ارسالی حزب کار ایران(توفان)
چرا جنگ از طرف ایران تدافعی وعادلانه است؟
امروز با توجه به حمله تجاوز کارانه اسرائیل به ایران خطر یک جنگ گسترده در منطقه بالا گرفته و باز هم عدهای از «چپهای» سابق شعار جنگ ارتجاعی را به جنگ داخلی تبدیل کنیم، ساز کردهاند. این جریانات ماهیت جنگ را نه براساس ماهیت سیاست بلکه ماهیت رژیمهای سیاسی مورد بررسی قرارمی دهند از آنجا که همه نظامهای کنونی جهان سرمایه داری اند بنابراین مقاومت ومبارزه هیچ یک ازاین کشورها علیه سلطه طلبی امپریالیستی عادلانه نیست باید علیه همه طرف های درگیر موضع گرفت وجنگید! این تفکر ضد انقلابی ترتسکیستی امروز چون خوره به جان این سازمانها افتاده است و از قضا به این زودیها پایانی بران متصور نیست.
«لنین» ماهیت جنگ های امپریالیستی وجنگ های عادلانه بصورت درخشانی مورد نقد و بررسی قرارداد. وی از همان نخستین دهه قرن بیستم پیشبینی کرده بود که جنگ های ملی واستقلال طلبانه علیه امپریالیسم نه تنها فروکش نمی کند بلکه رشد خواهند کرد.. این پیشبینی دقیقاً در رابطه با تحول در مضمون دوران بود. ما با نقل به معنا دراین مورد مشخص میافزائیم: از اوایل قرن بیستم سرمایهداری دوران رقابت آزاد به سرمایهداری انحصاری دوران امپریالیسم، یعنی عالیترین مرحله سرمایهداری تحول یافت. از نقطه نظر اقتصادی، «رقابت آزاد» به «انحصار» تبدیل گردید و از نظر سیاسی، دموکراسی بورژوائی (یعنی روبنای متناسب با رقابت آزاد) به روبنای ارتجاعی که روبنای متناسب با انحصارات است، بدل شد. در دورانی که از آن سخن میرود، برخی از دولتهای اروپائی و آمریکای شمالی و غیره، دیگر کاملاً به دولتهای امپریالیستی تبدیل شدهاند و برخی از آنها آنچنان رشدهای غولآسائی مییابند که به سرعت دیگران را پشت سر جا میگذارند و با سینههای سپر کرده و قدبرافراشته خواهان تجدید تقسیم غنائم، مستعمرات و مواد خام میشوند. آنها میخواهند منابع غارت، «عادلانه» میان همه نهنگان تقسیم بشود و همین امر جنگ مابین آنان را اجتنابناپذیر میسازد – از یکسو – و از سوی دیگر ماهیت امپریالیستی جنگ را نیز مشخص میکند.
بر همین اساس بود که سوسیال دموکراتها با توجه به تحول در مضمون دوران در همان سال 1912 در بیانیه «کنگره بال»، تمام تصادمات محتومی را که در پیش بود، بر زمینه «امپریالیسم سرمایهداری» ارزیابی نمودند و در همان بیانیه با وضوح کامل «جنبه اشغالگرانه، امپریالیستی، غارتگرانه و بردهکشی» جنگ را هشدار دادند. آنها معتقد بودند جنگی که در پیش است، در واقع جنگ «نهنگان» است برای بلعیدن «میهن»های دیگران. بدیهی است که چنین جنگی را نمیشد با هیچ بهانهای در مورد «فلان با بهمان خلق» توجیه کرد.
