شخصیت نمائی و شخصیت زدائی
اثری جالب و آموزنده از: انجینیرشیر”آهنگر”
شخصیت نمائی و شخصیت زدائی
اگر تاریخ جوامع انسانی را – صرفنظر از انسان نمایان ـ گنجینه های پُربهائی از كارنامه های اجتماعات مختلف بپذیریم، بر تارك این گنجینه ها دانه های گهرباری از ره آورد شخصیت های والایی می درخشد كه فرزندان خلف آدمیزادگان دیارشان و حتی كل تبارشان بوده اند. از یكسو تردیدی نیست كه هستی اجتماعی، زادگاه و پرورشگاه همچو فرزندانی است و از سوی دیگر هم نمی توان انكار كرد كه هستی این دُردانه گان تاریخ نیز تاثیری شگرف و هستی ساز در سرزمین آبائی شان و چه بسا كه در مجموع هستی آدمی داشته است.
به بیانی دیگر همان گونه كه جامعه آفرینندۀ شخصیت آدمی است، همان طور آدمی نیز آفرینندۀ جامعه است. درست همانسان كه شرایط تاریخی ـ اجتماعی (مجموعۀ مناسبات) معین محیطی هستی بخش شخصیت معین می شود و او را با حوادث و وقایع تراویده از متن خود پیوند می زند و رشد و قوامش داده از آن دُر سُفته می سازد، شخصیت برگزیده نیز با تسلط بر این اوضاع و به چنگ گرفتن مهار آن از طریق درك قانونمندی های حركتش، پیشاپیش مسیر حرکی قرار گرفته ره باز می کند، شرایط تازه می آفریند و تاثیراتی ژرف بر بسترحوادث تاریخ می گذارد كه مدت ها پایا است و اثر بخش و نسل های متمادی ـ آگاهانه و یا ناخودآگاه ـ از آن بهره می برند. علاوتاً این تاثیرات و هستی جدید جانمایه و زیر ساخت انكشاف افراد و شخصیت های دیگر می شود و… همین تاریخ انكشاف فردی انسان ها است كه همواره تاریخ اجتماعی شان را می سازد. از همین جااست كه هر بُرش تاریخی مُدَوَن با نام قهرمانانی پیوند می خورد كه فراوردۀ برگزیدۀ آن بُرش و به حق طلایه داران خیل تاریخ ساز آن بوده اند.
این دینامیسم پویای رشد شخصیت هااست كه نباید با”شخصیت نمائی ها” و قهرمان سازی های اندیویدوآلیستی قلدُران جبار تاریخ یكی پنداشته شود، كه این دو در تقابل كامل اند؛ در عین حال بین این دینامیسم پویای رشد تاریخی شخصیت ها و “شخصیت زدائی” هائی كه تحت عنوان نفی “كیش شخصیت” رایج گشته است، نیز گودال عمیقی وجود دارد. از جانبی باید متذكر شویم كه از این واقعیت هم گریزی نیست كه درجوامع انسانی هستند كسانی كه پیوسته در برابر كاری كه دیگران ارادۀ به سَر رساندن آن را كرده اند سد راه و مانع می شوند و ازاین جا، ما، در تاریخ عوامل فردی و اراده های خاصی را نظاره گریم كه با یكدیگر درمی افتند و تصادم می كنند. این تصادم است كه ریشه در منافع گروهی دارد و در تكاملش و با گسترش شعاع برخوردش صحنۀ تاریخ را به خون می كشد. در فرایند این گیر و دار تاریخ است كه چهره های متضادی سر بر می آورند، چهره هائی مونتاژ می شوند (شخصیت نمائی) و شخصیت هائی كوبیده می شوند(شخصیت زدائی)، افرادی وحشی و آدمخوار می شوند و شخصیت هائی در خدمت به آدمی عرق می ریزند و پیكار می كنند و انسانی ترین چهرۀ آدمیزاده را به نمایش می گذارند. هر یك از این قماش ها اوراقی از تاریخ را به خود اختصاص می دهند، منتها با رنگ و محتوای دگرگونه و وارونه و متضاد. قماشی از اینان تاریخزده اند و جمعی دیگر تاریخ ساز.
