لشکرشب
بانو لیلی غزل
لشکرشب
بیابان از صدای لشکرشب زار می لرزید
زمان از اتفاق تلخ و ناهنجار می لرزید
صدای ضربهی شلاق بود و خشم طالبها
زن؛ اما در سکوت مبهماش تکرار می لرزید
دلش میخواست گرگ مرگ را از پا بیاندازد
به میدانی که آنجا پرچم پیکار می لرزید
عروسکهای سنگی از تهِ دل خنده میکردند
دل آیینه از پیوند با دیوار می لرزید
زن این قصه در آتشفشان مرگ رقصان بود
و جسم خشمگین آدم خون خوار میلرزید
من آنشب ماه را دیدم دلش گنگای آتش بود
کنار نعش زن ـ در دشت خون انگار می لرزید
صدای لشکر شب از تمام شهر برمیخاست
خدا حتی از این وضع فلاکتبار می لرزید
padarjan2025-10-10T06:48:23+00:00