شهربی خیال
لیلی غزل
شهربی خیال
افتاده است روی سرم نعش آسمان
انگار لانه کرده به چشمم کبوتران
کر میشوند مردم این شهر بیخیال
وقتی که جیغ میزنم از غم دهان- دهان
آیینه هم به صورت تکرار میدهد
این خندههای ساختهگی را به من نشان
در من زنیست خسته که از فکر روزگار
در گیر و دار حادثهها مانده، بیگمان
مثل درخت بید که در رهگذار باد
دارم بهدست رهگذران میخورم تکان
هر روز پا به پای جنینی به نام شعر
هی میخورم به دور خودم دردِ زایمان
بیتو هجوم اینهمه غم میکُشد مرا
لطفا برس به داد من ای عشق ناگهان
padarjan2026-02-01T07:11:40+00:00