جنگ امپریالیستی جهانی اول 1918-1914 صحت پیشبینی «لنین» را کاملاً به اثبات رسانید و حقانیت تئوری آنها را محرز ساخت و از سوی دیگر همان جنگ، در عمل، ارتداد و ورشکستگی کامل پیشوایان انترناسیونال دوم را کاملاً عیان ساخت، آنان یکسره تصمیمات «کنگره بال» را به فراموشی سپردند و به مشاطهگران بورژوازی امپریالیستی تبدیل شدند. بلشویکها معتقد بودند این جنگ ماهیتاً، چه از جانب روسیه، چه از جانب فرانسه، انگلیس،آلمان، اتریش و غیره، جنگی است امپریالیستی، چرا که رژیمهای حاکم بر این کشورها دیگر کاملاً به رژیمهای ارتجاعی و امپریالیستی بدل شدهاند، چرا که سیاست حاکم بر جنگ سیاستی امپریالیستی است (جنگ نیز ادامه سیاست با وسایل دیگر است)، چرا که انگیزههای جنگ، انگیزهای امپریالیستی است و بالاخره این جنگ، جنگی کاملاً در خدمت سرمایه مالی بینالمللی، جنگی به منظور تجدید تقسیم غارت و استثمار مستعمرات – یعنی ادامه «سیاست» غارت و استثمار مستعمرات و ادامه «سیاست» دفاع از منافع سرمایه مالی و غیره، این جنگ در واقع به تعبیر «لنین» جنگی بود میان دو گروه «ستمگر و غارتگر و بر سر چگونگی تقسیم غنایم»، در واقع کلیه کشورهائی که از آنها نام بردیم، به قدری جنبه ارتجاعی به خود گرفته و به قدری برای سلطه بر جهان به تکاپو افتاده بودند، که هر جنگی از جانب آنان بدون شبهه میتوانست جنگی ارتجاعی و غیرعادلانه باشد. و در چنین جنگهائی بود که بلشویکها میگفتند: سوسیال دموکراتها باید خواستار شکست دولت «خود» باشند و چنانچه قیام به منظور جلوگیری از جنگ به موفقیت نیانجامید، از این شکست برای قیام انقلابی استفاده نمایند.
بنابر این تا آنجا که به ماهیت این رژیمها مربوط میشود، تا آنجا که به سیاست حاکم بر جنگ مربوط میشود، و تا آنجا که به انگیزههای جنگ مربوط میشود، این جنگ (جنگ اول جهانی) جنگی بود امپریالیستی، که چنانچه سایر عوامل (عامل عینی یعنی اعتلای واقعی انقلابی و عامل ذهنی یعنی وجود حزب بزرگ و مورد اعتماد بلشویک) آماده میبود، سوسیال دموکراتها بایستی بدون درنگ به جنگی داخلی برای سرنگونی بورژوازی «خود» دست میآزیدند، در چنین جنگی بدون تردید «دفاع از میهن» مضمونی خائنانه دارد که او را با سوسیالیسم هیچگونه پیوندی نیست. در چنین جنگی از نظر بلشویکها «دفاع از میهن» با سرنگونی بی چون و چرای حکومت «تزار» ملازمه دارد و در حکم «کمترین بلا»ست. زیرا هیچ کمونیستی نمیتواند از غارت جهان، ادامه استعمار، تجاوز به کشور دیگری و نقض حقوق آنها، غارت مواد اولیه و ثروتهای رو و زیرزمینی آنها، استثمار و به برده کشیدن ملتها تحت نام «دفاع از میهن خودی» حمایت کند، مضمون چنین دفاعی سراپا خائنانه و ارتجاعی و امپریالیستی خواهد بود.
در روسیه، پس از سرنگونی تزاریسم نیز در ماهیت امپریالیستی جنگ تغییری ایجاد نشد، چرا که جنگ را همچنان بورژوازی امپریالیستی اداره میکرد، زیرا منشویکها و «اس ار»ها (سوسیالیستهای انقلابی-توفان) به نمایندگی از جانب نمایندگان شوراهای کارگران و دهقانان (که در آن زمان در دست آنها بود) حاکمیت را به بورژوازی تسلیم نمودند و خود در حد مباشرین بورژوازی و در راه «تکمیل» رفرمیستی و «راه دمسازشدن» با آن در عین تبعیت از آن (نقل از اثر «لنین»: «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد»-توفان) را در پیش گرفتند. پس سیاست حاکم بر جنگ – علیرغم شعارهای فریبنده صلح طلبی و غیره- همچنان سیاست امپریالیستی بود و بارزترین مظهر خصلت امپریالیستی جنگ از جانب روسیه، قراردادهای سرّی مربوط به تقسیم جهان و غارت کشورهای دیگر بود که تزار سابقاً با سرمایهداران انگلیس و فرانسه منعقد کرده بود (نقل از اثر لنین: «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد»-توفان). حکومت ائتلافی، که منشویکها و اس.ار ها(سوسیال رولوسیونرها-توفان) نیز در آن شرکت داشتند، همچنان به سیاست امپریالیستی جنگ ادامه داد، چرا که هنوز هم جنگ را بورژوازی امپریالیستی اداره میکرد. آنان با شعار صلح به میدان آمدند، اما همچنان با همان ارتش امپریالیستی کورنیلوفی به جنگ ادامه دادند و به بلشویکها میتاختند که چرا «نظم» ارتش را مختل میکنند.
