ارسالی سکینه روشنگر

نگارش دکتر محمد حسن سلطانی

چرا افراد متعادل از نظر روان شناختی اغلب دوستان کمتری دارند ؟

گاهی کم بودن تعداد دوستان، نه نشانه‌ی ناتوانی در برقراری ارتباط است و نه علامتِ انزوا؛ گاهی نشانه‌ی آن است که انسان، پس از سال‌ها تجربه، آموخته است که هر رابطه‌ای ارزشِ نزدیک شدن ندارد.
افراد متعادل از نظر روان‌شناختی معمولاً بیش از آن‌که به «تعداد» روابط خود اهمیت بدهند، به «کیفیت» آن‌ها توجه می‌کنند. آنان می‌دانند که دوستی صرفاً با هم خندیدن، وقت گذراندن یا حضور در جمع شکل نمی‌گیرد؛ دوستیِ عمیق، ترکیبی از اعتماد، امنیت، احترام، صداقت و پذیرش متقابل است. به همین دلیل، ممکن است دایره‌ی اجتماعی‌شان کوچک باشد، اما همان دایره‌ی کوچک برایشان معنای عمیق‌تری داشته باشد.
۱. آن‌ها از تنهایی نمی‌ترسند
یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های انسانِ متعادل با انسانی که به‌شدت به تأیید دیگران نیاز دارد، رابطه‌ی او با تنهایی است.
فرد متعادل می‌تواند تنها باشد، بدون آن‌که احساس کند ارزشش کاهش یافته است. او برای فرار از سکوت، هر رابطه‌ای را حفظ نمی‌کند و برای پر کردن خلأ درونی، به هر جمعی پناه نمی‌برد.
کسی که با خودش احساس آرامش می‌کند، الزاماً به حضور دائمی دیگران نیاز ندارد.
و شاید همین‌جا یکی از paradoxهای زندگی آشکار می‌شود:
هرچه انسان با خودش آشتی‌تر باشد، کمتر حاضر است آرامش خود را به بهای حفظ یک رابطه از دست بدهد.
۲. مرزهای سالم، تعداد روابط را کاهش می‌دهند
افراد سالم از نظر روانی معمولاً «نه» گفتن را یاد گرفته‌اند.
آن‌ها می‌توانند بگویند:
«این رفتار برای من قابل قبول نیست.»
«نمی‌خواهم درباره‌ی این موضوع صحبت کنم.»
«امروز نیاز دارم تنها باشم.»
«با این تصمیم موافق نیستم.»
مرزبندی، اگرچه برای سلامت روان ضروری است، گاهی باعث می‌شود برخی روابط از زندگی انسان حذف شوند.
زیرا بعضی آدم‌ها به خودِ واقعی ما علاقه‌مند نیستند؛ به نسخه‌ای از ما علاقه دارند که همیشه در دسترس است، همیشه موافق است، همیشه کوتاه می‌آید و همیشه نیازهای خودش را در آخرِ صف قرار می‌دهد.
وقتی انسان سالم‌تر می‌شود، دیگر برای نگه داشتن چنین رابطه‌هایی خودش را کوچک نمی‌کند.
۳. آن‌ها کمتر وارد روابط سطحی می‌شوند
بسیاری از روابط اجتماعی بر اساس عادت، محیط مشترک، منفعت، سرگرمی یا ترس از تنها ماندن شکل می‌گیرند.
مدرسه، دانشگاه، محل کار، همسایگی، شبکه‌های اجتماعی و حتی مهمانی‌ها می‌توانند انسان را در معرض تعداد زیادی ارتباط قرار دهند؛ اما همه‌ی این ارتباط‌ها الزاماً «دوستی» نیستند.
فرد متعادل معمولاً میان «آشنا»، «همکار»، «هم‌صحبت» و «دوست واقعی» تفاوت قائل می‌شود.
به همین دلیل ممکن است صدها نفر او را بشناسند، اما تنها چند نفر را واقعاً به قلب خود راه دهد.
این کمبود نیست؛ نوعی انتخاب‌گری عاطفی است.
۴. آن‌ها نیاز کمتری به تأیید اجتماعی دارند
گاهی انسان دوستان زیادی دارد، نه به این دلیل که روابط عمیقی ساخته است، بلکه به این دلیل که نیاز دارد دائماً دیده، تأیید و پذیرفته شود.
تعداد زیاد دوستان، دنبال‌کنندگان، پیام‌ها و دعوت‌ها می‌تواند برای بعضی افراد به نوعی معیار ارزشمندی تبدیل شود.
اما فردی که عزت‌نفس نسبتاً پایداری دارد، ارزش خود را از تعداد کسانی که دوستش دارند استخراج نمی‌کند.
او می‌تواند در اتاقی پر از آدم‌ها، بدون آن‌که مرکز توجه باشد، احساس ارزشمندی کند.
و می‌تواند در یک عصر آرام، در کنار یک دوست یا حتی در تنهایی خودش، احساس کند زندگی هنوز معنا دارد.
۵. آن‌ها تعارض را تحمل می‌کنند، اما رابطه‌ی ناسالم را نه
فرد متعادل لزوماً کسی نیست که با همه کنار می‌آید.
برعکس، او می‌داند که اختلاف نظر بخشی طبیعی از روابط انسانی است. بنابراین به خاطر هر اختلافی دوستی را قطع نمی‌کند.
اما میان «اختلاف» و «بی‌احترامی»،
میان «اشتباه» و «آزار»،
