لیلی غزل
نماد محکم ایستادگی
زشت است ژستِ یک زنِ خوشبخت بعد ازین
میترکم از تورمِ رگهایِ گردنم!
جیغی درونِ حنجرهام منفجر شدهست
کوهی که از درون متلاشی شده، منم…
دنیا به رویِ مغزِ من انگار میدود
میداند آفتاب، زبانِ زبانهام…
گرچه نمادِ محکمِ ایستادگیستم
اما کبابِ وسوسهیِ رودخانهام!
زخمِ عمیقِ کودکِ خشمِ درونِ من
از چشمهام جیغ و جنون میدهد برون…
آتشفشانِ بغضِ ستمدیدهیِ زنی
از رگرگم قصیدهیِ خون میدهد برون!
در کوچه سایههایِ عجیبی نشسته و
چشمِ غریبِ پنجرهها تیره میشوند
وقتی غبارِ آینه را پاک میکنم
تصویرها به صورتِ من خیره میشوند…
کمکم سکوت میدهد آزار شهر را
در خانهها، هوا و هیاهو نمانده است…
تنگ آمدهست حوصلهیِ کوچکِ درخت
در باغ، رقصِ جفتِ پرستو نمانده است
هر شب خدایِ خستهیِ لبتشنهیِ غزل
از قطرهقطرهیِ جگرم آب میخورد!
دیریست از هجومِ تبِ تلخِ زندگی
در من زنی مسکنِ اعصاب میخورد…