی از آنها اشاره کرد. تأکید بیشازحد بر توسعه صنایع سنگین در مقابل توسعه همهجانبه کشاورزی و صنایع سبک و همچنین صنایع سنگین وجود داشت. این امر ادامه یافت و حتی از برخی جهات، تفاوتی را که میتواند یک تفاوت ظالمانه باشد، بین شهر و روستا و مردمی که در آن دو مکان زندگی میکردند، تشدید کرد.
و از دهه ۱۹۳۰، درحالیکه اقتصاد بهپیش میرفت، برخی از تحولات اجتماعی عمدهای که در حال وقوع بود، ازجمله لغو حق سقطجنین، معکوس شد. این تا حدی از اظهارات استالین (استالین که در آن زمان رئیس اتحاد جماهیر شوروی بود) ناشی میشد، اظهارات او در اوایل دهه ۱۹۳۰ مبنی بر اینکه یا ما به اقتصادهای جهان امپریالیستی میرسیم یا آنها ما را نابود خواهند کرد. (اینیک نقلقول است، اما جوهر دیدگاهی است که او مطرح کرد.) این امر صنعتی شدن سریع اتحاد جماهیر شوروی را در دهه ۱۹۳۰ هدایت کرد.
اما، حتی بهطور خاصتر، در اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۳۰، در پاسخ به یک تحول بزرگ در جهان، تغییر قابلتوجهی رخ داد. این امر بهویژه در حدود سال ۱۹۳۴ اتفاق افتاد. تغییر بزرگ در جهان، و نهفقط در یک کشور خاص، پیروزی فاشیسم در آلمان بود، که یک قدرت بزرگ امپریالیستی بود – و از همان ابتدا تحت هیتلر، اتحاد جماهیر شوروی را بهعنوان دشمن اصلی شناسایی کرده بود و پس از یک دوره کوتاه توافق، حملهای تمامعیار به اتحاد جماهیر شوروی را آغاز کرد. جنگ متعاقب آن منجر به مرگ حدود ۲۵ میلیون نفر در اتحاد جماهیر شوروی شد – که اتفاقاً ۵۰ برابر تعداد کشتهشدگان آمریکایی در جنگ جهانی دوم است.
بر اساس این تحول بسیار مهم – با پیروزی فاشیسم در آلمان و تهدیدی که برای اتحاد جماهیر شوروی ایجاد کرد – بهویژه بر همین اساس بود که اوضاع در اتحاد جماهیر شوروی بسیار سرکوبگرانهتر شد. (این امر همچنین پس از تلاش اتحاد جماهیر شوروی در اواسط دهه ۱۹۳۰ برای تشکیل جبهه متحد علیه آلمان فاشیستی با کشورهای امپریالیستی غیرفاشیستی، بهویژه بریتانیا و فرانسه – تلاشی که توسط آن کشورها رد شد، رخ داد.) در این شرایط، در نیمه دوم دهه ۱۹۳۰، استالین بهطور فزایندهای اجازه هرگونه مخالفتی را نمیداد و به سرکوب آن روی میآورد و تفاوت بین انتقاد و اقدام واقعی دشمن و خرابکاری را باهم اشتباه میگرفت. بسیاری از مردم بهاشتباه در این سرکوب گرفتار شدند، حتی اگر همه اینها توسط مدافعان و سخنگویان سیستم امپریالیستی بهشدت تحریفشده باشد.
در طول جنگ جهانی دوم، باوجود تمام مرگومیر و ویرانی در اتحاد جماهیر شوروی، اتحاد جماهیر شوروی – برخلاف آنچه دائماً در این کشور به ما گفته میشود – نیروی اصلی در شکست امپریالیسم نازی آلمان بود. شکست آلمان در نبرد استالینگراد در اتحاد جماهیر شوروی، چند سال پس از جنگ، کمر ماشین جنگی نازیها را شکست و نقطه عطف اصلی در کل جنگ جهانی دوم را تشکیل داد.
بنابراین، اتحاد جماهیر شوروی این نقش حیاتی را در شکست فاشیستها ایفا کرد. اما بر چه اساسی؟ در اینجا، نکات منفی مهمی برای جمعبندی وجود دارد. جنگ بهطور خام بر اساس میهنپرستی نسبتاً قدیمی روسی، ازجمله برجسته کردن مردم روسیه کبیر بهعنوان اولین مردم در میان مردم شوروی، انجام شد. و بنابراین، پس از خروج از آن جنگ، این سؤال که آن جامعه به کجا خواهد رفت، بهشدت مطرح شد. سوسیالیسم درزمینهٔ انجام و درنهایت پیروزی در این جنگ بهطور قابلتوجهی به خطر افتاده بود. هیچکس نباید چالش عظیمی را که این جنگ و حمله این ماشین جنگی نازی به اتحاد جماهیر شوروی درواقع نشان داد، دستکم بگیرد. بااینوجود، میتوان گفت که مسئله سوسیالیسم در دوره پس از جنگ جهانی دوم، موضوعی بحثبرانگیز بود. و خیلی زود، اندکی پس از مرگ استالین، این تضاد بین سوسیالیسم و ناسیونالیسم سنتی و درنهایت سرمایهداری با احیای سرمایهداری تحت رهبری خروشچف در اواسط دهه ۱۹۵۰ حل شد.
