سنگربندی دو جهان1
سنگربندی دو جهان
(۱)
پیشگفتار
تاریخ واقعی، نه تاریخ رسمی، آن علم جهانشمولی است که تجارب گذشته را با چنان وضاحتی در خشت خام نشان میدهد که مشاهدۀ آن در آینه برای بسیاریها دشوار یا حتی غیر ممکن است.
برای درک باز هم روشنتر از ضرورت و اهمیت این مبحث تاریخ واقعی، که اساسا به بررسی بهرهگیری ایالات متحده آمریکا و بطور کلی غرب از فاشیسم و نازیسم، فاشیستها و نازیها بر علیه اتحاد شوروی و در مجموع، بر علیه کل بشریت میپردازد، مفید است علاقمندان فارسی- دری زبان حوادث آن دورۀ تاریخی را با چگونگی فرایند تصرف ارکان حاکمیتی کشورهای ما از صدر تا ذیل توسط نئولیبرالهای تحصیلکرده، آموزشدیده و تربیتیافته غرب (منظور غرب ایدئولوژیک است نه جغرافیایی) یا حتی وابستگان عقیدتی- نظری و سیاسی آن، که با اجرای برنامههای بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول، میهن ما و خلقهای ما را بسوی فجایع بشدت هولناک سوق داده و میدهند، مقایسه نمایند. تاریخ معتمدترین آموزگار برای نسلهای حاضر و آینده است.
به این ترتیب، ترجمۀ مبحث دیگری از تاریخ نبرد طبقاتی قرن بیستم را به جویندگان راه مساعد و مناسب آینده تقدیم میدارم.
ا. م. شیری
تاریخ، واقعیت آن چگونه بود
مؤلف: جولیتو کیزا
مترجم: ا. م. شیری
جولیتو کیزا- روزنامهنگار سرشناس اروپا، نویسنده، مؤلف یکسری آثار پرفروش و برندۀ جوایز مختلف، از جمله، جایزۀ ما بنام «خطاب به خلق»، کار روی کتاب جدید خود را با عنوان «چه کسی دیوار برلین را ساخت؟» به پایان رساند. ما با کسب اجازه از نویسنده، قسمتهایی از این کتاب، که تضادهای جهان معاصر را توضیح میدهد، منتشر میکنیم.
***
بازنگری وقایع تاریخی بهیچوجه دشوار نیست. برای انجام این کار کافیست روند رشد حوادث پس از تشکیل کنفرانس کریمه (در یالتا از ۴- ۱۱ فوریه سال ۱۹۴۵)، که کمی پیش از شکست آلمان هیتلری آغاز شد، بدقت مورد واکاوی قرار گیرد. البته، بازبینی واقعیتها همیشه به پیشنیازهایی نیاز دارند، که میتوان به اشکال بسیار متفاوت تفسیر نمود. من برای انجام این کار سعی میکنم تا حد ممکن، مهمترین رخدادها را بدون فراموش کردن هیچ حادثهای، به ترتیب برشمارم، و در این امر به آنچه که به پیشنیازهای بازبینی و توضیح آنها مربوط میشود، بسنده خواهم کرد تا به حافظه بسپارم، چه که تمامی آنها بدون استثناء روشن و واضح نیستند. من واضحترین آنها را انتخاب میکنم. موضوعی که در نظر دارم توضیح دهم، به یک دوره کاملا مشخص، یعنی، دوره زمانی از کنفرانس یالتا تا ساخت دیوار برلین را در برمیگیرد.