و میان «گذشت» و «نادیده گرفتن مداوم خود» تفاوت می‌گذارد.
او ممکن است یک رابطه را به دلیل یک سوءتفاهم حفظ کند، اما اگر رابطه‌ای دائماً بر تحقیر، دستکاری روانی، دروغ، سوءاستفاده یا بی‌احترامی بنا شده باشد، احتمالاً از آن فاصله می‌گیرد.
در نتیجه، دایره‌ی دوستانش ممکن است کوچک‌تر شود؛ اما روانش آرام‌تر می‌ماند.
۶. بلوغ روانی گاهی با «غربال شدن» روابط همراه است
هرچه انسان بالغ‌تر می‌شود، ارزش‌ها و اولویت‌هایش تغییر می‌کنند.
دوستی‌هایی که در نوجوانی بر اساس هیجان، سرگرمی یا شباهت‌های سطحی شکل گرفته‌اند، ممکن است در بزرگسالی دیگر همان معنا را نداشته باشند.
آدم‌ها تغییر می‌کنند.
یکی مسئولیت‌پذیرتر می‌شود، دیگری مسیر متفاوتی انتخاب می‌کند؛ یکی آرامش می‌خواهد، دیگری همچنان در جست‌وجوی هیجان است؛ یکی از رقابت خسته می‌شود، دیگری هنوز زندگی را میدان مقایسه می‌بیند.
بنابراین گاهی کاهش تعداد دوستان، حاصل شکست در روابط نیست؛ حاصل تغییر مسیر زندگی است.
برخی آدم‌ها قرار نیست تا پایان راه همراه ما باشند.
بعضی‌ها برای فصلی از زندگی می‌آیند، چیزی به ما می‌آموزند، خاطره‌ای می‌سازند و سپس آرام‌آرام از مسیرمان دور می‌شوند.
۷. افراد متعادل معمولاً رابطه را «مصرف» نمی‌کنند
آن‌ها دوست را صرفاً برای سرگرمی، منفعت، ارتباطات اجتماعی یا فرار از تنهایی نمی‌خواهند.
دوستی برایشان چیزی شبیه خانه است؛ جایی که بتوانند بدون نمایش دادن خود، حضور داشته باشند.
به همین دلیل، ممکن است برای ساختن یک رابطه‌ی عمیق زمان زیادی صرف کنند.
آن‌ها به هر کسی اعتماد نمی‌کنند، اما وقتی اعتماد کنند، معمولاً آن را جدی می‌گیرند.
این احتیاط ممکن است از بیرون شبیه سردی یا گوشه‌گیری به نظر برسد، در حالی که گاهی چیزی جز احترام به معنای واقعی صمیمیت نیست.
اما یک نکته‌ی مهم
نباید این تصور را به یک قانون روان‌شناختی تبدیل کرد که «هرکس دوستان کمی دارد، پس حتماً سالم‌تر و متعادل‌تر است.»
چنین نتیجه‌ای درست نیست.
کم بودن دوستان می‌تواند دلایل بسیار متفاوتی داشته باشد: اضطراب اجتماعی، افسردگی، ترس از صمیمیت، تجربه‌های آسیب‌زا، کمبود مهارت‌های ارتباطی، مهاجرت، تغییر محیط زندگی یا حتی شرایط فرهنگی و شغلی.
همان‌طور که دوستان زیاد لزوماً نشانه‌ی سلامت روان نیستند، دوستان کم نیز لزوماً نشانه‌ی بلوغ روانی نیستند.
معیار مهم‌تر، کیفیت رابطه‌ی انسان با خودش و دیگران است.
ممکن است انسانی تنها باشد و از این تنهایی رنج ببرد؛ و ممکن است انسانی تنها باشد و در این خلوت، آرامش و آزادی عجیبی پیدا کرده باشد.
تفاوت، در «تنها بودن» نیست؛ در احساس انسان نسبت به تنهایی است.
شاید حقیقت عمیق‌تر این باشد…
با افزایش بلوغ روانی، انسان الزاماً دوستان بیشتری پیدا نمی‌کند؛ بلکه معمولاً آدم‌های نامناسب را کمتر در زندگی خود نگه می‌دارد.
او به تدریج می‌آموزد که آرامش، ارزشمندتر از هیجانِ رابطه‌های پرتنش است؛
احترام، مهم‌تر از محبوبیت است؛
صمیمیت، مهم‌تر از معاشرت است؛
و چند رابطه‌ی امن، گاهی ارزشمندتر از صدها رابطه‌ی سطحی‌اند.
در نهایت، شاید انسان بالغ کسی نباشد که در میان جمعیت، دوستان بی‌شماری دارد؛ بلکه کسی باشد که اگر روزی همه‌ی هیاهوی اطرافش خاموش شد، هنوز چند انسان داشته باشد که بتواند کنارشان سکوت کند و مجبور نباشد برای دوست داشته شدن، نقش بازی کند.
دوستی واقعی، مسابقه‌ی تعداد نیست؛ هنرِ انتخابِ چند قلب امن در میان هزاران آشنای زندگی است.
گاهی کوچک شدن دایره‌ی آدم‌ها، کوچک شدن زندگی نیست.
گاهی نشانه‌ی این است که انسان بالاخره فهمیده است
چه کسانی را باید به زندگی‌اش دعوت کند،
چه کسانی را باید در فاصله‌ای محترمانه نگه دارد،
و از چه کسانی باید با آرامش خداحافظی کند.
و شاید زیباترین شکل بلوغ همین باشد:
این‌که انسان به جایی برسد که دیگر از خلوت خود نترسد،
اما اگر کسی را به خلوتش راه داد،
آن رابطه را با جان و دل پاس بدارد.
بادرود ومهر بیکران