فرد با آن كه سخنگوی گروه و لایۀ معینی است و در راه منافع گروهی اش عمل می كند، ولی ممیزات شخصی او می تواند او را تشخُص دهد. مثلاَ از آنچه نقش شخصیت را متبارز می سازد این است كه این شخصیت در برآمدهایش نشان می دهد كه تا چه اندازه فراوردۀ بی غِش گروه مربوطۀ خویش است و در تبیین منافع و مواضع گروه و حراست از آن برجستگی دارد. تا چه حد در نگرش مشترك گروهی و تعمیم آن و تأمین منافع گروه ابتكار و خلاقیت او نهفته است، در علامه گذاری و كشف راه ها و شیوه های نامكشوف برای به سرمنزل رساندن كاروانیانش چه نقشی داشته است، در گمراهی ها و بیراهه ها چه جَرسی را به صدا درآورده و به همت و راهبری او چه تنگناهایی پشت سر گذاشته شده است، در حالات شكست و سرخورده گی تاچه حد پابرجای و مومن بوده است و از پدیده های مرگ در دفاع از آرمان و تسلیم به دشمن كدام را بر می گزیند و… سرانجام با چه ویژگی های معینی یك سر و گردن از دیگران بلندتر می ایستد و نقش او آزین بند دیوان شناسنامۀ هم تباران می شود و راه او راه پرافتخار مابعد هایش است؟ شمار اینگونه افراد در جامعه اندك است و اندك عده ئی از این ویژگی ها برخوردارند وهمین گونه شخصیت ها را كه در راه منافع اكثریت جامعه عمل می كنند قهرمانان تاریخ می گویند كه در پیشاپیش جمع تاریخ ساز در حركت اند و محبوب القلوب همگان.
تبار تاریخ زدگان نیز تلاش های مذبوحانه كرده و می كنند تا افرادی را به نام قهرمان مونتاژ كنند (شخصیت نمائی) و به تاریخ وصله زنند. ولی چرخ تاریخ این وصله های بی قواره و ناجور را زیر دنده های پُرقدرتش خورد و خمیر كرده و به زباله دان تاریخ انداخته است كه نفرین و لعنت ابدی نیز با آن ها همراه است.
جامعۀ ما افغانستان نیز درهمین قانونمندی كلی زادگاه و پرورشگاه چهره های متضاد تاریخی بوده و هست و در حد ظرفیتش تاریخ مردان و شیرزنانی بزرگ حوالۀ جامعۀ انسانی كرده است كه راست قامتان جاودانۀ تاریخ اند. معذالك دون همتانی نیز لكۀ دامان پاكش گشته اند كه ننگ تاریخ انسان اند.
در متن این روند كلی، ویژگی بافت اجتماعی ما در این است كه به شخصیت هایش بی حد وقع می گذارد و آن ها را كلید حل معمایش می داند. با تثبیت شخصیت ها (گاهی متاسفانه با جلوۀ تثبیت) در عرصۀ معینی، آن شخصیت را محور قرار می دهد و با كششی توانمند به آن جذب می شود، آن را گرامی می دارد و از آن پیروی می كند. این ویژگی خوبی ها و زشتی هائی با خود همراه داشته است كه تاریخ مواردی از هر دو را به خاطر دارد. مثلاً درآن پارینه ها، آنگاه كه مورد هجوم اجنبی قرار گرفته ایم، همین كه قهرمان ملی ای پای به میدان نهاده است موج توده های انقلابی او را در آغوش گرفته و به رهبری اش چون بهمنی برفرق دشمن متجاوز فرود آمده اند و سرزمین مقدس شان را از لوث اجنبی پاكیزه ساخته اند. و یا اگر دانشمند و ادیبی در بین مردم عرض وجود كرده است مردم ما او را چون مردمك چشم عزیز داشته و حرفش را حُكم بی برگشت دانسته اند و آن را در هاله ای از تقدُس جای داده اند. و…
این ها از حسنات این ویژگی است كه باید تكاملش داد و از آن به نفع جامعه بهره گرفت. ولی مضراتش دراین است كه در مقاطعی، خان و ملاك فاسدی و یا شاه و شهزادۀ ستمگری به ناحق جامۀ قهرمان به تن كرده و سال ها بر اریكۀ قدرت لمیده است. آن سنت جامعه این مفاسد را نیز شخصیت پنداشته و در گِرَوش مانده است. با استفاده از این جنبۀ مُضِرۀ سنت اجتماعی ما، طبقات ستمگر و حامیان اجنبی شان همیشه قهرمان سازی و پهلوان پنبه بازی هائی (شخصیت نمائی) داشته و از آن سود جسته اند.