کنفرانس کریمه، ۴- ۱۱ فوریه سال ۱۹۴۵
روز ۲ ماه مه سال ۱۹۴۵ ارتش روسیه وارد برلین شد و در همین روز ژنرال آلمانی هلموت وایدلینگ شهر را بدون هیچ قید و شرطی به ژنرال اتحاد شوروی، واسیلی ایوانویچ چویکوف تسلیم نمود. اما دو ماه قبل از این روزولت، چرچیل و استالین در یالتا خطوط کلی تقسیم آلمان را پیشاپیش ترسیم کرده بودند. اتفاقا خود آنها مدیریت مشترک مراحل بعد از سقوط رایش را به همدیگر پیشنهاد کردند. در آن زمان سه کشور پیروزمند- اتحاد شوروی، ایالات متحده آمریکا و انگلستان- در سرزمینی عمل میکردند، که بطور ضمنی، بر اساس توازن قوا معین شده بود و تعادل قوا در روند عملیات جنگی مشخص گردیده بود. هر سه کشور به واقعیت موجود «معترف بودند». و آن در «میدان نبرد» مشخص شده بود. اتحاد شوروی برلین را تصرف کرد و عامدانه در این نقطه توقف کرد. چرا که پیشروی برایش ممکن بود. ولیکن ترجیح داد متوقف شده و منتظر نیروهای متحدین در برلین بماند، که بعد از دو ماه رسیدند. دو سوم آلمان را در اختیار داشت، اما استالین قادر به محاسبۀ مناسبات راهبردی بود. واشنگتن و لندن آن را بعنوان علامت حسننیت تلقی کردند…
ارزیابی سطح توافق آنها کار آسانی نیست و هیچگاه آسان نخواهد بود. سندی که این سه شخصیت در یالتا امضاء کردند، بوضوح ثابت میکند، که آنها قصد داشتند با هم کار کنند. درست به این دلیل که هر سه قادر به برآورد تعادل قوا بودند. از اینرو، خط همکاری راهبردی در یالتا در شرایط توافق کلی، هر چند با وجود برخی نکات مبهم، بررسی شد. بازبینی بر اساس اسنادی که ما در دسترس داریم، جالب و آموزنده است که چگونه این همکاری- در آن زمان ناگزیر- در چند سال تعیینکننده به خصومت و مخالفت تبدیل گردید. و چرا رابطۀ متقابل اتحاد شوروی و غرب زیر و رو شد و به علت فقدان امکان حل مسئلۀ آلمان در یک توافق جمعی، بهم ریخت.
برای همۀ طرفها معلوم شد، که حل مسئلۀ آلمان بسیار دشوار است. ایالات متحده آمریکا بلافاصله از این موضع حرکت کرد که پیوستن آلمان پس از جنگ به اقمار اتحاد شوروی بهیچوجه قابل قبول نیست. برعکس، همانطور که بعدها معلوم گردید، هدف آمریکا ممانعت از احتمال ورود آلمان به دایرۀ تأثیر اتحاد شوروی و استفاده از آلمان بعنوان یک ابزار برای بازسازی یکپارچگی اروپای غربی بود. هدف استالین کاملا در نقطه مقابل آن قرار داشت. آشکار بود، که نه این و نه آن هدف با مشارکت هر سه کشور پیروزمند دست یافتنی نیست. استالین زرنگی کرد، اما نه از روی احتیاط، بلکه به این دلیل که توانایی تحمیل تصمیم خود به طرفهای دیگر را نداشت و سعی کرد منتظر زمانی بماند که بتواند با کارت باز بازی کند. ایالات متحده، در نقطه مقابل، برای بدست گرفتن ابتکار عمل از ابزارهای اقتصادی و نظامی برخوردار بود. این به معنای بروز شکاف بود. چنین هم شد. مسئلۀ آلمان فقط بخشی از نقشۀ کلی جهان بود که چرچیل، استالین و روزولت در برابر چشمان خود داشتند…
در تفاهمنامۀ مذاکرات بین رهبران سه کشور موضوع دریافت «غرامت از آلمان» یکی از اولین موضوعات چشمگیر بود و آن شامل سه بند بود:
اول- «آلمان موظف است خسارات جنگی وارده توسط خود به ملل کشورهای متحد را جبران نماید. غرامت، در وهلۀ نخست باید به آن کشورهایی پرداخت شود، که سنگینی اصلی و بیشترین زیان جنگ را متحمل شده و پیروزی بر دشمن را سازمان دادند».