همچنین مهم است که بر تضاد عمیق بین وضعیت اتحاد جماهیر شوروی که از جنگ جهانی دوم بیرون آمد با وضعیت ایالاتمتحده آمریکا تأکید کنیم: بار دیگر، اتحاد جماهیر شوروی در طول آن جنگ متحمل ویرانی گسترده و تلفات جانی عظیمی شد، درحالیکه جبهه اصلی آن جنگ در خاک شوروی بود، درحالیکه جنگ هرگز در خاک ایالاتمتحده آمریکا درنگرفت و از طریق جنگ بسیار قویتر ظاهر شد. این امر ایالاتمتحده آمریکا را در رقابتی جهانی بین امپراتوری امپریالیستی ایالاتمتحده آمریکا و امپراتوری امپریالیستی نوظهور شوروی در طول چند دهه بعدی، تا زمانی که اتحاد جماهیر شوروی در اوایل دهه ۱۹۹۰ “از هم پاشید” و روسیهای ضعیف و تضعیف شده بهجای آن باقی ماند، در موقعیت بسیار خوبی قرار داد.
اما، با بازگشت بهکل ایده “سوسیالیسم، کمونیسم هرگز کارساز نبوده است”، میتوانید ببینید که این ادعا فقط با آنچه بهطور خلاصه در اینجا بیان کردم، دروغ از آب درآمده است – اینکه چگونه این ادعا تحریف خام تاریخ بسیار غنی و مهمی است که مردم باید در مورد آن بیاموزند. به این فکر کنید که اگر در این کشور، چیزی حدود ۵۰ میلیون نفر درنتیجه جنگی که در خاک این کشور در جریان بود، جان خود را از دست میدادند، چه معنایی داشت! دولتی که برای شکست آن تهاجم (با هر شکل خاصی از جنگ) جنگ را به راه انداخت، چقدر سرکوبگر میشد. این همان وضعیتی است که اتحاد جماهیر شوروی بهعنوان یک جامعه سوسیالیستی در طول جنگ جهانی دوم تجربه کرد. و کل این تجربه سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی باید با این دیدگاه تاریخی ارزیابی شود – از ابتدا، از تصرف اولیه قدرت، تا جنگ جهانی دوم، و با تهدید حمله توسط ایالاتمتحده آمریکا مسلح به بمب اتمی که از جنگ جهانی دوم بیرون میآمد.
در اینجا میتوانم یک جمله بسیار بحثبرانگیز بگویم. تاکنون فقط یک کشور از سلاحهای هستهای استفاده کرده است- ایالاتمتحده آمریکا، با بمباران اتمی دو شهر ژاپن در پایان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ – فقط یک کشور این کار را انجام داده و آن کشور فقط یکبار این کار را انجام داده است. اما مطمئناً باید در نظر گرفته شود که آیا یکی از دلایل اصلی که ایالاتمتحده آمریکا بیش از یکبار این کار را نکرد، این واقعیت است که اتحاد جماهیر شوروی نیز اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم سلاحهای اتمی را توسعه داد و سؤال کاملاً متفاوتی در مورداستفاده از سلاحهای هستهای مطرح شد-حتی باوجوداینکه امپریالیستهای ایالاتمتحده آمریکا نقشههایی برای جنگ هستهای علیه اتحاد جماهیر شوروی و چین کشیده بودند و محاسبه میکردند که این کار به قیمت جان چند صد میلیون نفر تمام میشود! این ماهیت این امپریالیستهایی است که ما با آنها سروکار داریم، کسانی که از اینکه سرمایهداری چقدر برایشان عالی بوده و چگونه “سوسیالیسم و کمونیسم هرگز کار نکرده است” جاروجنجال میکنند، زیرا آنها همیشه تلاش کردهاند تا اجازه ندهند که “کار کند” و حتی باوجود تمام پیشرفتهای بزرگی که در مواجهه با آن حاصل شده است.
پس بیایید در مرحله بعد به چین نگاه کنیم. ما تهمتهای زیادی در مورد مائو و انقلاب چین و بهویژه انقلاب فرهنگی میشنویم – بار دیگر، حماقت آگاهانه یا حداقل جاهلانه. گذشته از همه اینها، اهداف مائو و کمونیستهای چینی در انجام انقلاب چه بود؟ وضعیت تودههای مردم چین که ضرورت انقلاب را ایجاد کرد و تودههای مردم را به حمایت از انقلاب واداشت، چگونه بود؟ شرایط وحشتناک در روستاها، جایی که مردم مرتباً در مقیاس میلیونی گرسنگی میکشیدند؛ جایی که خانوادهها مجبور بودند فرزندان خود و بهویژه دختران جوان خود را به ملاکان و دیگران بفروشند تا مورد استثمار و غارت جنسی قرار گیرند، فقط برای اینکه بتوانند معیشت ناچیزی برای بقیه خانواده فراهم کنند؛ جایی که به دلیل شرایط عقبماندگی کشور، بیماریها و بیماریهای همهگیر وحشتناکی مرتباً چین را درگیر میکرد.
