بانو لیلی غزل

فریاد شعر و عشق

مادر، بیا که گریه امانم نمی‌دهد

دنیا علاج درد نشانم نمی‌دهد

از بس دچار حسرت و بغض و مصیبتم

دیگر هجوم غصه تکانم نمی‌دهد

مادر، بیا که شانه بجز شانه‌ات نماند

شمعی به پای پیکر پروانه‌ات نماند

مادر، خلاف باور تو بخت من شگفت

اما کنار دختر دیوانه‌ات نماند

مادر، هنوز عاشقم و غرق آتشم

درگیر روزگارِ بد و حسِ سرکشم

لطفا نگو که باز چرا گیج و ساکتی

عاشق نبوده‌ای که بدانی چه می‌کشم

مادر بگو که حال مرا درک می‌کنی

اندوه سن و سال مرا درک می‌کنی

بگذار تا برای خودم زنده‌گی کنم

این خواهش محال مرا درک می‌کنی؟

 “گرچه تو پیر و خسته”شدی من جوان شدم

رنج ترا و درد خودم را زبان شدم

از انزوای سرد و سیاهی و خسته‌گی

غوغای بلخ و غلغله‌ی بامیان شدم

اما نشسته غده‌ی بدخیم در سرم

تغییر خورده است به هر چیز باورم

تغییر خورده‌است زمین و زمان من

حالا که من مهاجر یک شهر دیگرم

فریاد شعر و عشق وجنون است دخترت

هم روزگار بخت نگون است دخترت

با صد هزار بغض فرو مانده در گلو

زندانیی سکوت قرون است دخترت

 این روزها که درد سرم شعر می‌شود

آیینه هم به چشم ترم شعر می‌شود

مثل نگاه تو، که به خون برادرم

داغی که هست برجگرم شعر می‌شود

مادر، مرا ببخش که بسیار خسته‌ام

برگردنت حمیل چو دست شکسته‌ام

مانند تو که روزِ خوشی را ندیده‌ای

من نیز دل به هیچ امیدی نبسته‌ام

دیگر اسیر قسمت و تقدیر می‌شوم

ازین تلاش بیهُده دل‌گیر می‌شوم

گم می‌شوم درون خودم مثل گِرد باد

کم کم به نام هیچ فراگیر می‌شوم