میروم ز کشور تان
دوست عزیزی در رابطه با اخراج تحقیر آمیز و خفت بار هم وطنان ما از کشور اسلامی ایران که میگفتند اسلام مرز ندارد شعر زیبا و غم انگیزی از بانو ” لیلی غزل ” برایم فرستاده است که با شما خوبان شریک میسازم:
لیلی غزل
می روم ز کشورتان
دلم گرفته، شبیه زنی که در سر مرز
برای کودک بیمار خود پریشان است
دلم گرفته، ولیکن بگو چه چاره کنم؟
به قایقی که گرفتار خشم توفان است
دلم گرفته، شبیه زنی که فرزندش
هنوز دربه در آنسوی مرز جا مانده
میان وحشت امواج و خشم بیپایان
شبیه مورچهای کوچکی رها مانده
هنوز سینهی من، مثل قوغ میسوزد
چو سیلیِ که به روی برادرم زدهاید
زمین به دور سرم چرخ میزند انگار
به باتومی که سرِ مرز، بر سرم زدهاید
جهان قرار نشسته به پای تلویزیون
که فلم دربه دریِ مرا نظاره کند
قبول، اینکه حقوق بشر گپ مفت است
خدا کجاست که این درد را اداره کند؟
چه جرم داشت بهجز جرم بیوطن بودن
پدر که هیچ بهجز غلتک قراضه نداشت
و خواهرم که ذکی بود و تیزهوش، چرا
برای مدرسه رفتن؛ دگر اجازه نداشت!
همیشه در صف هر کارِ سخت ما بودیم
جواب آنهمه خدمت، فقط کتک خوردیم
خیانت از خودتان بود، آه، اما ما…
به جرم هیچ به دریای خون شتک خوردیم
قسم به خون پدر، یادمان نخواهد رفت
که «آشغالی» و «افغانی»ام صدا کردید
به حد مرگ، اگرچه که حالمان بد بود
به حد مرگ به این بیوطن جفا کردید
دلم گرفته، ولی میروم ز کشور تان
خدا خراب کند بیخ دولت تان را
دعا کنید به دستان من توان بدهد
ز هر کتیبه کنم پاک نام «ایران» را
padarjan2025-07-17T07:14:09+00:00