در بند دوم اشکال جبران خسارات معین شده بود…
بند سوم- «برای تحقق طرح پرداخت غرامت بر اساس اصول فوق، یک کمیسیون مشترک غرامت مرکب از نمایندگان سه کشور متحد- اتحاد شوروی، ایالات متحده آمریکا و انگلستان در مسکو تشکیل میگردد».
در بند چهارم یکسری اختلافات بین روزولت و چرچیل و تشابه نظر جدی میان روزولت با استالین بروز میکند و درست سخن از تعیین تخمینی مبلغ غرامت بمیان میآید. نظر هیئت نمایندگی اتحاد شوروی و آمریکا در چند بند بر هم منطبق بود: «کمیسیون غرامت مسکو در مراحل آغازین کار خود، پیشنهاد دولت اتحاد شوروی مبنی بر این که جمع کل مبلغ غرامت (…) بایست ۲٠ میلیارد دلار تعیین گردد و ۵٠ درصد آن باید بلافاصله به اتحاد شوروی پرداخت شود، بعنوان مبنای مذاکره قرار داد». هیئت نمایندگی بریتانیا با این پیشنهاد موافقت نکرد. این هیئت بدون اینکه مبلغ غرامت را مشخص کند، تأکید نمود تا زمانی که مسئله در کمیسیون مسکو مورد بررسی قرار نگرفته، «هیچ رقمی نمیتواند تعیین شود»…
در یالتا مسائل سرنوشتساز بسیاری برای تاریخ جهان در دهههای آینده، میتوان گفت تا امروز، پیش کشیده شد. اما توافق سه قدرت بزرگ بر سر این بود که به آلمان شکست خورده نباید اجازه تأثیرگذاری بر وقایع آینده داده شود. همانطور که خیلی زود معلوم شد، طی دو سال بعدی، تحول جدی در مواضع طرفین پدید آمد و جبهۀ نیروهای متفقین ضد نازی به دو بخش تقسیم گردید: در یک سو اتحاد شوروی و در سوی دیگر، غرب در سیمای آمریکا، انگلیس و فرانسه (فرانسه با پیشنهاد آمریکا و تأئید آشکار مسکو به جرگۀ کشورهای پیروزمند اضافه شد). شکی نیست که مرگ ناگهانی روزولت، رئیس جمهور آمریکا (۱۲ آوریل سال ۱۹۴۵) یکی از علل تغییر روابط بود. تحلیل این جنبۀ مسئله دشوار است- در اینجا تفاسیر میتواند مختلف و حتی متباین باشد. اما بنظر میرسد واضح است، که هری ترومن جانشین رئیس جمهور بعد از روزولت، درک کاملا دیگری از جهان آینده داشت. و، با اینکه رئیس جمهور آمریکا بازیگر اصلی در سیاست این کشور نیست، بسیاری از تحلیلگران اعتقاد دارند، که نقش شخصیت روزولت فوقالعاده بود (چنین نقشی را هیچ رئیس جمهور دیگری در تاریخ این کشور بازی نکرده است). ترومن، اساسا، یک کوتهفکر بود، نه تجربه بینالمللی داشت و نه نگاه شخصی به آینده، که پس از شکست آلمان نقش تعیینکننده بخود قائل شده بود، که ناخودآگاه در ایالات متحده آمریکا به قدرت رسید، (نقشی که روزولت همیشه بفکر آن بود)،…
اگر به تفاهمنامۀ کاری کنفرانس یالتا (کریمه) برگردیم، هنگامی که در پشت میز مذاکره روزولت نشسته بود، روشن بود، که آلمان آیندهای نداشت.
