ارسالی حزب کارایران(توفان)

مقابله ملی با متجاوزین امپریالیستی صهیونیستی،دفاع از منافع عینی طبقه کارگر نیز محسوب می‌شود

در شرایط کنونی، جنگ میان ایران از یکسو و ائتلافی متشکل از امپریالیسم آمریکا و اسرائیل – به‌عنوان بازوی نظامی و سیاسی صهیونیسم بین‌المللی – و شرکای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای آنها از سوی دیگر، از منظر منافع ملی ایران یک جنگ موجودیتی به شمار می‌رود. ماهیت چنین جنگ تجاوزگرایانه که از سوی امپریالیسم امریکا علیه کشور ما صورت گرفته است، در آن است که سرنوشت آن می‌تواند جایگاه تاریخی ایران را در نظم آینده منطقه تعیین کند و حتی نسبت میان بود و نبود کشور را در معادلات ژئوپولیتیکی غرب آسیا رقم بزند. پیامدهای این جنگ بی‌تردید بر موقعیت ژئوپولیتیک ایران، میزان استقلال راهبردی آن و جایگاهش در نظم آینده غرب آسیا تأثیری تعیین‌کننده خواهد داشت.

از همین روست که این جنگ تجاوزکارانه را باید بخشی از روند گسترده‌تر شکل‌گیری توازن جدید قدرت در سطح منطقه و حتی نظام بین‌الملل ارزیابی کرد. در واقع، آنچه امروز در میدان جنگ می بینیم، بازتاب یک جابه‌جایی عمیق‌تر در ساختار نظم جهانی است. در دهه‌های گذشته، نظم تک قطبی بر برتری بلامنازع امپریالیسم امریکا استوار بود. این برتری به آن امکان می‌داد که از طریق شبکه‌ای از پایگاه‌های نظامی، اتحادهای امنیتی و اهرم‌های اقتصادی، چارچوب کلی امنیتی و سیاسی بسیاری از مناطق جهان را تعیین کنند. اما در سال‌های اخیر نشانه‌های فزاینده‌ای از فرسایش این نظم هژمونیک آشکار شده است. افزایش رقابت میان قدرت‌های بزرگ مانند چین و روسیه، ظهور قدرت‌های منطقه‌ای مستقل‌تر و محدودیت‌های فزاینده در توان مداخله مستقیم نظامی، همگی نشان می‌دهند که نظم تک قطبی در حال گذار به مرحله‌ای پیچیده‌تر و چندقطبی‌تر است. در چنین شرایطی، بسیاری از جنگ‌های منطقه‌ای از جمله جنگ میهنی کنونی به میدان‌هایی تبدیل می‌شوند که در آن‌ها خطوط اصلی این گذار تاریخی به شکلی ملموس‌تر نمایان می‌شود. در همین چارچوب، جنگ جاری را باید یکی از نقاط تلاقی این روندهای بزرگ‌تر دانست. از یک سو، امریکا و متحدانش می‌کوشند از طریق حفظ برتری نظامی و اعمال فشار سیاسی، ساختار سنتی نفوذ خود را در منطقه بازتولید کنند. از سوی دیگر، ایران که در دهه‌های اخیر ظرفیت‌های نظامی، اقتصادی و سیاسی خود را افزایش داده‌ است، بیش از گذشته در پی تثبیت جایگاه مستقل‌تری در معادلات ژئوپولیتیک هستند. همین تقابل میان دو روند – حفظ هژمونی پیشین و شکل‌گیری توازن‌های تازه – سبب می‌شود که جنگ‌ کنونی از این دست فراتر از یک رویارویی محدود نظامی معنا پیدا کنند. باید توجه داشت که منطقه غرب آسیا به دلیل موقعیت راهبردی خود در پیوند میان سه قاره، منابع عظیم انرژی و قرار گرفتن در مسیرهای اصلی تجارت جهانی، همواره یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رقابت قدرت‌های بزرگ بوده است. هرگونه تغییر در توازن قدرت در این منطقه می‌تواند پیامدهایی فراتر از مرزهای آن داشته باشد و بر ساختار امنیت انرژی، مسیرهای حمل‌ونقل جهانی و حتی الگوهای سرمایه‌گذاری بین‌المللی اثر بگذارد. به همین دلیل است که تحولات نظامی در این منطقه اغلب بازتابی از رقابت‌های وسیع‌تر در سطح جهانی هستند.