بُرش كنونی تاریخ ما نیز شاهد انواع برخوردها به این ویژگی اجتماعی است (برخورد به شخصیت ها)، جوانبی مشخص با درك این ویژگی درپی سؤ استفاده از آنند و سخت دست اندركار “شخصیت نمائی”ها شده اند تا بر محور این شخصیت نماهای ساخته و پرداخته، جا معه را به سود منافع پست و استعمارگرانۀ خود بچرخانند. جمعی دیگر كه ظرفیت ارائۀ شخصیت ها را داشته و دارند با زیر پا گذاشتن حتی حسنات این ویژگی، شخصیت های تثبیت شدۀ خود شان را هم له می كنند و در یك نشیب خطر ناك “شخصیت زدائی” درغلتیده اند، كه تداومش محروم كردن جامعۀ ما از طلایه داران برحق آن است. ما ذیلاٌ برخوردی کوتاه به این دونوع برخورد انحرافی خواهیم کرد:
از همان صبح كاذب كودتای ثور، نخستین درامۀ رسوای “شخصیت نمائی” را روس ها به نمایش گذاشتند، “نابغۀ شرق”، “معلم توانا”، “رهبر انقلاب”، “قوماندان دلیر” و… وصله ها و قباهای ناجوری بودند كه روس ها بر تن بی ریخت تره كی، امین، ببرک و… بریدند و دوختند و چسباندند تا از آن ها شخصیت محوری برای گرداندن چرخ جامعۀ ما به سود خویش بسازند. چه ثنا خوانی ها و دلقك بازی هائی راه انداختند تا وصلۀ شان بچسبد، ولی چه می توان كرد كه “گِل خشك به دیوار نمی چسبد” و بی شخصیت هائی مثل تره كی، امین و… را “شخصیت” جلوه دادن ـ آنهم در حد رهبری جامعه، بازی مسخره با تاریخ است كه سیلیی جانانۀ تاریخ را با خود به همراه دارد. روس ها با خوردن این سیلی، از فرط خشم و خجلت، ابتداعروسك شان(ترکی) را، خود له و مچاله كردند.
به عنصری که اصلاً شخصیت ندارد، بیشرمانه اتهام “کیش شخصیت”بستند. ودرپی نمایش پردۀ دیگر برآمدند. دراین پرده “امین” کاندیدای پوشیدن ماسک “شخصیت” شد و درنقش “قهرمان دلیر انقلاب ثور”، “ناجی حزب وانقلاب” و … در درامۀ رسوای “شخصیت نمائی” به بازیگری آغازکرد. ریخت ناجور او نیز چنگی به دل نزد و هرگز “شخصیتی” نشد که جاذب باشد. از “قانونیت” و “مصئونیت” و “عدالت” دم زد، به “وحشت” و ” مصمومیت” و “عداوت” دست برد، به زندان افگند وسربرید و… این ها همه درامه را ننگینتر ساخت و بازیگر را از قالب ماسک تعبیه شده بیرون انداخت. روسها که کوس رسوائی شان همه جا به صدا درآمده بود، به وحشت افتاده و “قهرمان” شان را گلو بریدند تا به سراغ “شخصیتی” دیگر بروند. این بار مهر جاسوسی امریکا را بر روی لکۀ ننگین جاسوسی خودشان بر پیشانی “امین” کوبیدند، تا “شخصیت نمائی” بعدی شان را توجیه کرده بتوانند.
طبل “شخصیت نمائی” دیگر به نام “نامی” رسوای رسوایان، عصارۀ بی غیرتی ومکاره گی و… “ببرک کارمل” نواخته شد و این عجوزۀ بدنام را با هزار ویک صفت آرایش کردند تا شاید بتواند مرجع اغوای خلق شود. هفت سال آزگار به دستیاری سرنیزۀ بیش از صدهزارخونخوار وهزینۀ ملیون ها روبل ودلار کوشیدند “رهبرمحبوب”، “پیشوای خردمند” و “رفیق ارجمند” شان را برجامعۀ بپا خاسته و انقلابی أفغانستان بقبولانند. ولی مثلی که چرخ به کام روس ها نمی گردد و این تندور برای پذیرش نان شان آماده نیست و تازه ملت أفغان هم درپی آن شده است تا مضرات را از سنت های اجتماعی اش بزداید وبر محسنات بیافزاید؛ دیگر می خواهد به “شخصیت نمائی” ها مجذوب نشود. لذا روس ها موفق نشدند با این خیمه شب بازی نیز بی شخصیتی را “شخصیت” بنمایانند و سرانجام ببرک پندیده نیز زیر دندۀ سنگین تاریخ کفید و مچاله شد و روس ها خود بی ارادگی و ضعف نفس و بی شخصیتی شخصیت نمای شان را بیان کردند.
اکنون دیگر برای روس ها سخن برسر شخصیت نیست، چه، “نجیب” حتی صلاحیت کاندید شدن در “شخصیت نمائی” را هم ندارد. این بار جوانه گاو جسماً قوی برگزیده شده است تا بتواند یوغ بردگی روس را بهتر به شانه کشد وشاید زمین سخت این میهن را برای کشت بیشتر تخم زهرآگین استعمار روس به زور شخم بزند تا روس ها با ریختن خون ملیون ها انسان بی گناه أفغان به پای آن، ثمرات پیشبینی شدۀ شان را به دست بیاورند. ولی روند تاریخ خلاف این حرکت است و نجیب گاو نیز درمقابله با آن کمرشکن خواهد شد و شاخش به گل فرو خواهد ماند و سرزمین ما هرگز زمینۀ مساعد زرع تخم گندیدۀ استعمار روس و یا هر استعمار دیگری نخواهد گشت.