وضعیتی در شهرها وجود داشت که تودههای مردم بهعنوان پرولتاریای استثمارشده کار میکردند – جایی که وضعیت کارگران استثمارشده، پرولتاریاها در کارخانهها، نیز یکی از شرایط ناامیدکننده بود. حتی تلاشها برای سازماندهی اتحادیههای کارگری توسط این کارگران با سرکوب وحشیانه و مرگبار توسط رژیم حاکم با حمایت امپریالیستها، رژیم حاکم در آن زمان به رهبری چیانگ کایشک، روبرو میشد.
این در چارچوب سلطهی کلی امپریالیسم بر چین، با تمام اثرات مختلف آن، ازجمله در حوزه فرهنگی بود، جایی که مائو یکبار جملهی تکاندهندهای را بیان کرد مبنی بر اینکه این سلطهی امپریالیستی و انقیاد مردم چین آنقدر شدید است که میتوان گفت اگر یک خارجی در چین گوزید، همیشه یک چینی پیدا میشود که بگوید بوی خوبی میدهد. اما در بیان جدیتر این موضوع – که نمادی از وضعیت بزرگتر، تمرکز آن است – این واقعیت بود که در یک پارک بزرگ در شانگهای تابلویی وجود داشت: «ورود سگ یا چینی ممنوع». در یک شهر بزرگ چین.
این چیزی بود که انقلاب قصد غلبه بر آن را داشت – و به روشهای واقعاً شگفتانگیزی بر آن غلبه کرد – از بین بردن بلاهایی مانند اعتیاد به مواد مخدر در مقیاس وسیع، بیماریها و بیماریهای همهگیر که دههها و قرنها کشور را گرفتار کرده بود. میتوانید رمانهای پرل باک در مورد چین را بخوانید و برخی از شرایطی را که من در مورد آن صحبت میکنم، ببینید.
پیشرفتهای چشمگیری در توسعه اقتصاد حاصل شد. همیشه در مورد تعداد افرادی که ظاهراً مائو کشته است صحبت میشود – و برای افزایش این تعداد از میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، به میلیونها نفر، رقابت میشود. اما به تمام جانهایی که در دوره سوسیالیسم به رهبری حزب کمونیست چین و مائو نجات یافتند فکر کنید. برای ذکر یک آمار بسیار معنادار: در زمان به قدرت رسیدن انقلاب در سال ۱۹۴۹، میانگین امید به زندگی ۳۲ سال بود؛ و در زمان مرگ مائو، کمتر از سه دهه بعد، به ۶۵ سال افزایشیافته بود. میزان مرگومیر نوزادان در آن زمان در شهر شانگهای – شانگهای را به خاطر دارید؟ “ورود سگ یا چینی ممنوع” – میزان مرگومیر نوزادان در شانگهای در آن زمان کمتر از شهر نیویورک بود.
بنابراین، این بیانگر برخی از دستاوردهای عمدهای است که حاصل شد، ازجمله رهایی زنان. حذف بستن پا، که در آن پاهای یک زن بهزور چرخانده میشد و باعث میشد هنگام راه رفتن تلوتلو بخورند، و ظاهراً آنها را برای مردان مطلوبتر میکرد. این رویه حذف شد.
همه این موارد نه با سرکوب دولتی، بلکه با بسیج تودههای مردم، ازجمله کمپینهای گسترده علیه بیماری، اعتیاد به مواد مخدر، فحشا، از بین رفتند، جایی که افرادی که در این امر گرفتار شده بودند، قربانی و مورد آزار و اذیت قرار نگرفتند، بلکه آموزش و مبارزه انجام شد و به آنها به معنای واقعی زندگی جدیدی داده شد تا به اعضای مولد جامعه تبدیل شوند. دستاوردهای عظیمی حاصل شد – و این فقط نفرتانگیز است که این تهمت علیه این و جهلی که ترویج میشود، وجود دارد.
به همین ترتیب در مورد انقلاب فرهنگی. شما میتوانید بهنوعی با پرسیدن از همه این افرادی که اینهمه مزخرفات را در مورد چین و مائو پخش میکنند، بسیار سرگرم شوید: هدف واقعی انقلاب فرهنگی چه بود؟ مائو چه سیاستی را در طول انقلاب فرهنگی پرورش داد و بیشتر کرد؟ مسیر واقعی انقلاب فرهنگی چه بود؟ “بلو، بلو، بلوب، بلوب، بلو…” این محتوا و جوهره پاسخی است که از همه این افرادی که بهطور بیادبانه چین – انقلاب و بهویژه انقلاب فرهنگی – را تهمت میزنند، دریافت خواهید کرد. انقلاب فرهنگی یک قیام تودهای بود – بله، به رهبری مائو و عناصری در حزب کمونیست چین که در مسیر انقلاب بودند. اما شامل بحث و مبارزهای گسترده بود که عمدتاً خشونتآمیز نبود؛ و وقتی خشونتی رخ داد، مائو با آن مخالفت کرد و دستورالعملهایی برای مقابله با آن صادر شد و اقداماتی برای جلوگیری از آن و بازگرداندن اوضاع به مسیر بحث تودهای انجام شد. و بله، برخی افراطها نیز وجود داشت. هرگز یک خیزش واقعاً تودهای در جهان وجود نداشته است که شامل برخی افراطها نباشد. اما اینطور نیست که مائو افراطها را دامن زده و تشویق میکرد. او در تلاش بود تا مردم را از آنها دور کند و اوضاع را به مسیری که باید در آن قرار میگرفتند، بازگرداند.
