استاد عبدالهادی رهنما

           مشعل دانش

بوی جنون ز گلشن عشق جلوه گر نشد

کام دل شکستۀ من پر شکر نشد

از سینه غیر آه ! سوار به پا نخواست

با لب به غیر ناله کسی همسفر نشد

پژمرد به غنچه گی نفس آرزو به دل

کشت نهال عشق پر از شاخ و بر نشد

در روزگار قحطی احساس و عاطفه

هر گز کسی ز درد کسی با خبر نشد

در سر زمین باور اندیشه مرغ عشق

زندانی قفس شد و با بال و پر نشد

مشعل فراز دانش و فرهنگ چون نیا

دگر به شهر و دهکده ها یک پسر نشد

این آسمان جامۀ خونین به تن دمی

افسوس ها ! سپید به رنگ سحر نشد