ما دراین مقال فرصت ومحل آن را نداریم تا درامۀ “شخصیت نمائی” روس را در اجزا و فروعاتش به بحث بگیریم. مردم قهرمان ما در همه جای وطن که هنوز روس ها درآن دستی دارند، شاهداند که روس ها وغداره بندان “خلقی” “پرچمی” شان رسواترین و رذل ترین عناصر هرمحل را پایۀ کارخویش قرار داده و می کوشند به زور سلاح ومصرف پول، به علاوۀ سم تبلیغات، آن ها را “شخصیت” های “انقلابی”، “وطنپرست” و… جلوه دهند. واین خود همچنان بیان این حقیقت است که درمیهن ما – درگوشه وکنارش – تا هم اکنون روس ها نتوانسته اند شخصیت های اصیل محلی وملی را، حتی برای لحظۀ هم باخود همراه کنند. و این از امتیازات انقلابی ملت ما وشخصیت های ملی آن است.
بگذار تراژیدی “شخصیت نمائی” روس به پایان برسد و داغ ننگی برپیشانی کلیۀ بازیگران این تراژیدی با قی بماند.
بگذار توسل جستن به أجساد پندیدۀ گاو واره ها هم پایان گیرد و روس آخرین انسان نمایان را از اسطبل پیرون کشد و رسوا سازد.
و باز بگذار خلق قهرمان ما چون کوهی دربرابرهرگونه نیرنگ وزورآزمائی روس مردانه بایستد و آن را بامشت دندان شکن پاسخ گوید. ما با روبیدن این زباله ها گامی به سرمنزل مقصود نزدیکتر خواهیم شد.
در جانب دیگرـ درجانب مقاومت ـ نیز بیماری “شخصیت نمائی” بیداد می کند. عده ای كه مبتنی بر سرشت خویش به فقر شخصیت در امر انقلاب رهائی بخش مردم مواجه اند با استفاده از نام جهاد و مجاهد به بزرگ نمائی هایی دست می زنند كه نه تنها به دیگران بلكه به خودشان و اربابان شان نیز خنده آوراست. دستگاه های “امیر” سازی در پیشاور و “رهبر” سازی در قم و مشهد و”سیاستمدار” و “نمایندۀ مقاومت” سازی در اروپا به حدی افراطی تولیدات شان را عرضۀ بازار داغ جنبش خونین ما می کنند، كه به مازاد تولید ”امیر” و “رهبر” و “سیاستمدار” و “نماینده” مواجه گشته اند.
حال خود مولدین دراین اندیشه اند که این همه رأس لامور را درکجا بگنجانند و درچه اموری بگمارند. از سوی دیگر تکاثف “اولی الامر” تصادم شان را سبب گشته و هر “امیر” ادعای “امیر الامرا” شدن و هر “رهبر” داعیۀ “ولی فقیه” بودن را دارد. امتداد این تصادم در درون جنبش قتل عام مجاهد به دست مجاهد را به همراه داشته و برعمر کثیف و ننگین تجاوز به خاک ما افزوده است. با اینحال امری نیست که درآن بی کفایتی “پیشوایان” مصنوعی به اثبات نرسیده باشد(انجام هرامری ظرفیتی می خواهد) و آنگاه برای گم کردن رد این بی کفایتی انظار را به شخصیت های ساخته وپرداختۀ پائین رتبه تری معطوف می سازند که واقعه سازان و اکثراً فاجعه سازان تحمیل شده از جانب شان برپیکرجنبش اند.
دربسا نقاط وطن رنگین به خون مان شخصیت های مجاهدی که صادقانه برای آزادی وطن شان پیکار می کردند، از میدان کشیده شده و در ازای آن عناصر بدنامی را که فقط به شقاوت شهرت داشته، ولی همنوای این یا آن سردمدار بوده اند، برگردۀ مردم قهرمان ومجاهدین سربه کف و راستین جنبش تحمیل کرده اند. و بعد به پاس جنایات این عناصر شقی، القاب بلند بالائی را نیز به اوشان “اعطا” نموده اند.
مردم ما شاهد این کمیدی نیز هستند که وقتی یکی از این عناصر شقی به جرم جنایت به دست مردم ومجاهدین به سزای اعمالش رسیده، گروه های استفاده جو که “شخصیت نمائی” نیز یکی از وسایل تأمین حیات شان است، از آن جانی، “شهید”، “متدین”، “متعهد” و … “سپه سالار اسلام” ساخته اند. غافل از این که حیات پرادبار او نیز واقعیتی انکارناپذیراست که مردم به آن آشنائی دارند و به این “شخصیت نمائی” های مسخره ریشخند می زنند.
برعکس هرگاه شخصیت محلی ویا نسبتاً ملی به منظور پیشبرد جهاد ملی، حتی درهمکاری باخودشان خواسته است عمل کند وهدفش هم جهاد بوده، چون از خواسته های نامشروع گروه گرایان بداندیش پیروی نکرده، یا آن را به یأس ودلمردگی کشانده اند که چارۀ جز ترک میدان و انتخاب زندگی مهاجرت نیافته است. ویا اگر او در کارش پایداری نشان داده، آن را به هزار اتهام آلودند وعناصر بی خرد و کینتوز و هاری را به جانش انداختند و محلی را به خاک وخون کشیدند تا آن شخصیت را نابود سازند. وجود عناصر انقلابی وملی ومستقل از گروهبندی شان که خار چشم شان پنداشته می شود وتحملش محال است.
