عزت آهنگر
سرزمین و جایگاه بودا
روایتی از بامیان و نگاه من از سرزمین تاریخ، شکوه و زخمهای فراموشنشدنی
جای خالی شهمامه و صلصال، در بلندای تپه، زیر نور طلایی خورشید خودنمایی میکرد. آسمان، چادر حریرگون آبیرنگ خویش را چنان بر فراز این سرزمین گسترده بود که چشم و دل و ذهن آدمی را به سوی خود میکشاند. منظره، هم عجیب بود و هم باشکوه؛ آمیزهای از زیبایی طبیعت و اندوه تاریخی که هنوز در دل این سرزمین نفس میکشید.
در فضای ویرانههای تاریخی، گرد و خاک غلیظ و خفهکنندهای در هوا پراکنده بود. زمین ناهموار، پوشیده از سنگریزهها و جغلههای درشت، زیر چرخ وسایل نقلیه میلرزید و موترها با سرعتی سرسامآور از کنار هم میگذشتند. گویی در اینجا نه قانونی برای ترافیک وجود داشت و نه نظمی که جان و آرامش مردم را پاس بدارد؛ انگار پاسداران قانون نیز خود با معنای قانون بیگانه بودند.
در سایهٔ پیکرهٔ بزرگ بودا، مردانی با لباسهای سپید و ریشهای انبوه سنگر گرفته بودند؛ سپیدی لباسی که میتوانست نمادی از پاکیزگی و صلح باشد، اما رفتار برخی از آنان با این نمادها فاصلهای تلخ داشت. حضورشان، بهجای آنکه آرامش و اطمینان به مردم ببخشد، بر اضطراب و ناامنی میافزود؛ بهویژه برای زنان، که در میان قیدوبندهای گوناگون اجتماعی، بیش از دیگران سنگینی این فضا را احساس میکردند. گاه انسان از خود میپرسد: چگونه میتوان به نام دین و آیین سخن گفت، اما روح انسان را آزرد و بر آزادی و آرامش او سایه افکند؟
در گوشه وکنار تپه، ویرانهها و غارهای کوچک و بزرگی دیده میشدند؛ یادگارهایی خاموش از قرنهای دور، نشانههایی از زندگی مردمانی که روزگاری در دل این کوهها میزیستند. هر غار و هر سنگ، گویی قصهای ناگفته در سینه داشت و هر دیوار فروریخته، پنجرهای بود رو به گذشتهای دور و پررمز و راز. با دیدن این آثار، بیاختیار از خود میپرسیدم: چه تمدن باشکوهی در این دیار ریشه دوانده بود؟ چه انسانهایی در این سرزمین زیسته، اندیشیده، آفریده و رد پای زندگی خود را بر دیوارههای تاریخ به یادگار گذاشته بودند؟
چند صد متر آنسوتر، زمینهای زراعتیِ سرسبز، جلوهای دیگر به محوطه بخشیده بودند. درختان بید و بنَوش در دو سوی جاده قد برافراشته بودند و در میان غبار و خشکی راه، طراوتی دلنشین به چشم میآمد. طبیعت هنوز سخاوتمندانه زیبایی خود را عرضه میکرد؛ گویی میخواست به انسان یادآوری کند که زندگی، حتی در میان ویرانهها نیز، راهی برای ادامهدادن پیدا میکند.
در میان این چشمانداز، زنانی با لباسهای محلی دیده میشدند که با وجود قیدوبندهای زندانگونهای که زندگیشان را احاطه کرده بود، همچنان به کار و تلاش روزانه مشغول بودند. برخی در کنار گاوهای خود در مزرعه کار میکردند و چوبی در دست داشتند؛ برخی دیگر در دکههای چوبی کوچک، به آشپزی، فروشندگی و انجام کارهای دستی میپرداختند. در سیمای آنان، هم رنج زندگی دیده میشد و هم نیروی خاموشی که نسلهاست زنان این سرزمین را به ایستادگی و ادامهٔ راه واداشته است.
شهر هنوز رنگ وبوی آبادانی به خود نگرفته بود. بسیاری از گوشههای آن همچنان چهرهٔ گذشته را بر پیشانی داشتند؛ گذشتهای که آثار شکوه و عظمتش در میان ویرانهها باقی مانده بود. بامیان، با همهٔ زیباییهای طبیعی و گنجینههای تاریخیاش، انگار میان دو زمان ایستاده بود: یک سویش تمدنی کهن و پرشکوه، و سوی دیگرش زندگی امروز مردمی که در سایهٔ دشواریها، محرومیتها و محدودیتها روزگار میگذرانند.
به جای خالی شهمامه و صلصال که مینگریستم، اشکم بی اراده جاری شد و دلم برای شکوه این آثار تاریخی که چگونه ممکن است چنین بیرحمانه نابود شود، سوخت احساس میکردم سکوت آن دو، از هزاران سخن رساتر است. پیکرهها دیگر وجود نداشتند، اما جای خالیشان همچنان سخن میگفت؛ از شکوهی که روزگاری در این سرزمین ایستاده بود، از ویرانیای که بر آن گذشت و از زخمی که هنوز بر حافظهٔ تاریخی مردم باقی مانده است.
شاید همین جای خالی بود که بیش از هر چیز مرا به اندیشیدن وامیداشت؛ به این پرسش که سرزمینها چگونه گذشتهٔ خود را حفظ میکنند و ملتها چگونه میتوانند در میان ویرانیها، هویت و امید خویش را زنده نگه دارند؟