در شهرهای بزرگ صدها، به معنای واقعی کلمه صدها روزنامه تودهای توسط تودههای مردمی که قیام کرده و در مورد مسائل سوسیالیسم و راه پیش روی چین و غیره بحث میکردند، منتشر شد. این جوهره انقلاب فرهنگی بود.
… و یکی از طنزهای واقعی انقلاب فرهنگی – که البته همه این احمقها چیزی در مورد آن نمیدانند یا ترجیح میدهند نادیده بگیرند – این است: یکی از جنبههای مهم انقلاب فرهنگی این است که تلاشی از سوی مائو برای مقابله با تهدید سوسیالیسم، مقابله با اقدامات برای سرنگونی سوسیالیسم و احیای سرمایهداری، که از درون حزب و خود دولت ناشی میشد، برای مقابله با آن و مخالفت با آن و شکست دادن آن با روشی غیر از نوع پاکسازیهای گسترده انجام شده توسط استالین در اتحاد جماهیر شوروی بود. مائو آن تجربه را جمعبندی کرده بود و مبارزه تودهای انقلاب فرهنگی وسیله مائو برای مقابله با این مشکل نیروهایی بود که برای احیای سرمایهداری و مسئله تغییر مردم و ارزشهای اساسی آنها، به روشی متفاوت از سرکوب دولتی، حرکت میکردند. اینیکی از طنزهای بزرگ همه حملات وحشیانه به انقلاب فرهنگی است.
در جریان انقلاب فرهنگی، دستاورد بزرگ دیگر، خلق هنر و فرهنگ انقلابی بود، واقعاً برای اولین بار در تاریخ، در این مقیاس و با حمایت واقعی یک دولت، که یکی از ویژگیهای برجسته آن، ایفای نقش برجسته زنان بهعنوان انقلابی، نه بهعنوان بازیچه دست مردان، بود.
بنابراین، اینیک مبارزه واقعی بود که در چین بر سر اینکه کدام راه را باید در پیش گرفت – راه سوسیالیسم یا راه سرمایهداری – به اوج خود رسیده بود و همانطور که گفتم، نیروهای قدرتمندی در حزب کمونیست چین وجود داشتند که مصمم بودند کشور را در مسیر سرمایهداری قرار دهند، که مشارکت آنها حتی در حزب کمونیست همیشه بیشتر بود – باید بگویم هرگز به این اندازه نبود – و درواقع میخواستند جامعه را در مسیر سوسیالیسم و درنهایت جهان را به سمت کمونیسم، با لغو استثمار و ستم، پیش ببرند، اما واقعاً بر تبدیل چین به یک کشور بزرگ و قدرتمند متمرکز بودند.
و برای مدتی، در مراحل خاصی از انقلاب کمونیستی، این دیدگاهها میتوانستند تا حدودی در درون رهبری انقلاب همزیستی داشته باشند؛ اما پسازآنکه یوغ خارجی برداشته شد و این سؤال مطرح شد که بله، چگونه میتوان اقتصاد و کشور را بهطورکلی توسعه داد، این دیدگاهها بهطور فزایندهای در تضاد با یکدیگر قرار گرفتند. کسانی بودند که مانند دنگ شیائوپینگ میگفتند: «تا زمانی که موش میگیرد، چه اهمیتی دارد که گربه سیاه باشد یا گربه سفید؟» – به این معنی که: چه اهمیتی دارد که از روشهای سرمایهداری استفاده کنیم یا روشهای سوسیالیستی، روشهای سرمایهداری تا زمانی که اقتصاد را توسعه میدهند، خوب هستند.
یکی دیگر از طعنهها در اینجا این است که تهمتی که معمولاً توسط بهاصطلاح محققان توتالیتاریسم و اقتدارگرایی و غیره به مائو زده میشود، این است که مائو این خطر بازگشت سرمایهداری را «اختراع» کرد تا تعداد زیادی از مردم را پاکسازی کند و سرکوب را انجام دهد تا خود را بهعنوان رهبر بلامنازع بیشتر تثبیت کند.
