لیلی غزل

عصیان کن و زمان دگر را بیافرین

از استخوانِ خویش سحر را بیافرین
زیباترین طلوعِ بشر را بیافرین

دنبال این و آنِ قضا و قدر نگرد
با عقلِ خود قضا و قدر را بیافرین

ساکت نشسته‌ای که زمانه دگر شود؟
عصیان کن و زمان دگر را بیافرین

تاریخِ رد شدن ز بیابان، گذشته ‌است
«لیلی»، نترس کوه و کمر را بیافرین

دنیا اگر حصار شود در برابرت
با همت و اراده گذر را بیافرین ‎

هفت‌آسمان رهایی و پرواز مال توست
چرخی بزن به آتش و پر را بیافرین

از حیطه‌ی زمین و زمان سربکش، «غزل!»
آن‌سوتر از زمانه سفر را بیافرین

در سرزمین عشق سرِ دار بی‌سر است
از زخم خویش سرزده سر را بیافرین

آتش بزن به دامن دار و ندار خویش
تاریخ انقضای تبر را بیافرین

حالا که عکس روشن مُنجی در آینه‌ ست
این انقلاب عشق و هنر را بیافرین

امشب تو با زبان گهربار پارسی
شعری بخوان و شیر و شکر را بیافرین

دیوارها به دور و برت قد کشیده‌اند
آهنگِ باز کردنِ در را بیافرین

غیر از تو کس در آن‌طرف انتظار نیست
از استخوان خویش سحر را بیافرین!