لیلی غزل
رقص دل
بیا که رقص کند دل، دوباره در برِ من
دوشنبه است و هوایت زدهست بر سرِ من
به برگ برگِ تنم، آفتاب میریزی
به شاخهشاخهیِ من پر بزن، کبوترِ من!
بیا که باز ببارد به رویِ شانهیِ تو
بهارِ بلخ، از امواجِ گیسویِ ترِ من
بپیچ دورِ تنم، دستهایِ سبزت را
به اوجها برسد قامتِ صنوبرِ من
بچینم از دهنت طعمِ سیب و گندم را
بهشت وا شود این گونه در برابرِ من
که از نهادِ جنونم، غزل بلند شود
بکار هُرمِ تنت را به رویِ بسترِ من
بیا که با تو بیاید سپیده، آزادی
و شب بدر شود از کشتزارِ شبدرِ من
کجاست گرمیِ آتشفشانِ آغوشات؟
که شعلهها بزند در بساطِ پیکرِ من
سرم اگر برود، از تو برنمیگردم
که عشق داده همین را به خوردِ باورِ من