ولی «لنین» و بلشویکها معتقد بودند که با وجود حکومت بورژوائی، صلح امکانناپذیر است و پایان جنگ فقط میتواند از روی نعش حکومتهای امپریالیستی عبور کند و از همینرو بود که آنها شعار «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی» را مطرح ساختند. «لنین» میگفت که ماهیت جنگ امپریالیستی را نمیتوان با «شعارهای» مذاقشیرینکُن تغییر داد، این ماهیت زمانی تغییر میکرد که «طبقهای که جنگ امپریالیستی توسط وی انجام میشود و به وسیله میلیونها رشته (چون طناب) اقتصادی به این جنگ وابسته است، عملاً سرنگون بشود و حکومت طبقه واقعا انقلابی، یعنی پرولتاریا جایگزین آن گردد… (نقل از اثر لنین: «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد»-توفان).
بنابر این ملاحظه میکنیم که امپریالیستیبودن ماهیت، سیاست و انگیزههای حاکم بر جنگ، شرایط لازم برای طرح تبدیل آن به جنگ داخلی است – لیکن – شرایط کافی برای فعلیت این شعار، اعتلای واقعی انقلابی در سطوح تودههای زحمتکش و در رأس آنها طبقه کارگر و بویژه زدودن تمامی توهمات آنان نسبت به حکومت بطور ملموس است. بدون تردید بدون چنین اعتلای انقلابی و بدون انقلاب 190۵ خلقهای روسیه، که بمثابه «تمرینی» عظیم بود، طرح شعار «جنگ داخلی» فقط میتوانست یک خودکشی صرف باشد. اما این هنوز کافی نیست، بدون حزب پولادین بلشویک مسلح به اندیشه «لنین»، حزبی که نزدیک به دو دهه فعالیت علنی، غیرعلنی و نیمهعلنی مسلحانه و غیرمسلحانه، پارلمانی و غیرپارلمانی را پشت سرنهاده و در نبرد با منشویسم و اپورتونیسم بینالملل اول آبدیده شده، بدون حزبی که هنوز در آستانه جنگ دارای ۴۰ هزار کادر کارکشته و آزموده است (تعداد آنها در دوران حکومت موقت به 80 هزار و در آستانه قیام به 240 هزار افزایش یافت-توفان)، بدون اتخاذ تاکتیکهای دقیق و موشکافانه و غیره… دستیازیدن به جنگ داخلی جز آنارشی چیز دیگری نمیتوانست باشد.
«کلاویتس»، سردار بزگ نظامی به درستی میگوید که «جنگ ادامه سیاست با وسایل دیگر است». این سخن بدان معناست که در اثر رشد ناموزون سرمایهداری و برهمخوردن توازن قوا، در آستانه جنگ، نخست مبارزه بر سر کسب منافع بیشتر، در همه عرصهها از طریق مبارزه دیپلماتیک، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی به پیش میرود و کار به جائی میرسد، که تقسیم منافع بر اساس توازن قوای واقعی جدید نمیتواند صورت پذیرد و یکی از رقبا و یا گروهی از آنها، به زیر بار دیدهپوشی از سهمیه خویش به نفع طرف مقابل نمیرود و آنوقت اسلحه است که حرف آخر را میزند و نشان میدهد که کدام طرف به علت توانائی بیشتر و قدرتمندی، نقش سرکردگی و تقسیم سهام و غنائم را به عهده میگیرد. همه چیز سرانجام در میدان نبرد و در نتیجه زورآزمائی نظامی تعیین میگردد. جنگهای محلی نظامی و دو جنگ جهانی، حاکی از این واقعیت بودهاند. پس برای شناختن ماهیت جنگها باید منافع و سیاستهای قبل از آنرا شناخت. یعنی آن سیاستهائی که به علت کسب منافع منجر به جنگ شده است. بر اساس شناخت از این سیاستهاست که میتوان ماهیت جنگها را تعیین کرد و به موضعگیری درست دست زد.
