لیلی غزل
موج عشق
لبم روی لبانت ماجرای دیگری دارد
شکوه حل شدن در تو، نمای دیگری دارد
تب و تابم به این پیچیدهگیها برنمیتابد
در آغوشت تن من انحنای دیگری دارد
تو را باید بدوزم لای اندام نفسهایم
که این دیوانهگی حال و هوای دیگری دارد
کنارم باش تا جشن غزل برپا شود در شهر
نماز این چنینی اقتدای دیگری دارد
بزن میلودی دلخواهِ جان عاشق خود را
گلوی آسمان امشب صدای دیگری دارد
غزل امشب درون سینهام دلتنگ میرقصد
گمانم سوژهی دردآشنای دیگری دارد
عطش در روح دریانوش من هرگز نمیمیرد
که موج عشق در من اشتهای دیگری دارد