ما به کرات درجاهای مختلف شاهد این قبیل فجایع بوده ایم که تحت رهبری وحمایت گروه های عقبگرا، عناصر کینتوز وماجراجو آتش جنگ خانمانسوزی را در درون مقاومت برافروخته اند و عامل کشتار صدها برادرمجاهد به دست یکدیگر شده اند و شخصیت های ارزشمندی را ازپای درآورده اند. هدف شان هم انتقام گیری های شخصی، آب دادن عقده های حقارت شخصیت نماها، تأمین منافع پست شخصی و درنهایت گروهی و… است. وهرگاهی هم که دربرابرشان مردم ومجاهدین برای دفاع از شخصیت های خود سد شده اند، اینان با عدۀ گمراه همراه خود به دشمن وطن – روس خون آشام ومتجاوز – پیوسته اند ولکۀ ننگ دامان مقاومت گشته اند. دشمن هم با دهل وسرنا ازآن ها استقبال و آن را به عنوان “تسلیمی مقاومت” اعلان کرده است. علاوتاً با بزرگسازی این عناصر پلید کمبود درامۀ “شخصیت نمائی” گروه های عقبگرا را تکمیل کرده است. واین از نتایج دردناک “شخصیت نمائی” و “شخصیت زدائی” هائی است که نیروهای ارتجاعی و عقبگرا برجنبش ما تحمیل می کنند که ما تکامل آن را تا سرفرودآوردن سردمداران شان به پای روس پیشبین هستیم. همه نیروهای دست اندر کار مقاومت شاهداند که نخستین نطفه های خبیثۀ تسلیم طلبی در بطن همین گونه عناصر یاغی و “شخصیت نمای” بی شخصیت پایه گرفته و عمدتاً همینهایند که بزدلانه به دشمن تسلیم می شوند ولعنت تاریخ را به خود وحامیان خود کمائی می کنند.
ما به صراحت اعلان می کنیم که تسلیمی این عناصر بی ایمان – درهرسطحی که باشند – هرگز تسلیمی مقاومت نیست و شکست سیاست های عقبگرا نیز هرگز به حساب شکست مقاومت نباید گذاشته شود. بگذار درامۀ رسوای عقبگرایان نیز آخرین پرده ها را به نمایش بگذارذ و پهلوان پنبه بازی ها و “شخصیت نمائی” ها و “شخصیت زدائی” ها هم به کساد بگراید، تا چهرۀ گردان اصیل انقلاب که از متن پا برهنه گان رنجدیده وبلاکشیده برمی خیزند وبار رنج انقلاب را تا هم اکنون بیشتر از همه به دوش کشیده ومی کشناد، از زیر گرد وغبار سیاست بازی ها بدرخشد.
و اما…! نیروهای ملی و انقلابی كه در طول مبارزات اجتماعی و ضد استعماری شخصیت های ارجمندی را وارد نبرد گاه ها كرده و الگوهای شخصیتی والاتباری را به قربانگاه نجات وطن و هموطن گسیل داشته اند، نظر به عوامل گونه گونی تا هنوز قادر نشده اند اشعه ای پراگندۀ شخصیت های شان را در طیف واحدی متمركز سازند و مطابق نیازمندی های جنبش آزادیبخش مردم ما شخصیت و یا شخصیت های همه پذیر را ارائه دهند. و این یكی از نقاط ضعف اساسی نیروهای ملی و انقلابی و بالاثر یكی از نقاط ضعف جنبش است.
عوامل چندی این ضعف را پایا نگهداشته است كه موضوع بحث ما یكی ازآن ها، و آنهم “شخصیت زدائی” افراطی است كه نیروهای ملی و انقلابی بدان مصاب هستند. بیماری دردانگیز این نیروها این است كه فرزندانی را در مصایب و دشواری های بی حد وحصری پرورش می دهند، و آن را به كوره های داغ مبارزات خطیر انقلابی می آزمایند، همین كه فرزند انقلابی شان از آزمون های چندین سالۀ سخت و كشنده گذشت و به عنوان یك شخصیت مَسّلم و آبدیدۀ انقلابی وارد عرصۀ كارزار شد، با كمال تأسف به جای حراست و حفاظت و ثمرگیری از این فرزندان انقلابی كه از زیر آتش متقاطع دشمنان رنگارنگ جان به سلامت برده اند، خود نیروهای ملی و انقلابی آن ها را طعمۀ خویش ساخته و فرزندان انقلابی شان را می خورند. فرزند خوری، آن هم انقلابی ترین فرزند ـ خصیصه ای خطرناكی است كه دامنگیر این نیروها است و تداومش زوال شان را به طور محتوم با خود همراه دارد.
