استاد عبدالهادی رهنما

            رندان پاکیزه

گهی چون باده مستانه میان جام خندانم

گهی چون گیسوان باد هر سومست رقصانم

خمار زندگی هرگز ندارد ره به کوی دل

که من درُدی کش میخانۀ پاکیزه رندانم

شکوه مهر ورزی بر رگان پیکرم جاریست

نوای عشق می جوشد ز نای هستی جانم

از آن شنگولم و شادم که دنیا را بقایی نیست

چو شمعی در گذار باد های عمر لرزانم

کجا دلبستگی شاید به این چند روزۀ هستی

که از آغاز می بینم حضور سرد پایانم

چو پیچک بر مدار زندگی هر گز نمی پیچم

که غافل نیستم از رنگ زرد و برگ ریزانم

سراغم را مگیر ای دوست از دل مرده گان هرگز

که همچون باده در جوشم ، رفیق بزم مستانم