غزل پاییز و عشق
خزان آمد، دلم در آرزوی روی جانان است
نگاه خستهام هر شب به راه ماه تابان است
به هر سو برگ زرینی به پای باد میرقصد
زمین از شوق دیدارت سراسر باغ الوان است
نسیم از کوچه باغ خاطراتت عطر میآورد
دلم در پیچ و تاب زلف تو آشفتهسامان است
صدای خشخش برگ و نوای نرم باران را
دل من میشنَود، گویی صدای عشق پنهان است
تو را در آینهی باران به هر سو جستوجو کردم
که بیتو فصل رنگین هم برایم شام هجران است
اگر یک لحظه برگردی، به لبخندی جهان خندد
که با تو سردی آبان، بهار سبز ایمان است
خزان گر جامهی زرین به تن پوشد، چه سود آخر؟
که بیتو باغ جان من اسیر درد پنهان است
شاپور راشد
۲۰ اکتوبر ۲۰۲۶