به ندرت به كادر ورزیده و یا رهبر تثبیت شدۀ ملی ـ انقلابی مواجه می شویم كه دامنش پُر از اتهامات و افتراآت خود نیروهای مربوطه و یا همجوارش نباشد. تصادف نیكی است هرگاه به كادر ورزیده و رهبر ملی ـ انقلابی زنده ای مصادف شویم كه هوادران و متحدینش او را نیالوده باشند و پیوسته در پی تخریب شخصیتش نباشند. در رهبران ملی ـ انقلابی به قول معروف “مردۀ بد و زندۀ خوب” نمی یابی. چه این نیروها بنابر عادت ناپسند شان از آوان تثبیت رهبران تا پای مرگ آن ها را به تیر ملامت و بی اعتباری می بندند وهمین كه این رهبران آماج تیر دشمن قرار گرفته و رخت از جهان بستند از آن ها “بُت بی آزار”، “انقلابی اصیل”، “شخصیت برجسته” و… می سازند و تا حد اوصاف پندارگرایانه پیش می روند كه باز هم به دیگران مایۀ دلزدگی می شود، و این خود نوع دیگر فروپاشاندن شخصیت یا “شخصیت زدائی” است.
آنگاه كه گروه های مختلف این نیروها درموردی اختلاف نظر پیدا كنند، نخستین یورش شان بر موضع طرف، حمله بر شخصیت ها و حتی بر شهدای عالیقدر آن است. اتهامات ناروا، افترا، توهین و… به شخصیت ها، اساسی ترین سلاح های مبارزات درون جنبش است. مبارزات فكری ـ سیاسی، نشانه گیری انحرافات با تثبیت حاملین، اشاره به نقاط ضعف كار و… در یك كلام مبارزۀ اصولی، آن سلاح غلاف شدۀ است كه به ندرت از نیام كشیده می شود.
گروهی برای تثبیت خود بمثابه گروه انقلابی تر از دیگران، بستر اثباتش را نفی شخصیت های دیگران برمی گزیند. و”شخصیت زدائی” را وسیلۀ “شخصیت نمائی” خویش قرارمی دهد، درنتیجه، هم آن شخصیت ها را می آلاید وهم خودش با این شیوۀ مذموم، منفور واقع می شود. و این هردو حالت ضربه ای است برپیكر جنبش ملی ـ انقلابی.
انحراف شخصیت زدائی در بین جنبش ملی ـ انقلابی چنان واگیراست كه حتی اعضای یك گروه چشم دید شخصیت های آحاد متشكلۀ خود شان را ندارند. عده ای این انحراف را به شكل هستریك با خود حمل می كنند و چنان درآن غرق شده اند كه تا نفی تاریخ خود پیش می روند. اینان معمولاً افرادی هستند كه مایه و پایۀ شخصیت شدن در فازهای بلند شخصیتی در وجود شان نبوده، ولی تمایل افراطی به “شخصیت نمائی” و یا تبارز كذائی داشته اند. به هر كاری كه برای احراز مقام دلخواه شان دست زده اند، چون از ظرفیت شان بالاتر بوده، ناتوانی شان را بیرون ریخته است، و چون درآن لجاجت ورزیده اند شخصیت های معمولی شان هم ضربت خورده است و در نتیجۀ این ضربت خوردن ها به گودال سقوط شخصیت درغلتیده اند. بعد برای نجات از این گودال دست به فرو كشیدن شخصیت ها و زیر پاكردن شان می زنند تا بر فراز آن خود را به نمایش گذارند. شیوۀ مذموم دیگر این قماش این است كه چون خودشان در زدن شخصیت های مورد نظر احساس ضعف می كنند، شهدای گرانقدری را به خود سپر می سازند و از پشت جسد مطهر آن ها بر “حریفان” آتش می كنند. همین كه شخصیتی در جریان حركت نمایان شد، اینان به آواز بلند ضجه سر می دهند كه واحسرتا! تبارز این شخصیت به معنی نفی شخصیت فلان شهید است. و لذا باید جلو رشد شخصیت ها را گرفت (؟!) تو گوئی تاریخ با زندگی شهیدی بلند پایه آغاز یافته و با شهادتش هم خاتمه می یابد. هدف اصلی این شهید پروری ها، و یا بهتر بگوئیم این انحراف خطرناك، فقط جبران سقوط این شخصیت شخیص است و بس، و بدون شك اگر در طرحش بگنجد كه با زیر پا كردن همین شهید مورد نظر می تواند تبارزی بكند، او را نیز زیر پا له می كند و… تداوم این انحراف به نفی تاریخ مجموع گروه و یا سازمان منجر می شود و ضربۀ كشندۀ است بر پیكر جنبش ملی ـ انقلابی كه خطرات و مضراتش كمتر از تسلیم به دشمن نیست.
