وقتی بهار آید
سکینه روشنگر
وقتی بهار آید
وقتی بهارگام نهد سوی دشت شب
صبح امید به زندگی لبخند میزند
آئینۀ تبسم خورشید
برقامت بلند سحر بوسه می زند
عطر نشاط نسترن از گردش نسیم
برگونه های دخترک غنچۀ بهار
افشانده بوی مهر و نوید سپیده را
یاس و شکوفه ها همه با گرمی و امید
مستانه بوی عطر نگار بهار را
بر سرفشانده مژده دهند باغ و راغ را
رنگین شکوفه ها
بر پیکرحریرشکوهمند نوبهار
زینت دهند رقص عروسان باغ را
چشمک زنان جلایش نورآفرین مهر
در پهن کوهسار، بر دشت و بر دمن
فرش زمردین بنهد زیر پای دهر
تا رهنورد دره و کوه
با هزار شوق
بر کوه و بر کمند
سرشار و استوار
فریاد شادمانیی خود سر کند به ذوق
که آری بهار شد
آری بیا که مژده دهد ابر نوبهار
از رفتن کرختی دی رنج روزگار
باغ وبهار خرم و بلبل کند نوا
اینک شکوفه سربدرآرد زشاخسار
آزادی و سرور به فریاد سرشود
لبخند شادمانه زند کودک بهار
برروزگار طفلک معصوم این دیار
padarjan2025-10-10T07:25:30+00:00