در چنین شرایطی، تحلیل این جنگ را نمی‌توان صرفاً در چارچوب تحولات داخلی یا معادلات محدود منطقه‌ای محصور کرد؛ بلکه باید آن را در پیوند با روندهای عمیق‌تر تحول در ساختار نظام سرمایه‌داری جهانی فهمید. آنچه امروز در میدان جنگ آشکار می‌شود، در واقع بازتاب مرحله‌ای از بحران و بازآرایی در نظم امپریالیستی جهان است؛ نظمی که طی دهه‌های گذشته بر هژمونی قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری و تقسیم کار سیاسی ـ اقتصادی خاصی در مقیاس جهانی استوار بوده است. در این چارچوب، جنگ‌های منطقه‌ای اغلب به عرصه‌هایی بدل می‌شوند که در آن‌ها رقابت میان قدرت‌های بزرگ و بلوک‌های مختلف سرمایه‌داری برای حفظ یا بازتعریف حوزه‌های نفوذ، منابع راهبردی و مسیرهای انباشت سرمایه به شکل عینی‌تری بروز می‌یابد. از این منظر، آنچه در ظاهر به‌صورت یک تقابل نظامی میان ایران و امریکا و اسرائیل دیده می‌شود، در سطحی عمیق‌تر بازتابی از تضادهای درونی نظام سرمایه‌داری جهانی و تلاش قدرت‌های مسلط برای بازتنظیم موازنه نیروها در شرایط گذار تاریخی کنونی است. به بیان دیگر، این جنگ‌ صرفاً بر سر کنترل یک میدان نبرد یا تغییر یک موازنه محدود ژئوپولیتیکی نیست، بلکه بخشی از فرآیند گسترده‌تری از بازتقسیم قدرت و نفوذ در نظام بین‌الملل به شمار می‌روند. در ادواری که بحران‌های ساختاری سرمایه‌داری تشدید می‌شود و توازن پیشین قدرت‌های امپریالیستی دچار فرسایش می‌گردد، رقابت برای بازترسیم حوزه‌های نفوذ اقتصادی و سیاسی نیز شدت می‌گیرد. در چنین مقاطعی، جنگ به یکی از ابزارهای اصلی این بازآرایی بدل می‌شود. از این رو، فهم دقیق جنگ کنونی مستلزم آن است که آن‌ را نه منفرد، بلکه به‌عنوان لحظه‌ای از یک روند تاریخی گسترده‌تر در نظر گرفت؛ روندی که در آن نقشه واقعی قدرت در نظام جهانی، تحت تأثیر تضادهای اقتصادی، رقابت‌های ژئوپولیتیکی و تحولات در توازن نیروهای بین‌المللی، در حال بازترسیم است.

آنچه در حال وقوع است، در واقع تلاقی چند روند ژئوپولیتیکی و تاریخی است که محتملا ساختار قدرت در منطقه را برای سال‌های طولانی دگرگون خواهد کرد. به همین دلیل، اهمیت این جنگ نه صرفاً در عملیات‌های نظامی یا پیروزی‌ها و شکست‌های مقطعی، بلکه در پیامدهای راهبردی آن برای توازن قدرت منطقه‌ای نهفته است.

نخستین بُعد این مسئله به جایگاه ایران در معادلات ژئوپولیتیکی غرب آسیا بازمی‌گردد. ایران از نظر جغرافیایی، جمعیتی و ظرفیت‌های اقتصادی و نظامی یکی از مهم‌ترین قدرت‌های منطقه به شمار می‌رود. به همین دلیل، هرگونه تلاش برای تغییر موازنه قدرت در غرب آسیا ناگزیر با مسئله موقعیت ایران گره می‌خورد. در چنین چارچوبی، جنگ حاضر را می‌توان تلاشی از سوی امپریالیسم و صهیونیسم برای محدود کردن یا بازتعریف نقش ایران در نظم منطقه‌ای دانست. در مقابل، نحوه مدیریت این جنگ و تدوین یک استراتژی روشن از سوی ایران نیز می‌تواند به تثبیت یا حتی تقویت موقعیت ژئوپولیتیکی کشور در ساختار آینده قدرت در منطقه بینجامد.