سرفصل سوم تفاهمنامه به «مثله کردن» آلمان اختصاص یافته و شامل شروط فوقالعاده سخت دایر بر تسلیم فوری میباشد. یکی دیگر از بندهای سخت آن این است که آنها: «پادشاهی انگلستان، ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی» عالیترین ارگان حاکمیت آلمان را تشکیل خواهند داد. پس از تشکیل این حاکمیت، آنها به اقداماتی مانند خلع سلاح کامل، غیرنظامی کردن و تجزیۀ آلمان، که برای صلح و ثبات آینده ضروری میدانستند، دست خواهند زد. متن نهایی بیانیه بشدت افشاگرانه بود.
«هدف پایدار ما عبارت است از: نابودی ماشین جنگی و نازیسم آلمان و ایجاد تضمین برای این که آلمان هیچگاه قادر به بر هم زدن صلح در جهان نباشد؛ خلع سلاح و انحلال کامل نیروهای مسلح آلمان؛ از میان برداشتن ستاد فرماندهی کل آلمان یک بار برای همیشه که بارها و بارها نظامیگری آلمان را احیا کرده؛ مصادره یا محو کلیه تجهیزات نظامی آلمان؛ انحلال یا تحت کنترل گرفتن همۀ صنایع آلمان، که میتواند برای مقاصد نظامی به کار گرفته شود؛ مجازات عادلانه و فوری تمامی جنایتکاران جنگی؛ اخذ غرامت به ازای آسیبها و خسارات وارده در اثر حملۀ نظامی آلمان… نابودی خلق آلمان جزو اهداف ما نیست. خلق آلمان فقط پس از خشکاندن ریشه نازیسم و نظامیگر میتواند به زندگی و جایگاه شایستۀ خود در میان ملتهای جهان امیدوار باشد».
طرح مورگنتاو
هنری مورگنتاو
در اینجا لازم به تأکید است، که آمریکاییها در این مرحله برای مجازات آلمان بمثابه یک کشور و مردم آلمان بطور کلی پافشاری میکردند. جامعۀ عمومی اروپا در بارۀ مسائلی مانند طرح مورگنتاو که بنام طراح و مدافع طرح نامیده شد، آگاهی بسیار ناچیزی دارند. هنری مورگنتاو (کوچک)، یهودیتبار، وزیر دارایی ایالات متحده آمریکا بود و در این مقام، سرپرستی هیأت نمایندگی آمریکا در کنفرانس کبک را در ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۴ بعهده داشت که در واقع تدارکی بود برای شرکت آمریکا در کنفرانس یالتا. در این واقعه، مورگنتاو موفق شد رئیس جمهور روزولت را برای تصویب طرح «نابودسازی صنایع نظامی در روهر و سآر و تبدیل آلمان به یک کشور کشاورزی و دامداری» متقاعد سازد. همچنین در این رویداد تفاوت مواضع روزولت- مورگنتاو از یک سو و وینستون چرچیل از سوی دیگر آشکار شد. چرچیل بر موضع خود دایر بر لزوم کاهش شدت تحریمها بر علیه آلمان اصرار میورزید، اما بدون موفقیت. به هر حال، یکسری تغییرات داده شد، اما فقط بطور خصوصی. روزولت قصد داشت پیشنهادهای منطبق با انتظار اتحاد شوروی را به کنفرانس یالتا ارائه دهد.