دراین رابطه سخن بسیار است و از حوصلۀ این نبشته بیرون و ما بحث بیشتر در این زمینه را به نوشته ها و آثار دیگری می گذاریم و به پایان این سخن نزدیك می شویم.
پایان سخن:
سخن معروفی است كه “هركس از تجربه نیاموخت، از هیچ استادی نمی آموزد”.
روس ها اگر از تجربۀ خونین أفغانستان نیاموزند، روسیاهی شان ازاین نسل گذشته وبه نسل های بعدی شان سرایت می کند. هم اکنون باید دریافته باشند که مردم أفغانستان هیچ بردۀ بی شخصیتی را، هرچند موتناژ شود وادا دربیاورد، به عنوان شخصیت ملی خود نمی پذیرند؛ با زور هم تجربه نشان داد که به این مردم نمی شود چیزی را تحمیل کرد.
ازجانب دیگر هم اكنون پشت “دیوارآهنین” میلرزد، عساكر روسی سلاح شان را درداخل به ملیت های ناراضی غیر روسی منتقل كرده اند و درطی بیش ازنیم قرن این اولین بار است كه روس ها با اعتراض مسلحانۀ قزاقها، ازبكها و… مواجه می شوند واین جرقه به زودی حریق مدهشی را درپی دارد كه نتیجه اش نجات خلق های دربند كشیده ای به اصطلاح “اتحادشوراها” است و… هزاران پرابلم دیگركه محتاج بحث های بیشتری است و همه ازشكست وناتوانی روسها حكایت دارد و فراوردۀ تجربه ای تجاوز روس ها به افغانستان است. لذا آموختن ازتجربه این ست كه به شكست ننگین خود اعتراف كنند و نطع چركین استعماری شان را ازمیهن ما برچینند. نه زورآزمائی، نه “شخصیت نمائی” و”شخصیت زدائی”، نه “ترقی نمائی” و نه “حیله فزائی”… هیچ كدام نتوانسته و نمی تواند روس و روس گرایان را برافغانستان تحمیل كند. این حكم داور تاریخ است. سرپیچی ازاین حكم سركوفتن به سنگ خارائین مقاومت خلقی به پاخاسته و مصمم است و نتیجه ای جز نابودی ندارد. روس ها از دو راه یكی را باید برگزینند. یا بساط ننگین تجاوز شان را برچینند و نسل های بعدی شان را از زیرضربت تاریخ برهانند و یا درتداوم این تجاوز، ننگ تاریخ را براخلاف خویش منتقل كرده و نسل های بعدی شان را نیز آماده ای پذیرش ضربت كاری مقاومت قهرمانانۀ مردم ما بسازند و دراین صورت ننگ شان ابدی خواهد ماند.
گروه های عقبگرای درون مقاومت درسی را كه تاحال آموخته و یا اقلاً باید بیاموزند این است كه باسیاست های ارتجاعی عقبگرا نمی شود به پیشواز نبرد مقاومت پیروزمندانه رفت. این سیاست ها تاكنون نتایج زیانباری را باخود همراه داشته كه نفعش را روس و رقبای امپریالیستش برده اند. تكیه براجنبی دیگر، دوری گزینی از واقعیت های تكاملی تاریخ، توسل به سیاست های پندارگرایانه و ارتجاعی، انحصارطلبی، “شخصیت نمائی” و”شخصیت زدائی” و… مضرات ناپسندی اند كه تحمیل شان به نحوی ازانحاء جنبش ما را به منجلاب می كشاند و گردانندگان و حاملین این مضرات را دربرابرخشم مردم و ضربت تاریخ قرار می دهد، و امروز یا فردا به پای میزمحاكمه خواهد كشاند.
آنچه را كه دراین مقطع همه نیروهای مقاومت – صرف نظر ازتعلقات گروهی شان ـ باید انجام دهند، مبارزه ای ضد روسی و قطع هرگونه برخورد داخل مقاومت است. این نه تنها حق، بلكه فریضه ای ملی هر افغان است، و كسی حق ندارد مانع آن شود. پذیرش نیروها و شخصیت های ملی و ضد روسی درسنگر نبرد، پیش گیری از “شخصیت زدائی”ها توسط عناصر شقی و تعویض مناصب این عناصر و برگماری اهل كار درپست های نظامی ـ سیاسی و فرهنگی، قضائی و اداری درجبهات ومناطق نیمه آزاد، علمی ساختن و سیاسی ساختن جنگ و آگاه ساختن نیروهای رزمنده و مردم با گسیل عناصر آگاه در رأس امور مربوطه، تشدید مبارزۀ ضد تجاوزی و ایجاد جو سالم برای رشد روحیۀ ضد تجاوزی و پیشگیری از هر نوع گروه گرائی و جهالت پسندی و قلدری وظیفۀ مبرم همه نیروهائی است كه بخواهند جنگ آزادیبخش را به پیش ببرند. تا درفضای سالم مبارزاتی شخصیت های رزمندۀ آگاه و مدبر و مجرب از بین مبارزین سربكف رشد كنند و انقلاب خونین مردم را آگاهانه و به نحواحسن به پیش برده بتوانند. با وجود این خصایص و این شخصیت ها است كه دیگر به انحراف “شخصیت نمائی” و “شخصیت زدائی” پایان داده می شود.