خب، واقعیتها اینها هستند: مائو گفت نیروهایی در حزب کمونیست چین وجود دارند که در حال حرکت به سمت احیای سرمایهداری هستند، به همین دلیل ما به یک انقلاب فرهنگی نیاز داریم تا آنها را شکست دهیم و همچنین اوضاع را در مسیر انقلاب، ازجمله تفکر مردم، بیشتر تغییر دهیم. هدف سیاسی، شکست دادن این حرکت از سوی نیروهای قدرتمند درون حزب و دولت برای احیای سرمایهداری بود. ظاهراً مائو این خطر را «اختراع» کرد تا بتواند یک مستبد حتی قدرتمندتر باشد. خب، واقعیت ساده این است: کاری که این افراد انجام دادهاند، از دنگ شیائوپینگ پس از مرگ مائو گرفته تا دقیقاً همان کاری است که مائو گفته بود قرار است انجام دهند- دقیقاً حرکت برای احیای سرمایهداری در چین. و در اینجا میبینیم که یکبار دیگر، آنچه واقعاً در معرض خطر بود، دو مسیر متفاوت بود. نه بهعنوان یک انتزاع، بلکه بهعنوانمثال، چگونه – با چه وسیلهای، از چه مسیری – اقتصاد را توسعه میدهید، همانطور که بهطورکلی بهعنوان یک هدف بسیار مهم انقلاب شناخته شده بود: توسعه اقتصاد، بیرون آوردن کشور از فقر باقیمانده برای تودههای مردم.
در اینجا میتوانم یک داستان کوچک تعریف کنم. وقتی در سال ۱۹۷۱ از چین بازدید کردم، به یک شام رفتیم، هیئتی که من عضو آن بودم، به یک شام در شانگهای رفت. و یکی از افراد برجسته آنجا در شانگهای این شام را برای ما میزبانی کرد. خب، قبل از این شام، او تقریباً یک ساعت با آماری در مورد چگونگی توسعه اقتصاد در شانگهای و کمک به توسعه کلی اقتصاد چین، ما را سرگرم کرده بود. اینیک نوع بوروکرات بیروح نبود. بهعنوانمثال، در طول شام، همان شخص – ما برای شام خرچنگ خوردیم و همان شخص در یکلحظه به طنز اعلام کرد: “کسی که خرچنگ را اختراع کرده یک نابغه است!” حال، اینیک کمونیست دگماندیش معمولی یا یک مقام بوروکرات ناشناس نیست. اما دلیل اینکه چنین خلاصهای از توسعه اقتصاد به ما داده شد، به دلیل تمام تهمتهایی بود که به افرادی – مائو و دیگران – که میخواستند در مسیر انقلابی بمانند، و شانگهای در آن زمان دژ آن بود، زده میشد، ظاهراً آنها به توسعه اقتصاد اهمیتی نمیدادند. آنها فقط میخواستند «مبارزه طبقاتی» راه بیندازند و مردم را آزار و اذیت کنند و غیره و غیره.
بنابراین آنچه درخطر بود این نبود که آیا اقتصاد را توسعه دهند یا نه، بلکه این بود که از چه مسیری. و به چه هدفی؟ آیا اقتصاد را بر اساس برقراری مجدد و احیای سرمایهداری و اصول توسعه آن توسعه میدهید – که اساساً به معنای استثمار مردم در داخل کشور شما و درنهایت در سطح بینالمللی است؟ یا این کار را بر اساس حرکت برای غلبه بر استثمار و تفاوتهای عمیقی که همراه با استثمار است – مانند تفاوت بین روستا و شهر، جایی که شهر تمایل دارد بر روستا تسلط داشته باشد، اگر بخواهید امتیاز بیشتری داشته باشد، و تفاوت بین افرادی که در این دو مکان زندگی میکنند؛ تفاوت بین کار فکری و یدی، بین افرادی که عمدتاً در حوزه ایدهها کار میکنند و کسانی که عمدتاً با دست(بدن) خود کار میکنند. آیا این کار را به روشی انجام میدهید که در جهت غلبه بر این تفاوتهای بزرگ، و همچنین تفاوت در درآمد و غیره، که بخشی از آن تصویر کلی هستند، حرکت کند؟ یا این کار را با آشکار کردن کامل تمام آن تفاوتها انجام میدهید؟ – این مسیری است که چین پس از مرگ مائو و با احیای سرمایهداری که از اواخر سال ۱۹۷۶ آغاز شد، در پیشگرفته است.
حرفهای زیادی زده میشود- و اینیک طنز است- همه این افرادی که میگویند «سوسیالیسم هرگز کار نکرده است، کمونیسم هرگز کار نکرده است»: از سوی دیگر، آنها اذعان میکنند که چین صدها میلیون نفر را از فقر نجات داده است؛ و این تحت سیستمی است که این احمقها آن را «کمونیسم» مینامند، اگرچه اینطور نیست- اگرچه حزب کمونیست چین همچنان حزب حاکم است، اما مدتهاست که هرگونه هدفی برای ادامه تغییر جامعه و جهان به سمت کمونیسم را رها کرده است. بنابراین، طنز بزرگ از سوی افرادی که میگویند «کمونیسم و سوسیالیسم هرگز کار نکردهاند» این است: این کشور تحت رهبری حزب کمونیست در چین صدها میلیون نفر را از فقر نجات داده است.