او در کنفرانس یالتا هم این خط را پی گرفت. ولیکن، مرگ روزولت، همانطور که گفته شد، موجب تغییر توازن قوا و تأثیر در کل غرب گردید. همه این را درک میکردند که تعیین سرنوشت آلمان جدا از سرنوشت کل اروپا، مستقل از روابط آیندۀ اروپا با ایالات متحده آمریکا و روابط بین اروپای آینده با اتحاد شوروی ممکن نبود. اما تا کنفرانس پوتسدام (برلین، ۱۷ ژوئن ۱۹۴۵) منظره شرایطی که بواسطۀ سه قدرت پیروزمند پس از جنگ ایجاد شده بود، بلاتغییر باقی ماند. در روند کنفرانس سه قدرت پیروزمند در ارتباط با هدف مشترک مبنی بر جلوگیری از احتمال احیای آلمان به توافق کلی دست یافتند. هدفی که بشدت بر آن پافشاری میکردند، عبارت بود از حفظ باقیمانده آن پس از ویرانیهای جنگ تحت نظارت اکید سه جانبه (فرانسه پس از این به مذاکرات پیروزمندان ملحق شد). آلمان رایش سوم بسرعت تجزیه شد. همۀ سرزمینهای الحاقی به آلمان، بویژه بعد از سال ۱۹٣۷، قبل از همه، اراضی سودت ملغا گردید. مرز شرقی در سمت غرب تا خط رودهای اودر و نایس به عقب کشیده شد. پروس غربی، سیلیزی، بخشی از پروس شرقی و دو سوم پامرانیا و برخی مناطق براندنبورگ را به لهستان منضم نمودند. اتحاد شوروی بخش قابل ملاحظهای از پروس شرقی، شهر کونیگسبرگ (شهر کالینینگراد) و استان آن را بخود الحاق نمود. فرانسه تقریبا همۀ معادن زغال و تمامی مناطق صنعتی- معدنی حوزۀ روهر را به تصرف خود درآورد. تصمیم گرفته شد تمامی شهرهای بزرگ، متوسط و کوچک که در آستانۀ جنگ آلمانیزه شده بودند، از جمعیت آلمانی پاکسازی شوند. در طول چند سال در حدود هفده میلیون نفر آلمانی- مرکب از زنان، پیران، کودکان و مردان زندهمانده- از دارایی خود محروم گردید، از آن اماکن و اراضی که اسکان یافته بودند، بیرون رانده شد و به زور به سرزمینها باقیمانده از آلمان تجزیهشده منتقل شدند. و این تصمیم فقط روی کاغذ باقی نماند. موج عظیم کوچاندن از مناطق عملا ویرانشده در اثر جنگ براه افتاد. انسآنهای محرومشده از ملزومات زندگی و خدمات پزشکی را بطرز خصمانه همچون جمعیت قبلا ستمدیده، بواسطۀ وسایط حمل و نقل اتفاقی کوچانیدند، و این، باعث مرگ شمار عظیمی از مردم گردید. طوری که تعیین تعداد دقیق آن غیرممکن بود، ولی، البته، تعداد آنها سر به میلیونها نفر میزد…
طرح مورگنتاو بلادرنگ پس از شکست نازیسم به مرحلۀ اجرا در آمد. برای انجام این کار حتی منتظر توافق بدست آمده در دیدار تعیینکننده که با عنوان کنفرانس پوتسدام (برلین، ۱۷ ژوئیه- ۲ اوت ۱۹۴۵) در تاریخ ثبت شد، نماندند. تاریخ آغاز اجرای این طرح را میتوان ۱٠ ماه مه سال ۱۹۴۵ دانست. طرح تحت عنوان «دستورالعمل اشغال» از سوی هری ترومن امضاء شد و با حروف اختصاری «JCS ۱٠۶۷» (Joint Chiefs of Staff) نامیده شد. به سخن دیگر، آن ابتکار یکجانبۀ دولت آمریکا بود و فقط مناطق اشغالی غربی را شامل میشد، که در واقع، ثمرۀ عزم راسخ هنری مورگنتاو کوچک برای مجازات شدید آلمان و آلمانیها بدون هرگونه مصالحه بود. او در یادداشتهای روزانۀ خود یادآور میشود، که در سال ۱۹۴۴ به روزولت پیشنهاد کرد، ۵٠ یا ۱٠٠ سرکرده نازی را که به اسارت گرفته میشوند، بدون دادگاه و بدون بازجویی در جا تیرباران کند. پیشنهاد پذیرفته نشد. و خواست او با مقاومت جدی دولت آمریکا و فرماندهی نظامی به این دلیل مواجه شد، که اگر خبر تصمیم آمریکا به بیرون درز کند، مقاومت نومیدانۀ آلمآنها در هفتههای پایانی جنگ شدت بیشتر خواهد گرفت. در فرماندهی عالی آمریکا گفته میشد، که اجرای طرح مورگنتاو بمنزلۀ نبرد با دهها لشکر آلمان است. طرح مورگنتاو (یا بخشی از آن) باعث تحریک جوزف گوبلز، وزیر تبلیغات رایش سوم گردید و او توانست با استفاده از آن خشم آخرین رزمندگانش را برانگیزد. گوبلز نوشت: «اجازه ندهید از آلمان فقط یک دشت سیبزمینی باقی بگذارند».
