رسول پویان

     هستی،انسان و عدم

عمری گذشت در خم و پیچ مدام هیچ
بـودن نـدیده مانـدن کس در دوام هیچ
جاه و جلال و قـدرت آدم فـسـانه بود
ابحـاری در سـراب تخیـل تمــام هیچ
زور و زر و کمال تمـدن به باد رفت
ای بی خبرزگردش ودرک مرام هیچ
تاریخ پرزقصۀ جنگ و ستیز گشت
گویی که در غلاف قلم شد حسام هیچ
هـست و شـدن ارچه تکامل کـرده اند
دردا که می فتند در آخـر به دام هیچ
در امتداد بـود وشـدن خـاک میشویم
تا ذره ذره هـسـتی شـود انقسـام هیچ
دیگ زمان در آتش آز شدن بسوخت
فـرسـوده گـشت در گـذر انهـدام هیچ
هیچی که در خیال عدم جلوه می کند
افکنده است بودو شدن را به کام هیچ
هستی که در تنوع هستی شـده عیان
افـشـرده بـود در دل چـاه ضلام هیچ
ازبس تضاد و جنگ بُوَد در دل شدن
شـایــد که انقلابی دمـدازقـیـام هیچ
بود وشدن و هیچ و عدم در تقابل اند
بــودن زنـدگی و نـبــودن، پـیام هیچ
هیچ از کـجا بـیامـده و در کـجا رود
تـشـتی که بار بارفـتــاده ز بام هیچ
هیچ هـرچه ادعا بکند هیچ می شود
تنها مگـر ز هـیـچ بپرســنـد نام هیچ
هیچ و عدم که حالت هستی کند بیان
بـودن دمیده درگـذر گام به گام هیچ
هستی هماره جلوه گرهستی خودست
زیـرا که بـر عــدم نسـپارد لگام هیچ
راز بقا که در یـد اصـل تکامل است
هربار زنده می شود ازقتل عام هیچ
جسم و روان نتیجۀ دور تکامل است
هستی شده که مأمن ارواح رام هیچ
هیچ وعدم اگرچه ندارند جسم و جان
لیکن؛ نماد کُه شـده سنگ رخام هیچ
پیچـیده بـانـگ هیچ و عـدم تا دم ابـد
آن ســوی بیکـرانـه نیابی عـلام هیچ
عالم تمام لب به لب از هست ِ کل بود
یارب عدم چه بوده که زاید مام هیچ
روز طلوع وشام غروب ازکجا رسدِ
بی نورآفتاب ِ سحر، نیست شام هیچ
آن مطلقی که خلق شده ازعدم کجاست
زیـرا حقیقتیست که گـردد هُمام هیچ
خاخام وشیخ وراهب ومرتاض رابگو
تاکی زجهل وخدعه کنید احترام هیچ
خلقت که در زمان ومکان آمـده پدید
چیزی نبـوده جـزهـنــر انضمام هیچ
هستی اگربه چنگ زمان و مکان فتد
بود و نبود وهست و شدن ادغام هیچ
درد گـذشته حال شـما را کند خـراب
آینده چیست جزنظری در غمام هیچ
در حال واقعی همه گـرزندگی کنند
خوشحـال و شـاد ازعمـل التیام هیچ
با انعکاس هستی درهستی فتاده است
بس نقش بیکرانـه ز کلک رسام هیچ
تصـویـر ذهـن آدم در بند بـوده است
آن خالقی که حکـم کـند در مقام هیچ
انسان ز ترس هیچ وعـدم بندگی کند
تا خویـش را رها کـنـد از انتقام هیچ
یک روز گربه قولی قیامت رسد فرا
آهسته گک به گوش خداگوسلام هیچ
ازعقل و دین و فلسفه بسیار گفته اند
آدم به ظن خـودشده چندی امام هیچ
جعـل و دسـیـسه تا که شـده منبع خبر