نوع دیگری از طنز این است که، اگرچه طبقه حاکم در قدرت در چین، از اندکی پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶، سرمایهداری است و قطعاً «کمونیست» نیست، اما بنیادی که آنها توسعه سرمایهداری را بر آن انجام دادهاند، درواقع از طریق توسعه اقتصاد بر پایه سوسیالیستی، در دوره رهبری مائو ساخته شده است. بدون آن، چین همچنان کشوری عقبمانده و عمیقاً فقیر باقی میماند. درعینحال، احیای سرمایهداری در چین با ظهور مجدد نابرابریهای عمیق و بیماریهای اجتماعی وحشتناک، مانند فحشا، همراه بوده است؛ و همراه با همه اینها، در عرصه ایدئولوژی و فرهنگ، شعار «ثروتمند شدن باشکوه است» بهجای اصلی که در چین سوسیالیستی، با رهبری مائو، رایج شد: «خدمت به مردم».
حال، بیایید در این مورد صحبت کنیم. اگر مسیری که مائو ترسیم کرد، مسیر انقلابی، ادامه مییافت، آیا این به معنای آن نبود که مردم از فقر رهایی نمییافتند؟ شاید کمی بیشتر طول میکشید. اما اقتصاد چین از قبل بهسرعت درحالتوسعه بود – این در آنچه من در مورد امید به زندگی ذکر کردم، منعکس شده است. این نشاندهنده توسعه اقتصاد است، وگرنه این نمیتوانست اتفاق بیفتد. و ضمناً، این اتفاق در حالی رخ میداد که جمعیت در حال افزایش بود نه کاهش. آنها دستهای از مردم فقیر را نکشتند، بنابراین امید به زندگی ازنظر آماری بالاتر بود. جمعیت در حالی افزایش مییافت که امید به زندگی دو برابر میشد. بنابراین اگر آنها در مسیری که مائو و کسانی که با او بودند برای آن مبارزه میکردند، ادامه میدادند، میلیونها، صدها میلیون نفر را نیز از فقر نجات میدادند – اما در مسیری متفاوت. این مسیر، مسیری نبود که چین به یک قدرت بزرگ تبدیل شود و مردم را در سراسر جهان، در آفریقا و سایر نقاط جهان استثمار کند، همانطور که تحت حاکمیت این حاکمان کمونیست قلابی – سرمایهدار واقعی – چین انجام میدهد.
بنابراین، اگر به تجربه واقعی که من فقط توانستم بهطور خلاصه در اینجا شرح دهم نگاه کنید – و مردم باید آن را بهطور کاملتر در آثاری که به آنها اشاره کردم، ازجمله مصاحبهها با ریموند لوتا و خودم، بررسی کنند و ببینند که آنها واقعاً با چه چیزی روبرو بودند و واقعاً به چه چیزی دست یافتند – میتوانید حماقت کامل، بله، یکبار دیگر میگویم، و پرورش عمدی یا درهرصورت پرورش مداوم جهل را در انکار افرادی که سنگینی زندگی تحت این سیستم را احساس میکنند و تشنه چیزی بهتر هستند، ببینید: انکار کل دانش این تجربه و بنابراین درک اینکه میتواند یک جایگزین واقعی وجود داشته باشد.
درعینحال، من به برخی کاستیها و حتی برخی خطاهای بسیار جدی در تجربه کلی جامعه سوسیالیستی به رهبری کمونیستها اشارهکردهام – و بله، من از کلمه “شدید” در صحبت از اشتباهات بهویژه از سوی استالین استفاده کردهام، اما همچنین برخی مشکلات قابلتوجه در رهبری مائو، برخی کاستیها در جهتگیری و رویکرد مائو. بهعنوانمثال، از طریق انقلاب فرهنگی، اهمیت جوشش و بحث، که در مقیاس بزرگ، از طریق انقلاب فرهنگی (همانطور که بهطور خلاصه در اینجا توضیح دادهام) انجام میشد، به رسمیت شناخته شد. اما دامنه این هنوز خیلی محدود بود. هنوز هم بیشازحد به این صورت بود: اگر میخواهید در این بحث بهجایی برسید، باید بر اساس حمایت از رهبری مائو انجام شود و شما طرفدار راه سوسیالیستی هستید، درحالیکه کسانی که با شما مخالف هستند، طرفدار آن نیستند. این بحث به آن اندازه که لازم بود، باز و گسترده نبود.
این موضوع در حوزه هنر و فرهنگ نیز منعکس شد، حتی باوجود پیشرفتهای بسیار بزرگ و دستاوردهای عظیمی که بهطور خلاصه توضیح دادم. بازهم، نوعی محدودیت در هنر و فرهنگ نسبت به مضامین انقلابی وجود داشت و شکوفایی کافی و ازقضا شکوفایی کافی گرایشهای مختلف در هنر وجود نداشت، و در همین راستا، حمایت کافی از هنری که مستقیماً سیاسی نبود، صورت نمیگرفت – حتی درحالیکه هنر انقلابی، هنری که مستقیماً انقلاب را ترویج میکند، ازجمله به هنریترین شکل، بسیار مهم است. اما در آنجا محدودیت خاصی وجود داشت و محدودیت خاصی در مورد اینکه حداقل چه چیزی موردحمایت قرار میگیرد، وجود داشت.
