لیلی غزل
شوق آزادی
شبیهِ خوشهیِ انگور در کنگینه، دلتنگم
من آن «زیباییِ زشتم» که در آیینه، دلتنگم
اگرچه بودهام دلتنگ، یک عمر است دور از تو
ولی امشب از آن شبهاست؛ بیپیشینه دلتنگم
جهانِ من پر از شور و شرار و شوقِ آزادیست
ولی چون شعله در محدودهیِ شومینه، دلتنگم
بِکَش امشب مرا، ای آهِ سوزان، از نهادِ خویش
که دارم یک دلِ تنها، ولی صد سینه دلتنگم!
قسم بر بازوانِ رستم و سهرابِ شهنامه
که مثلِ داستانِ مادرم تهمینه، دلتنگم
سرِ تنهاییام را بر کدامین کوه بگذارم؟
که پشتِ شانهای امن و دلِ بیکینه، دلتنگم
برای شادیانِ بیگلِ سرخِ مزار، ای یار!
برای روزهایِ روشنِ آدینه، دلتنگم
حصارِ دورِ خود را بشکنم، باید همین امشب
شبیهِ خوشهیِ انگور در کنگینه، دلتنگم