دومین بُعد این جنگ به مسئله نظم امنیتی خاورمیانه مربوط می‌شود. در دهه‌های گذشته، بخش قابل توجهی از معماری امنیتی منطقه بر حضور مستقیم نظامی قدرت‌های فرامنطقه‌ای، به‌ویژه امریکا، و شبکه‌ای از اتحادهای سیاسی و نظامی پیرامون آن استوار بوده است. اما تحولات سال‌های اخیر – از جنگ‌های فرسایشی گرفته تا تغییر در اولویت‌های راهبردی قدرت‌های امپریالیستی – نشان داده است که این نظم امنیتی با چالش‌های فزاینده‌ای روبه‌رو شده است. جنگ کنونی می‌تواند به یکی از نقاط عطف این روند تبدیل شود؛ زیرا نتیجه آن بر این پرسش اساسی اثر خواهد گذاشت که آیا ساختار امنیتی منطقه همچنان بر محور هژمونی قدرت‌های فرامنطقه‌ای باقی خواهد ماند یا به سوی نوعی توازن منطقه‌ای میان کشورهای منطفه حرکت خواهد کرد.

بُعد سوم به ساختار ائتلاف‌ها و هم‌پیمانی‌های منطقه‌ای مربوط می‌شود برای روشن‌تر شدن این بُعد از بحث، می‌توان به چند نمونه عینی در رفتار دولت‌های منطقه اشاره کرد که نشان می‌دهد بسیاری از آن‌ها در سال‌های اخیر در پی نوعی موازنه‌سازی محتاطانه میان قدرت‌های مختلف بوده‌اند و از ورود مستقیم به صف‌بندی‌های سخت پرهیز کرده‌اند.

یکم: می‌توان به رفتار دولت‌های عربی حوزه خلیج فارس اشاره کرد. کشورهایی مانند عربستان و امارات متحده عربی که در گذشته در بسیاری از بحران‌های منطقه‌ای در صف‌بندی‌های تندتری قرار داشتند، در سال‌های اخیر کوشیدند روابط خود را با دیگر کشورها متوازن‌تر تنظیم کنند. نمونه بارز این روند، ازسرگیری روابط دیپلماتیک میان ایران و عربستان در پی توافقی بود که با میانجیگری چین در سال ۲۰۲۳ انجام شد. این تحول نشان داد که حتی رقبای سنتی منطقه نیز در شرایط جدید ترجیح می‌دهند سطح تنش را مدیریت کنند و از گرفتار شدن در یک تقابل فراگیر اجتناب ورزند.

دوم:  آنچه به رفتار برخی دولت‌های منطقه در قبال جنگ‌های جاری مربوط می‌شود. برای مثال، کشورهایی مانند قطر و عمان در سال‌های گذشته تلاش کردند نقش میانجی را در بسیاری از بحران‌ها ایفا کنند و روابط خود را هم‌زمان با طرف های مختلف – از امریکا گرفته تا ایران – حفظ کنند. چنین سیاستی در واقع تلاشی برای حفظ انعطاف دیپلماتیک و جلوگیری از گرفتار شدن در یک قطب‌بندی سخت منطقه‌ای بود.

سوم: آنچه به تحولات مربوط به عادی‌سازی روابط برخی کشورهای عربی با اسرائیل بازمی‌گردد که در چارچوب توافق‌هایی مانند  پیمان ابراهیم شکل گرفت. کشورهایی مانند بحرین و امارات از یک سو روابط رسمی با اسرائیل برقرار کردند، اما از سوی دیگر کوشیدند روابط اقتصادی و سیاسی خود را با سایر کشورهای منطقه از جمله ایران نیز کاملاً قطع نکنند. این رفتار نشان می‌دهد که حتی در چارچوب چنین توافق‌هایی نیز نوعی سیاست موازنه‌گرانه دنبال می‌شد.