در بُعد فلسفیتر، اگر بخواهید، نوعی «شیءانگاری» از تودههای ستمدیده وجود داشت: دیدگاه رایجی که نفوذ داشت، درواقع در آنجا ترویج میشد، مبنی بر اینکه تودههای ستمدیده به دلیل ماهیت موقعیت خود، همانطور که اصطلاح رایج میگوید، به حقیقت اعتقاد خاصی دارند- یا حداقل اینکه آنها بهطور خودجوش بیشتر به تلاش برای انقلاب تمایل دارند. درست است که هر جا ستم باشد، مقاومت هم هست- اما این بهطور خودجوش منجر به این نمیشود که مردم بفهمند آن مقاومت باید به کجا برود، چگونه باید به انقلاب تبدیل شود، ویژگی آن انقلاب چیست و چگونه با مشکلات انقلاب برخورد کنند. همه اینها مستلزم علم است – علم فقط به دلیل شرایط ستمدیده تودههای ستمدیده در آنها وجود ندارد.
بنابراین این گرایش وجود داشت که شامل ایده «حقیقت طبقاتی»- در مقابل حقیقت عینی- بود. این ایده که برای پرولتاریا و دیگر ستمدیدگان حقیقتی وجود دارد که با منافع آنها مطابقت دارد و در مقابل آن «حقیقتی» وجود دارد که با منافع استثمارگران و ستمگران آنها مطابقت دارد، بنابراین شما باید با «حقیقت پرولتری» بروید نه «حقیقت بورژوایی». این در تضاد با درک علمی است که حقیقت ویژگی طبقاتی ندارد. حقیقت را میتوان به نمایندگی از یک طبقه به کار گرفت، اما خود حقیقت ویژگی طبقاتی ندارد – بلکه ویژگی عینی دارد. حقیقت در انعکاس و تمرکز دقیق واقعیت عینی قرار دارد یا نمایانگر آن است – نه دیدگاه ذهنی این یا آن طبقه، چه بورژوا و چه پرولتاریا.
درعینحال، از سوی مائو و آن حزب بهطورکلی، نوعی ترکیب التقاطی از کمونیسم بهعنوان دیدگاه و روش اصلی هدایت وجود داشت، ولی بهطور ثانویه، اما بهطور قابلتوجهی، این با مقدار قابلتوجهی از ناسیونالیسم مخلوط شده بود. این امر، به یک معنا، با توجه بهکل تاریخ ستمدیده چین بهعنوان یک کشور، بهعنوان یک ملت، قابلدرک است (اظهارنظر تند مائو، که به آن اشاره کردم، و مثال بیرحمانهتر تابلوی روی پارک شانگهای، به این موضوع اشاره دارند). بااینوجود، دیدگاه کمونیستها باید بینالمللی باشد و نه ملی. بله، شما این را در شرایط خاص به کار میبرید، اما دیدگاه و رویکرد کلی باید بینالمللی باشد نه ملی، بااینحال نوعی ترکیب التقاطی وجود داشت، ازجمله در مائو. این امر در حوزه فرهنگ نیز منعکس شد، جایی که یکی از دستورالعملهایی که ترویج میشد این بود که «چیزهای خارجی در خدمت چین باشند». و این واقعاً با رد برخی از «فرهنگهای خارجی» که درواقع کاملاً مثبت بودند، مانند جاز و راک اند رول در ایالاتمتحده آمریکا در آن زمان (دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰)، که توسط خط غالب در چین در آن زمان بهعنوان اساساً منحط موردانتقاد قرار میگرفت، به جایگاه بدی رسید.
این گرایش ملیگرایانه منفی، زمانی به طرز چشمگیری آشکار شد که در اوایل دهه ۱۹۷۰، با رهبری مائو، چین سیاست گشایش بهسوی غرب را اتخاذ کرد- اتحاد جماهیر شوروی را بهعنوان دشمن اصلی شناسایی کرد (اتحاد جماهیر شوروی که از اواسط دهه ۱۹۵۰، یک کشور سرمایهداری بود و به یک کشور قدرتمند سرمایهداری-امپریالیستی تبدیل شده بود، اما به نام کمونیسم). اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۶۰، بهویژه اواخر دهه ۱۹۶۰، تهدید مستقیمی برای حمله و حتی استفاده از سلاحهای هستهای علیه چین بود. در مواجهه با آن، در اوایل دهه ۱۹۷۰، مائو و حزب کمونیست چین سیاست «گشایش بهسوی غرب» را اتخاذ کردند. بهعبارتدیگر، به دنبال روابط خاص و حتی نوع خاصی از اتحاد با ایالاتمتحده آمریکا بهطور خاص، بهمنظور مقابله با تهدید اتحاد جماهیر شوروی بودند. اما این منجر به انواع سیاستها و اقدامات وحشتناک از سوی دولت چین، ازجمله حمایت از افرادی مانند مارکوس در فیلیپین، یک ستمگر بیرحم که مدتها توسط امپریالیسم ایالاتمتحده آمریکا در قدرت نگه داشته شده بود، شد. طنز ماجرا این بود که درواقع یک نیروی انقلابی مائوئیست در فیلیپین علیه رژیم مارکوس مبارزه مسلحانه میکرد- و بااینحال، حزب کمونیست چین، بهعنوان بخشی از این گشایش به غرب، از دولت مارکوس حمایت میکرد.
