میهن
اثر یادگاری از انجینیرشیر”آهنگر”
میهن
در حاکمیت جمهوری داوود خان، بعداز فراغت از تحصیلات پوهنتون، فارغ شدگان مرد می باید ششماه دورۀ عسکری را سپری می کردند. ما هم این دوره را در وزیری جلال آباد زیر خیمه گذشتاندیم. در جریان عسکری پرچمی ها که چوب دست رژیم داوود خان بودند، خواستند که به مناسبت روز استقلال در اواخر ماه جوزا محفلی برپا کنند و درآن با سخنرانی وشعر خواندن ها ادای انقلابی دربیاورند، ازدیگر افراد غند تعلیمی(قطعۀ عسکری ما) هم خواسته بودند که با خواندن اشعار میهنی در این محفل شریک شوند.
من درخیمه ام نشسته و سرگرم کتاب خوانی بودم که عدۀ از رفقای به قول معروف “شعله ای”، مانند میرویس و ظاهر و … آمدند و از من خواستند شعر میهنی که درآن انتقاد از رژیم نباشد بسرایم که یکی از آنها فردا درمحفل بخواند. من معذرت خواستم که سرودن چنین شعر فرمایشی از من ساخته نیست؛ ولی آنها رفیقانه و صمیمانه تقاضا کردند(برمن فشارآوردند) که حتماً شعری بسرایم. من هم پتویم را گرفته و در دامنۀ زیبای کوه سپین غر روی تخته سنگی نشستم و شعر ” میهن” را تا نیمه سروده بودم که در دامنۀ کوه باد وزیدن گرفت و ابرها را به شور و تلاطم انداخت. زیبائی های کوه ودره وتلاطم ابر و باد مسیر شعر را عوض کرد و از مصرع “ای دریغا وای برمن …” به بعد آفریده شد.
وقتی پس به خیمه برگشتم، همان رفقای فرمایش دهنده آمدند تا شعر فرمایشی شان را بگیرند. همینکه شعر را برای شان خواندم، طرف همدیگر نگاه کردند و خنده کنان گفتند “آهنگر و شعر بدون سمت وجهت ؟؟”. و طبیعی بود که کسی چنین شعری را نه تنها درآن محفل و محل نظامی نمیتوانست بخواند، بلکه ازمن خواستند و خود شان نیز تعهد کردند که به خاطر مسایل امنیتی آن شعر وشاعرش را علنی نسازیم . اما بعد ها آن شعر بدون ذکر نام شاعرش دست به دست می شد. اینک آن را به عنوان یک یادگار به نشر می سپاریم.
میهن
میپرستم میهنم را
میپرستم میهنم را
میهن آزادگان را
زادگاه قهرمانان غیور آریا را
آریانای کهن را
هر وجب از خاک او را
مردم بیباک او را
میپرستم میهنم را
میپرستم میهنم را
*****
ای دریغا وای برمن
معبد ومعبود من این میهن شیران خاور
رفته در بند خسان سُست پیمان ستمگر
اهرمن درجازده در گوشه وکنج کنارش
جُغد وکرگس پرکشیده بر فراز مَرغزارش
بلبل خوشخوان و مرغان چمن آرام و خاموش
باغ و بُستان سرد وخفته درگلو صوت هزارش
حالیا !
حالیا آنجا نگه کن
بنگر آنجا ابر او را
های وهوی باد او را
ُغرشی رعد ونهیب سهمگین توفان او را
کز بهاران مژده دارد
از بهار آرزو ها
از بهار عشق و مستی
فارغ از اندوه و محنت های هستی
میپرستم این بهار شور زا را
میپرستم میهنم را
میپرستم میهنم را.
وزیری، جلال آباد
جوزای ۱۳۵۶ ش
padarjan2026-07-21T08:20:09+00:00