این نمونه‌ها نشان می‌دهد که بخش مهمی از دولت‌های منطقه در سال‌های اخیر به جای پیوستن کامل به یک بلوک سیاسی یا نظامی، در پی نوعی موازنه فعال میان قدرت‌ها بودند. با این حال، سرنوشت جنگ جاری این روند را تغییر خواهد داد. اگر جنگ به تشدید تنش‌های ژئوپولیتیکی بیانجامد، محتملا دولت‌های منطقه ناچار خواهند شد میان بلوک‌های رقیب یکی را انتخاب کنند و در نتیجه صف‌بندی‌های سخت‌تری شکل بگیرد.

بُعد چهارم آنچه این مسئله به پیامدهای اقتصادی جنگ مربوط می‌شود. هرگونه تغییر در توازن قدرت در این منطقه می‌تواند بر امنیت انرژی، مسیرهای حمل‌ونقل و جریان سرمایه در مقیاس جهانی اثر بگذارد.

با این حال، تحقق سناریویی که در آن این جنگ به فرصتی برای تثبیت یا تقویت موقعیت ایران در توازن جدید منطقه‌ای تبدیل شود، به عوامل داخلی نیز وابسته است. در این جنگ موجودیتی، انسجام داخلی، توانایی بسیج منابع ملی و وجود یک راهبرد بلندمدت نقش تعیین‌کننده‌ای در سرنوشت کشور ایفا می‌کند. چنان حاکمیت قادر باشد فشارهای خارجی را با نوعی انسجام سیاسی و برنامه‌ریزی راهبردی همراه کند، می‌تواند تهدید وجودی را به فرصت‌های ژئوپولیتیکی تبدیل کند. به بیان دیگر، اگر در درون ساختار قدرت ایران اراده‌ای روشن برای تعریف اهداف بلندمدت و مدیریت دقیق بحران وجود داشته باشد، این جنگ می‌تواند نه تنها به تضعیف موقعیت کشور منجر نشود، بلکه حتی زمینه‌ای برای بازتعریف جایگاه ایران در نظم در حال شکل‌گیری منطقه فراهم آورد. در مقابل، فقدان راهبرد منسجم یا شکاف‌های عمیق داخلی می‌تواند همان فشارهای خارجی را به عاملی برای فرسایش قدرت ملی تبدیل کند. از این رو، اهمیت این جنگ برای ایران و منطقه غرب آسیا تنها در نتایج نظامی آن خلاصه نمی‌شود. آنچه در حال شکل‌گیری است، در واقع بخشی از فرآیند گسترده‌تری است که طی آن توازن قدرت، ساختار ائتلاف‌ها و حتی الگوی نظم سیاسی و اقتصادی منطقه در حال دگرگونی است. نتیجه این فرآیند می‌تواند تعیین کند که غرب آسیا در دهه‌های آینده به چه نوع نظمی وارد خواهد شد: نظمی مبتنی بر هژمونی یک قدرت خارجی، یا نظمی متکی بر توازن میان بازیگران منطقه‌ای.

در این میان، آنچه که حائز اهمیت است و باید به آن توجه ویژه داشت، این است که علی‌رغم فشارهای گسترده واشینگتن و تل‌آویو برای تبدیل این جنگ به یک ائتلاف منطقه‌ای علیه ایران، این سیاست تاکنون با محدودیت‌های جدی روبه‌رو شده است. کشورهای عربی حوزه خلیج فارس – که از نظر جغرافیایی در نزدیک‌ترین فاصله با میدان جنگ قرار دارند – تا این لحظه از پیوستن مستقیم به یک تقابل نظامی علیه ایران خودداری کرده‌اند، علیرغم اینکه امریکا از خاک انها اقدامات نظامی علیه کشور ما انجام میدهد. این احتیاط، صرفاً ناشی از ملاحظات اقتصادی یا نگرانی از گسترش جنگ نیست، بلکه تا حد قابل توجهی بازتاب درک فزاینده این دولت‌ها از وضعیت واقعی توازن قوا در میدان جنگ و محدودیت‌های راهبردی محور آمریکا – اسرائیل در پیشبرد این تقابل است.

