لیلی غزل

          غم بی‌شمار

انگار آسمان و زمین… از بلا پر است
این زنده‌گی بی‌پدر از ماجرا پر است

درگیر زخم و درد و‌ پریشانی‌ام هنوز
الماری اتاق تو هم از دوا پر است

تنها نه گریه‌های تو تنها و بی‌کس‌اند
حتّا صدای خنده‌ات از انزوا پراست

غم بی‌شمار است؛ ولی نیست شانه‌ یی
ای آهِ سرد سینه‌ی آیینه‌ها پر است

با مرگ ما دهان زمین پر نمی‌شود
انگار خاک این وطن از اژدها پر است

ما را خدا دگر به پشیزی نمی‌خرد
گرچه دهان مردم ما از خدا پر است

فریاد را به باد سپردیم «دینه شب»
این بغض در گرفته‌ی ما بی‌صدا پر است

باران دگر نبار به این خاک خسته، بس!
دریا از اشک مردم درد آشنا پر است