کانون ادبی فرهنگی مهتاب
همه آزادی می خواهند
شام پنجشنبه 20/10/137 خورشیدی، کانون ادبی فرهنگی مهتاب شب شعر خود را برگزار کرد. گردانندگی این شب پر خاطره را آقای ابراهیم فیضی به عهده داشت. کانون مهتاب درین شب رویایی دومهمان ویژه داشت. مهمانان دوکبوتر عاشق، دو شاعر زیبا کلام، یک زوج جوان و شاعر، آقای تهماسبی خراسانی و مژگان فرامنش از دیار مولانای بزرگ.
این دو بزرگوار از سروده های خود خوشخوانی کردند تا بزم ما رونق خاصی داشته باشد.
گرداننده محفل را با این جملات زیبا شروع کرد:
همه آزادی می خواهند، بی آنکه بدانند اسارت چیست!
اسارت به میله های دورت نیست.
به حصارهای دور تفکرت است!
***********
رابعه سروری از سروده های بانو فرامنش خوشخوانی کرد:
دردها را چگونه بنویسم ؟ مثل این شعر بی زبان شده اند
خسته گی ،اشک ، دایمآ در رنج … همه قانون این جهان شده اند
شانه هائی که بار سنگین زندگی را به دوش بر می داشت
دگر از قهرمان سراغی نیست ، شانه ها سخت ناتوان شده اند
شعر ها را کسی نمی خواند، آرزو و هنر چه بی معناست
عشق از زندگی بکوچیده ست، همه درگیر آب و نان شده اند
در فضا بوی درد می پیچد، در فضا بوی وحشت و باروت
ظلم، تبعید، خودکشی، کشتار، باعث اشک مادران شده اند
در حوالی ما فضا تنگ است، همه ی دختران افسرده
کار دنیا همیشه بر عکس است، همه ی پیرها جوان شده اند
همه از زندگی گریزان و معنی خنده را نمی فهمند
روزها سخت و تلخ می گذرد، همه بی نام و بی نشان شده اند
*******************************
آقای تهماسبی خراسانی از سروده های خود خوشخوانی کردند:
خویشتن را نزن به نادانی
من همانم همان که می دانی
زاد زرتشت و نَیزک و مانی
وارث تاج و تخت ایرانی
بیجهت نیستم خراسانی
بلخ در بلخ شعر و شیدایی
غزنه را در هرات پیدایی
توسیام، سغدیِ، بخارایی
بامیِ راغیِ بدخشانی
بیجهت نیستم خراسانی
خُلسه همخانه ی جنون من است
عشق در قطره قطره خون من است
کاکه گی مسلک و شئون من است
جاریام در اصول انسانی
بیجهت نیستم خراسانی
پشت در پشتِ من تهمتن بود
صاحب اسپ و گرز و جوشن بود
گیو و گودرز و توس و بیژن بود
زالِ سام ٱن یلِ نریمانی
بیجهت نیستم خراسانی
سیس و بومسلم، ٱذر شاری
خاصه یعقوب لیث صفاری
مانده بر جای رسم عیّاری
ای خوشا دودمانِ سامانی
بیجهت نیستم خراسانی
من و ایران باستان با من
پارسی ـ ریشه ی زبان ـ با من
نام هرچند نه، نشان با من
ماجرا ـ اصل داستان ـ با من
منم و اینهمه که می دانی
بیجهت نیستم خراسانی
************************************
خلیل احمد نبی زاده از حضرت بیدل خوشخوانی کرد:
زهی به شوخی بهار نازت، شکسته رنگ غرور امکان
دو نرگست قبله گاه مستی، دو ابرویت سجده جای مستان
سخن ز لعل تو گوهر آرا، نگه ز چشم تو باده پیما
صبا ز زلف تو رشته برپا، چمن ز روی تو گل به دامان
به غمزه سحری به ناز جادو، به طره افسون به قد قیامت
به خط بنفشه به زلف سنبل، به چشم نرگس به رخ گلستان
چمن به عرض بهار نازت، در آتش رنگ گلفروشی
سحر زگل کردن عرقها، به عالم آب شبنمستان
ز رویت آئینه صفحهٔ گل، زگیسویت شانه موج سنبل
ختن سوادی ز چین کاکل، فرنگ نقاش چین دامان
اگر برد از رم نگاهت، سواد این دشت بوی گردی
هجوم کیفیت تحیر، به چشم آهوکند چراغان
به وحشت آباد این بساطم، کجاست عشرت کدام راحت
خیال محزون امید مجنون، نگه پریشان نفس پر افشان
به کشت بی حاصلی که خاکش، نمی توان جز به باد دادن
هوس چه مقدار کرده خرمن، تبسم گندم از لبی نان
حصول ظرفست اوج عزت، نه لاف فضل ونه عرض حکمت
گرفتم ای مور پر برآری، کجاست کیفیت سلیمان
رگ تخیل سوارگردن، نم فسردن متاع دامن
چو ابر تا کی بلند رفتن، عرق کن و این غبار بنشان
متاب روی وفا ز بیدل، مشو ز مجنون خویش غافل
به دستگاه شهان چه نقصان، ز پرسش حال بینوایان
******************************
بانومژگان فرامنش از سروده های خود خوشخوانی کردند:
نمی رود هوای تو هم از سر جهان من
ای عشق ناگهان من، ای عشق ناگهان من!
تنیده مهر و عطر تو به شاخ و برگ و ریشهام
نفس شده درآمدی تو در میان جان من
تو رودخانه یی و من به حسرتم که کاش کاش
من از تو زاده می شدم، تو هستی و نشان من…
دلم گرفته عمری از بلندی فراق تو
بیا که از نبودن تو سوخت استخوان من
جدا نمیشوی تو از خیال و فکر من دمی
ای ٱب و نان و دانه ام، چراغ آشیان من
چقدر زندهام به تو، چقدر دوست دارمت
چقدر از هوای تو پر است آسمان من
زمان نبودن تو و مکان دل پر از غمت
زمان بی زمان من! مکان لامکان من
***********************************
سایه حریری از سروده های بانو مژگان فرامنش خوشخوانی کرد:
آسمان یکسره جاخورد و زمستان بارید
درد پیچید به خود، گریه فراوان بارید
زندگی دانه ی برفی شد و در کوچه رها
بر سر دخترک موی پریشان بارید
رشتهی عمر در این معرکه بیهوده گسست
بد بیاری وسط دل خوشیِ مان بارید
دلِ خوش گم شدهای است درون تاریخ
که بر او گٓرد نپرسیدن و نسیان بارید
وطنم! زخم تو دیرینه و همزاد من است
روی آبادی من کشور ویران بارید
شرم سه سده ستم رانیِ این قوم جهول
لکه ابری شد و از چشم خراسان بارید
****************************
آقای شفیق “اوبه تبار” از سروده های خود خوشخوانی کردند:
باور نمی کنم
من رشد ساقه ها
در گستردۀ شوره زار های این دیار
نه نه، باور نمی کنم
آواز گام های سبز بهاران منتظر
در سرزمین وحشت و سکوت
باور نمی کنم
باور نمی کنم
************************
این بودچکیدۀ از محفل کانون مهتاب که خدمت سایت وزین “افراشته” ارسال شد تا در خدمت علاقهمندان شعر و ادب گذاشته شود.