در واقعیت امر، در داخل ائتلاف غربی ایدهای کاملا متفاوت از ایدۀ هنری مورگنتاو در خصوص چگونگی برخورد به آلمان مغلوب شکل گرفت. تا روزهای کنفرانس پوتسدام در واشنگتن، لندن و پاریس (در وهلۀ اول در لندن) فکری قوت گرفت، که از آلمان میتوان بمثابه یک متحد ضروری علیه اتحاد شوروی بهره جست. یعنی، نباید آلمان و مردم محرومشده آن را به خاکستر تبدیل کرد، بلکه، برعکس، باید از زندگی در آن حمایت نمود و کاری کرد که آلمان بتواند برای احیای اروپا قادر باشد تا اروپا به دژ اصلی در مقابل سلطه- واقعی یا خیالی- اتحاد شوروی بدل شود. متناقض است، اما دستورالعمل «JCS ۱٠۶۷» زمانی توسط ترومن امضاء شد (روزولت ۱۲ آوریل همان سال فوت کرد)، که مورگنتاو در عمل شکست سیاسی خورده بود. به این ترتیب، هنگامی که هیأت نمایندگی آمریکا به کنفرانس پوتسدام اعزام میشد، او را بیسر و صدا از ترکیب هیأت مذاکرهکننده حذف کردند. او در مقام وزیر دارایی به ترومن مراجعه و با استعفای خود تهدید کرد، و نتیجه آن شد، که ترومن بیدرنگ استعفای او را پذیرفت. بگذریم از اینکه مورگنتاو خود را شکستخورده ندانست. یک گروه بزرگ از مقامات نظامی تحت کنترل وزارت دارایی به اجرای دستورالعمل «JCS ۱٠۶۷» ادامه داد و در اجرای نکته به نکته آن پافشاری نمود. این قاعده، که «هیچ اقدام منتهی به تبرئه آلمان قابل قبول نیست»، دو سال تا الغای آن رعایت شد. اما لازم به ذکر است، که مورگنتاو خیلی هم به تنهایی عمل نکرد. در سال ۱۹۴۵ او کتابی تحت عنوان «آلمان، مشکل ما» منتشر کرد و در آن جزئیات طرح خود را تشریح نمود. او این کار را با کسب اجازه شخصی از روزولت در عصر روز ۱۱ آوریل، در آستانه مرگ او، هنگامی که آنها با وارم اسپرینگز شام میخوردند، انجام داد. تفاهمنامه امضا شده بین روزولت و چرچیل در کنفرانس دوم کبک در سال ۱۹۴۴ (در باره تبدیل آلمان به مزرعه سیبزمینی) تنها مسئلهای بود که باعث شد روزولت آن روز عصر اجازه انتشار آن را ندهد.
همه تیم پسران مورگنتاو پس از آنکه دستورالعمل «JCS ۱۷۷۹» در ژوئیۀ سال ۱۹۴۷ جایگزین «JCS ۱٠۶۷» گردید، استعفا دادند. عبارت «اروپای امن و شکوفا به کمک اقتصادی آلمان با ثبات و مولد نیاز دارد»، به شعار سیاست جدید بدل شد. تغییر کامل خط سیاسی با پاسخ سخت استالین مواجه گردید. در واقع، اتحاد ضد نازی در این لحظه به موجودیت خود پایان داد. شروع شد آنچه که بعدها جنگ سرد نامیدند.
بقیه دارد
padarjan2025-05-13T05:37:30+00:00