در سیاست بین‌الملل، دولت‌ها معمولاً زمانی به یک ائتلاف نظامی می‌پیوندند که از پیروزی آن اطمینان نسبی داشته باشند. اما هنگامی که نتیجه یک جنگ نامطمئن و نامعلوم به نظر برسد یا نشانه‌هایی از فرسایش قدرت یکی از طرف‌های اصلی مشاهده شود، متحدین پیرامونی ترجیح می‌دهند سیاست احتیاط و انتظار را در پیش گیرند. میتوان به نمونه هایی از این دست اشاره کرد: تغییر موضع ایتالیا در جنگ جهانی دوم؛ ورود ایالات متحده به جنگ جهانی اول؛ تغییر صف‌بندی رومانی در پایان جنگ جهانی دوم؛ احتیاط کشورهای عربی در جنگ عراق و ایران؛ این نمونه‌ها نشان می‌دهد که در منطق واقع‌گرایانه سیاست بین‌الملل، دولت‌ها اغلب ریسک پیوستن به یک جنگ را با احتمال پیروزی آن می‌سنجند. اگر یکی از طرف‌ها به‌وضوح در موقعیت برتر قرار داشته باشد، بازیگران پیرامونی سریع‌تر به آن اردوگاه می‌پیوندند تا در پیروزی شریک شوند. اما وقتی جنگ وارد مرحله‌ای از ابهام راهبردی و فرسایش قدرت شود، بسیاری از دولت‌ها ترجیح می‌دهند در موقعیت انتظار باقی بمانند، کانال‌های ارتباطی خود را با همه طرف‌ها حفظ کنند و تا روشن شدن موازنه نهایی از ورود مستقیم به درگیری پرهیز نمایند. رفتار کنونی دولت‌های عربی خلیج فارس را باید دقیقاً در همین چارچوب تحلیل کرد. این کشورها به‌خوبی آگاه‌اند که ورود مستقیم به چنین جنگی می‌تواند آن‌ها را به نخستین میدان‌های درگیری تبدیل کند و زیرساخت‌های حیاتی اقتصادی آنان را – از تأسیسات انرژی و بنادر صادراتی گرفته تا مراکز مالی و شبکه‌های حمل‌ونقل – در معرض خطر مستقیم قرار دهد.

از سوی دیگر، اقتصاد بسیاری از این کشورها به‌شدت به ثبات ژئوپولیتیکی، امنیت مسیرهای انرژی و جریان آزاد تجارت جهانی وابسته است. در دهه‌های اخیر دولت‌های خلیج فارس سرمایه‌گذاری‌های عظیمی برای تنوع‌بخشی به اقتصاد، توسعه زیرساخت‌های شهری و تبدیل شدن به مراکز مالی جهانی انجام داده‌اند. درگیر کردن آنها به یک جنگ منطقه‌ای گسترده بدون تردید این طرح‌های بلندمدت توسعه آنها را با خطر جدی مواجه میکند و ثبات اقتصادی مورد نیاز برای جذب سرمایه خارجی را از میان میبرد. از همین‌رو حتی کشورهایی که طی دهه‌های گذشته روابط امنیتی عمیقی با ایالات متحده برقرار کرده‌اند، در عمل تلاش میکنند از تبدیل شدن به بخشی از جبهه نظامی مستقیم علیه ایران اجتناب کنند. نمونه‌هایی چون عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر و کویت نشان می‌دهد که میان «همکاری امنیتی با آمریکا» و «مشارکت در یک جنگ مستقیم علیه ایران» تفاوتی اساسی وجود دارد. این کشورها، در حالی که روابط راهبردی خود را با واشینگتن حفظ کرده‌اند، در عمل تلاش می‌کنند دامنه درگیری را به حداقل برسانند و از تبدیل شدن به میدان مستقیم جنگ جلوگیرند. حتی کشورهایی که میزبان پایگاه‌های نظامی امپریالیسم امریکا هستند نیز به‌خوبی می‌بینند که گسترش جنگ کنونی چگونه همین پایگاه‌ها را به اهداف نظامی ایران تبدیل کرده است.