نیروهای ملی و انقلابی باید دریافته باشند كه با اتكای صرف به چند عنصر “آگاه” و شسته رفته نمی شود بار انقلاب را به سرمنزل مقصود رساند. به ویژه اگر این عناصر “روشنفكر” از كورۀ اصلی شخصیت سازی، یعنی از میان مردم و از قلب مبارزات داغ شان بیرون نیامده باشند كه مسلماً انحرافات متعددی گریبان گیرشان می شود و نه تنها باری ازانقلاب بردوش نخواهند كشید، كه خود نیز بار سنگینی بردوش انقلاب می شوند. جدائی از مردم و پراتیك انقلابی جانمایۀ اصلی سقوط شخصیت روشنفكران است و سقوط شخصیت عامل “شخصیت نمائی” برای خود و
“شخصیت زدائی” دیگران می شود. پس اساسی ترین راه پیشگیری از این انحراف ـ و انحرافاتی دیگرـ آمیزش بی پروای نیروهای ملی و انقلابی با توده های انقلابی و انقلاب هستی ساز شان است.
نفی خصایل زشتی از قبیل گروهگرائی، خودمركزبینی، گذشته گرائی، انزواپسندی، حاشیه نشینی، قافیه بافی، انحلال طلبی، دنباله روی و… گام های دیگری است كه این نیروها را از ورطه های متعدد، منجمله ورطۀ “شخصیت نمائی” و “شخصیت زدائی” می رهاند.
نیروهای ملی ـ انقلابی این را دقیقاً بدانند كه تا خود از نفی یكدیگر و ازنفی شخصیت های شان (شخصیت زدائی) فارغ نشوند و كلاً به عنوان نیروی تثبیت شده وارد عرصه نشوند، همیشه انتظار تیشۀ متجاوزین و نیروهای ارتجاعی را بر ریشۀ شخصیت خود (شخصیت زدائی) باید داشته باشند و علاوتاً مطمئن باشند كه متجاوزین هم برای دفع اعتراض، “شخصیت ها” و “نیروهای ملی” قالب می ریزند (شخصیت نمائی) و در محاسبات دخیل می كنند و نیروهای ارتجاعی هم برای دموكرات جلوه دادن شان ـ اقلاً در جذب كمك ـ نیرو وشخصیت “ملی” می تراشند و قالب می زنند (شخصیت نمائی) تا جامع الكمالات جلوه كنند. آنگاه مشكل كار دو بالا می شود، چه، تمیز نیروها وشخصیت های ملی از”ملی نماها” نیز در قطار ضروریات مبارزه قرا ر می گیرد.
یكی از عوامل افتراق ـ شاید هم یك عامل عمده ـ نبود شخصیت های محوری است كه جاذبۀ همگانی داشته باشند. حال آن كه شخصیت های آبدیده و آزمون شده ای در بین این نیروها زیست دارند كه هیچ یك از نیروهای عقبگرا با آن ها در سطح رهبری مقاومت هم طرازی نمی توانند. مگر با كمال تاسف كه “”شخصیت زدایی” های خود این نیروها است كه ظرفیت بزرگ شخصیت ها ی شان را به فروكش وامی دارد.
سخن كوتاه اگر نیروهای ملی ـ انقلابی به عنوان یك اصل در پی احیای شخصیت های شان نشوند و شخصیت های مناسب كارهای بزرگ عرضه نكنند و آن ها را محور قرار نداده و توسط شان یك كشش به مركز نیافرینند، عدۀ زیاد نیروهای بالقوۀ شان را به افتراق و یاس و… نابودی می كشانند و تن نحیف شان را بیشتر تضعیف می كنند و…
جبران این خسارت نیز كوهواره ای از مشكلات و رنجی توانفرسا و مدت زمانی طولا می خواهد. ما معتقدیم كه سرانجام تاریخ مسیرش را می پیماید و با گذار از آزمون های سخت، نیروها و شخصیت های شایسته در مقام شایستۀ شان جایگزین می شوند و قافله سالاران مجرب و آگاه كاروان را از این ورطه ها و تنگناها به سر منزل مقصود رهنمون خواهند شد و دیگر محلی برای “شخصیت نمائی”ها و “شخصیت زدائی” ها باقی نخواهد ماند.
این اثر به صورت کامل در شمارۀ پانزدهم دورۀ دوم (جدی ۱۳۶۵ش) نشریۀ “ندای آزادی” و بار دیگر به شكل جزوۀ مستقل چاپ شده است.
padarjan2025-08-05T07:17:59+00:00