عزت آهنگر

      صبح آرزو

و صبح می‌آید،
و صبحِ خاطره و آرزو همی‌آید.
و صبحِگاه رهایی…
رها ز حسرت و از درد و داغِ تنهایی.
​طلایه، بالِ درخشانِ خویش بگشاید؛
امید، در دلِ ویرانه‌ها شود تابان.
​ببین که دستِ نسیم،
گره ز گیسویِ سنگینِ خاک باز کند
و رودِ مست و خروشان،
سکوتِ یخ‌زدهٔ قلبِ کوه می‌کوبد.
​سپهر،
به بالِ عقابان، گشوده آغوشش،
که اوج عشق ز دل کهسار برگیرند
و ماه و مهر،
به آغوشِ برکه رقصان است…
​مسیرِ قلهٔ آزادگی نمایان است
و صبح رویش نور و امید و آزادی
عروس ایمان است .