اما در پس این رفتار محتاطانه، ما با نشانه هایی از شکل‌گیری یک تحول عمیق‌تر روبروئیم: تغییر در فهم توازن قدرت در غرب آسیا. در دهه‌های گذشته امپریالیسم امریکا با اتکا به برتری نظامی، شبکه گسترده پایگاه‌های نظامی و اتحادهای امنیتی توانسته بود نوعی نظم امنیتی مبتنی بر هژمونی خود را در منطقه برقرار کند. اسرائیل نیز در این چارچوب نقش بازوی نظامی و ژئوپولیتیکی این ساختار را ایفا می‌کرد. با این حال، جنگ‌های فرسایشی، عراق، افغانیتان، سوریه، افزایش هزینه‌های مداخلات نظامی و ظهور و بروز قدرت منطقه‌ای مانند ایران، و استحکام محور مقاوت به‌تدریج این ساختار هژمونیک را با چالش‌های جدی روبه‌رو کرد.

در چنین شرایطی، جنگ جاری را می‌توان در سطح منطقه‌ای تلاشی از سوی محور آمریکا – اسرائیل برای بازسازی هژمونی از دست‌رفته خود در غرب آسیا دانست. اما طولانی شدن این جنگ، ناتوانی در دستیابی سریع به اهداف اعلام‌شده و گسترش دامنه بحران، برای بسیاری از کشورهای منطقه این واقعیت را آشکار کرده است که قدرت نظامی این محور دیگر آن ظرفیت پیشین برای تحمیل اراده سیاسی خود را بر کل منطقه ندارد. به همین دلیل بسیاری از متحدین منطقه‌ای ترجیح می‌دهند در شرایطی که توازن واقعی قوا هنوز در حال شکل‌گیری است، از پیوستن شتاب‌زده به یک جبهه جنگی خودداری کنند و فضای مانور سیاسی خود را حفظ نمایند.

از منظر ژئوپولیتیکی نیز کشورهای منطقه به‌خوبی می‌دانند که جغرافیا را نمی‌توان به سادگی تغییر داد. حضور نظامی ایالات متحده در خاورمیانه هرچند گسترده است، اما به هر تقدیر حضور یک قدرت خارجی است که تابع تحولات سیاست داخلی واشینگتن و دگرگونی‌های نظم جهانی است. در مقابل، ایران یک واقعیت پایدار جغرافیایی و تاریخی در منطقه است؛ کشوری با عمق سرزمینی، جمعیت بزرگ و ظرفیت‌های اقتصادی و سیاسی قابل توجه که در هر سناریوی آینده نیز به‌عنوان یکی از قطب‌های توازن منطقه‌ای باقی خواهد ماند. از اینرو، جنگ جاری را باید نه تنها یک تقابل نظامی، بلکه صحنه‌ای برای بازتعریف توازن قدرت در منطقه دانست. هرچه ضعف‌های راهبردی سیاست جنگی آمریکا و اسرائیل آشکارتر شود، شکاف میان منافع واقعی کشورهای منطقه و راهبردهای این محور نیز عمیق‌تر خواهد شد. همین شکاف است که می‌تواند مانع از شکل‌گیری یک ائتلاف منطقه‌ای گسترده علیه ایران شود و فضای تازه‌ای برای بازآرایی معادلات قدرت در غرب آسیا فراهم آورد.

 آنچه که ناظر بر منافع ملی است، مهم‌ترین وظیفه راهبردی ایران باید این باشد که ضمن احراز و حفظ قدرت بازدارندگی خود، از تبدیل این تقابل به یک جنگ منطقه‌ای فراگیر باهمسایگانش  جلوگیری کند. مدیریت دامنه جنگ، به همان اندازه خود جنگ اهمیت دارد. ترکیب بازدارندگی راهبردی، دیپلماسی فعال منطقه‌ای و بهره‌گیری هوشمندانه از شکاف‌های موجود در ساختار ائتلاف‌های امپریالیستی – صهیونیستی می‌تواند به ابزاری مؤثر برای دفاع از منافع ملی و تثبیت جایگاه ایران در توازن در حال شکل‌گیری غرب آسیا تبدیل شود.

