لیلی غزل
ویرانهی متروک
مثلی که زخمِ میخ بر دیوار بد خورده
اینروزها دنیا سرم بسیار بد خورده
مثل سقوط کابل و آن روزهای تلخ
در پیش چشمم کوچه و «بازار» بد خورده
جان میکَنم در کنج این ویرانهی متروک
حتّا به گوشم نالهی گیتار بد خورده
لطفِ رفیقان بعد ازین سودی ندارد، هیچ
مثل دوا که بر سر بیمار بد خورده
کوه و غروب و جنگل و دریاچه زیبا نیست
بیتو به چشمانم تمام «شار» بد خورده
حس میکنم این روزها حالِ پریشانم
حتّا سر هر چه رفیق و یار بد خورده
بوی تنِ بودن بدونت بر دماغ من
چون بوی پونه بر دماغ مار بد خورده
در من جنون یک زن شاعر کند توفان
که در نگاهش دفتر و خودکار بد خورده