نمونههای بسیار دیگری از این وجود دارد. برخی از آنها – خب، من از این کلمه استفاده میکنم – منزجرکننده شدند. من برخی از مطالبی را که از بحثهای مائو با هنری کیسینجر، نماینده دولت ایالاتمتحده آمریکا، در طول این دوره گشایش به غرب در دهه ۱۹۷۰ بازیابی شده است، خواندهام و در این بحثها، اگر رکوپوستکنده بگویم، تشخیص مائو بهعنوان یک کمونیست تقریباً دشوار است. بنابراین، این امتداد دیدگاهی بود که شما باید برای مقابله با تهدید اتحاد جماهیر شوروی به این شکل مانور میدادید. نکته این است که دگم نباشید. اگر حتی با امپریالیستها اتحاد تاکتیکی برقرار کنید – اگر اصول اساسی را به خطر نیندازید – یکچیز است. اما متأسفانه، بهعنوان بخشی از این، اصول اساسی زیادی به خطر افتاد. اینجا نمیتوانم بیشتر از این به این موضوع بپردازم، اما اینیک تجربه بسیار مهم است که باید بهطورجدی با آن مواجه شد و بهطور علمی با آن برخورد کرد.
بنابراین، این بحث مهمی در مورد تجربه تاریخی کمونیسم، بهویژه جامعه سوسیالیستی به رهبری کمونیستها، در اتحاد جماهیر شوروی و چین است. به معنای واقعی، اثر اصلی من، « فراشکافتها”: فراشکافت تاریخی مارکس و فراشکافت بیشتر با کمونیسم نوین، خلاصهای اساسی»، پلی از تجربه تاریخی جنبش کمونیستی به سنتز بیشتر با کمونیسم نوین ارائه میدهد. (بعداً در این ارائه، به بحث در مورد برخی از عناصر کلیدی کمونیسم نوین بهعنوان ادامه، اما همچنین جهشی کیفی فراتر از آن، و از برخی جهات مهم گسست از آن، نظریه کمونیستی که قبلاً توسعهیافته بود، بازخواهم گشت. و در مصاحبهای دوقسمتی با من در اوایل سال ۲۰۲۵ – که در revcom.us و thebobavakianinstitute.org موجود است – اصول و روشهای اساسی کمونیسم نوین را بهطور کاملتری موردبحث قرار دادم.)
اما در اینجا مهم است که به این نکته اساسی برگردیم: هنگامیکه امکان یک جایگزین واقعاً رادیکال و حقیقتاً رهاییبخش – یک سیستم و روش زندگی اساساً متفاوت، همانطور که توسط انقلاب کمونیستی نشان داده میشود – وجود داشته باشد، هنگامیکه این امر در واقعیت و در ذهن مردم مسدود شود، انواع وحشت ادامه خواهد یافت و دیر یا زود کسانی که ذهنشان به این جایگزین رهاییبخش بسته شده است، به نحوی در آن وحشتها همدست میشوند یا حداقل با آنها سازگار میشوند. این موضوع اکنون، در شرایطی که این سیستم به مرزهای خود رسیده است، بهویژه با عباراتی تندوتیز بیان میشود – چیزی که من در اینجا به آن پرداختهام (و درجاهای دیگر، ازجمله پیام شماره ۱۱۸ شبکههای اجتماعیام، بهطور کاملتر موردبحث قرار دادهام.)
اما بیایید بیشتر به تناقضات سرمایهداری نگاه کنیم. لنین این نکته بسیار مهم را در مورد سرمایهداری و تأثیر آن بر افرادی که تحت سیستم سرمایهداری زندگی میکنند، بیان کرد: او خاطرنشان کرد که سرمایهداری مردم را مجبور میکند تا با خساست یک خسیس محاسبه کنند. میتوانید به تجربیات روزمره و آنچه مردم متحمل میشوند فکر کنید. فقط نوعی خودخواهی ذاتی انسانی وجود ندارد. عملکرد این سیستم دائماً مردم را به انواع و اقسام روشها در مقابل یکدیگر قرار میدهد و آنها را مجبور میکند تا برای شغل، ترفیع، ورود به دانشگاه و غیره با دیگران رقابت کنند. و همانطور که لنین گفت، این امر، این تمایل به محاسبه با خساست یک خسیس را تقویت میکند: “من در مقابل همه این افراد دیگری که با من رقابت میکنند، چه میکنم؟ چگونه پیشرفت میکنم؟” و چیزهای واقعی در معرض خطر هستند. در بسیاری از موارد، مسئله فقط جاهطلبی افراد نیست – بهویژه در میان تودههای ستمدیدهتر و استثمارشدهتر، بلکه به معنای واقعی کلمه مسئله بقا یا حداقل توانایی تأمین معاش کسانی است که در بسیاری از موارد به شما وابستهاند. بنابراین درک این نکته مهم است: سرمایهداری نهتنها باعث شکوفایی این محاسبهگری با خساست یک خسیس میشود، بلکه همانطور که لنین گفته است، مردم را مجبور میکند با خساست یک خسیس محاسبه کنند.
…
ادامه دارد