استاد عبدالهادی رهنما

      مزار نا مرادی

قصۀ جانسوز دردم گِرد تن تابیده ام

آه حسرت بار سردم در سخن پیچیده ام

سال های سال شد با غم هم  آغوشم چه تلخ

شادمانی را به گوش  از دیگران بشنیده ام

از بهاران و خزان من چه می پرسی مپرس

در میان شعله زاران وطن بالیده ام

تا عدو آگه نگردد از دل خونین من

خنده را از شاخسار نسترن دزدیده ام

با هزاران ناله و فریاد از جور زمان

همچو سنگ آسیا بر دور خود چرخیده ام

از  پی آرامش یک لقمه نان بهر حیات

با جهانی نا توانی هر طرف گریده ام

نیستم لبخند شادی، اشک شمع ام رهنما !

بر مزار نامرادی روز و شب غلتیده ام