گـمـراه می کـنـد هـمه را ارقـام هیچ
تقلیدکـورومنطق محـدود و اعـتقاد
هریک به سهم خود بگرفتند وام هیچ
ایمان وعقل ودانش واحساس هرکدام
نقشی گرفته انـد عجب در درام هیچ
هیچ و عدم ز هـستی در اذهان آمدند
بود ونبود وهست وشدن درگدام هیچ
امواج مغزو نور دل از گوهر وجود
با عشق بی زوال بکند پر،تمام هیچ
هستی فراتر از همه ابعاد بوده است
با چـشـم دل نظر بکـنـد انهـزام هیچ
عالم که پر زهستی جاوید بوده است
گویا که هیچ زنـده بُوَد در کلام هیچ
گیرم که بی حساب کنی عمرازنخست
غـافــل مـشــو ز فـلـسـفـۀ خیام هیچ
ازفیلسوف و عالم و اهل هنر بپرس
آیا کی بـوده پیرو کـور و غلام هیچ
برهان عقل خالص اگرقید منطقست
سـازد طلسـم دیگری از انظلام هیچ
اشراق درشهود و تصوف چه میکند
شـوری فکـنـده در گـذر انعـدام هیچ
از هـستی و فـنا و بقـا نقل کـرده اند
هـستیست در بقا و فنا در کـنام هیچ
هستی که درعـدم نبودغیرهیچ، هیچ
دلخوش مکن به لذت دارلسـلام هیچ
آدم اسیر قاموس وهم و خیال گشت
عمری گذشت در گـذر ازدحام هیچ
از ارز دیجـیتال خـیالی سخـن زنندِ
دلخوش کنند به باورِسودسهام هیچ
گرسکه اعتبارِخودش را زدست داد
بازار پـر شــود مگـر از اقـلام هیچ
جنگ وجدال آدم نادان برای چیست
گویا که دست وپا بزند در قوام هیچ
آغـاز هـیچ را ز عـدم جستجو کنند
در هیچ و پوچ گم بشود فرجام هیچ
بازیگـران هیچ و فنا هیچ می شوند
هرچند می کنند همه را سرسام هیچ
بربند کتاب مطلق و ازنسبیت بخوان
ازعرش تابه فرش نیابی خرام هیچ
ازهیچ خلق هستی مایک فسانه است
با کِی رسیده است مگر تلگرام هیچ
انسان تا سـراسیمۀ عقل قاصراست
افتاده در عدم همه نظم ونظام هیچ
هستی بیزوال و خدا درطبیعت اند
آزاده باش و دورشو ازلیم والم هیچ
گرپادشاه ملک دل وجان خود شوید
بی شک که بندگی نکنید اوهـام هیچ
عشق وصفا ومهروخردهست تا بدل
لبریـز باده هـستی کند نیزجـام هیچِ
ازدرد ِ رنج ولـذت شادی گریزنیست
هستی پرازحوادث وهیچ ازکدام هیچ
پرشورِزندگی وطرب کن خالی پوچ
بگـذر ز اعـتقاد حـلال و حـرام هیچ
انسان اگر طبیب دل وجان خود شود
درمان کند سراطون پوچ وزکام هیچ
ای خـالـق هـنـرکـدۀ هـستی و زمـانُ
بیرون فکن زوادی اذهان رمام هیچ
ازوهم هیچ وپوچ که انسان کند اسیر
معنا بساز و باغ زمن کنرغام هیچ
خودرابیافرین وگذرکن زهفت خوان
صد زال زرورستم دستان زسام هیچ
میدان رابه قدرت رخش درون سپار
بگشاعنان سرکش وبرکن حزام هیچ
هیچ وعدم وبودوشدن سر وحدت اند

هستی چوبی عدم شده دراختتام هیچ
انسـان اگر به قلۀ هـستی کند صعود
نظم نـویـن بـه پا کند از انفصام هیچ
2/12/2025