مسئله امنیت و ثبات کشور از منظر حزب ما پیش‌شرطی بنیادین برای هرگونه تحول اجتماعی و مبارزه طبقاتی به شمار می‌رود. تجربه تاریخی جنبش‌های کارگری در بسیاری از کشورها نشان داده است که در شرایط جنگ‌های ویرانگر یا فروپاشی ساختارهای دولتی، نخستین قربانیان همواره طبقات فرودست جامعه بوده‌اند. در چنین شرایطی، اقتصاد ملی دچار اختلال عمیق می‌شود، زیرساخت‌های تولیدی آسیب می‌بینند و در نتیجه طبقه کارگر نه‌تنها توان سازمان‌یابی و مبارزه برای حقوق خود را از دست می‌دهد، بلکه با فقر، بیکاری و ناامنی گسترده نیز مواجه می‌شود. از این‌روست که حزب کار ایران (توفان) در شرایط کنونی دفاع از امنیت ملی و تمامیت سرزمینی کشور در برابر هجوم نظامی امپریالیسم آمریکا و اسرائیل، پیش از هر چیز به معنای دفاع از بستر تاریخی و اجتماعی‌ای است که در آن مبارزه طبقاتی می‌تواند به شکلی واقعی و سازمان‌یافته شکل گیرد. بدون وجود یک دولت ملی مستقل و باثبات، بدون وجود ساختارهای اقتصادی فعال و بدون امنیت عمومی، نه تشکل‌های کارگری می‌توانند شکل بگیرند و نه مطالبات اجتماعی طبقات زحمتکش می‌تواند به عرصه سیاست راه یابد. در چنین شرایطی حتی ابتدایی‌ترین حقوق اجتماعی و اقتصادی کارگران نیز در معرض نابودی قرار می‌گیرد. در همین چارچوب، سیاست بازدارندگی برای ایران تنها یک ابزار نظامی نیست، بلکه بخشی از یک راهبرد کلان برای جلوگیری از احیای سلطه امپریالیسم آمریکا بر کشور است. بازدارندگی مؤثر هزینه هرگونه ماجراجویی نظامی علیه ایران را افزایش می‌دهد و در عین حال زمینه را برای کاهش تنش‌ها و مدیریت بحران فراهم می‌کند. در کنار آن، دیپلماسی فعال منطقه‌ای که مبتنی بر منافع ملی ایران و همچنین منافع ملت‌ها و خلق‌های منطقه باشد، اهمیت حیاتی دارد. ایران باید با بهره‌گیری از شکاف‌های موجود میان قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، مانع از شکل‌گیری یک ائتلاف نظامی گسترده علیه خود شود و فضای ژئوپولیتیکی منطقه را به سوی نوعی موازنه پایدارتر سوق دهد.

دوباره تأکید میکنبم که دفاع ملی از تمامیت سرزمینی کشور در برابر امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم، که در عین حال دفاع از صلح و ثبات ملی همراه با کسب و حفظ قدرت بازدارندگی است، در واقع دفاع از منافع عینی طبقه کارگر نیز محسوب می‌شود. مسئله امنیت ملی و مسئله عدالت اجتماعی دو حوزه جدا از یکدیگر نیستند. ثبات سیاسی و امنیت ملی بستر مادی لازم برای سازمان‌یابی اجتماعی و مبارزه طبقاتی را فراهم می‌کند؛ و در مقابل، گسترش عدالت اجتماعی و کاهش شکاف‌های طبقاتی نیز به تقویت انسجام داخلی و افزایش توان مقاومت جامعه در برابر فشارهای خارجی می‌انجامد. دفاع از امنیت کشور در برابر سیاست‌های جنگی امپریالیسم آمریکا و اسرائیل، در عین حال دفاع از امکان تاریخی شکل‌گیری یک جنبش اجتماعی قدرتمند در درون جامعه ایران نیز به شمار می‌رود.

دست امپریالیسم جنایتکار آمریکا ورژیم صهیوفاشیست اسرائیل ازایران کوتاه باد!