«لنین» در کتاب «امپریالیسم – بالاترین مرحله سرمایهداری» مینویسد: «… در اين رساله ثابت شده است جنگ ١٩١٤ ١٩١٨ از هر دو طرف، جنگى امپرياليستى (يعنى غاصبانه، غارتگرانه، راهزنانه) يا جنگى بود که به خاطر تقسيم جهان، تقسيم و تجديد تقسيم مستعمرات و «مناطق نفوذ» سرمايه مالى و غيره برپا شد.
زيرا بديهى است اثبات چگونگى جنبه حقيقى اجتماعى يا به عبارت صحيحتر جنبه حقيقى طبقاتى جنگ را بايد در تجزيه و تحليل موقعيت عينى طبقات فرمانرواى کليه کشورهاى محارب جستجو نمود، نه در تاريخ ديپلماسى جنگ. براى مجسم ساختن اين موقعيت عينى نبايد مثالها و اطلاعات جداگانه را در نظر گرفت (با اين پيچيدگى فوقالعاده پديدههاى زندگى اجتماعى هميشه ميتوان مثالها و اطلاعات گوناگونى به ميزان فراوان براى تأیيد هر نوع حکمى پيدا کرد)، بلکه حتماً بايد مجموعههائى از مدارک مربوط به مبانى زندگى اقتصادى کليه کشورهاى محارب و کليه جهان را مورد بررسى قرار داد.» (نقل از پيشگفتار ترجمه فرانسوى و آلمانى (اين پيشگفتار برای نخستينبار تحت عنوان «امپرياليسم و سرمايهدار» در «انترناسيونال کمونيستی»، شماره 18، اکتبر ١٩٢١ منتشرگرديد (ص٦ )).
جنگهای امپریالیستی، جنگهائی با ماهیت غارتگرانه برای رِقّیَت کشورها و به بردگی کشیدن ملتها هستند. جنگهای تجاوزکارانه استعماری، که قبل از انقلاب اکتبر وجود داشتند، ماهیتاً با جنگهای امپریالیستی میان امپریالیستها فرقی نمیکردند. ماهیت جنگ را باید از روی اهداف جنگ تعیین کرد و نه بر اساس تخیلات و جهت باد و نوع شعارها و ادعاهائی که میکنند.
امروز با توجه به حمله تروریستی و تجاوزکارانه اسرائیل به ایران میشود به صورت غیرعلمی، با هوچیبازی در مورد تعیین ماهیت جنگ، به ایدئولوژی رژیم ولایت فقیه و تعیین ماهیت «امپریالیستی» گفته فلان آیتالله و یا به واکنش قابل فهم فلان نظامی و یا مقام مسئول ایران متوسل شد و بر گفتار آنها تعبیرات مغرضانه و یا سفیهانه خود را الصاق کرد، ولی از این گفتار بیپایه، ماهیت جنگ استنتاج نمیشود. اگر «دونالد ترامپِ» مدافعِ سرمایه مالی، با سخنان تهدیدآمیز و محاصره و تحریم اقتصادی غیر قانونیاش بیان کند، که جلوی فروش نفت ایران را میگیرد و دستور کار نظامی بر ضد ایران را در کشوی میز کارش میگذارد و هواپیمای بیسرنشین به ایران میفرستد و به صورت بیشرمانه و غیرقانونی به حریم فضائی ایران تجاوز کند، یا آمریکا ترور ده ها فرمانده هان نظامیی و ترورهای دانشمندان هسته ای ایران را که توسط دست پنهان «موساد» با همکاری سازمان جاسوسی آمریکا صورت گرفتهاند، تائید کرده است، نشان داد به دنبال چیست وچه سودایی در سر دارد، آنوقت باید این تهدیدات و انگیزههای غارتگرانه امپریالیستی آمریکا را جدی گرفت و آنها را غیرعادلانه و ناموجه تعبیر کرد؛ ولی اگر یک نظامی ایران یا رهبر جمهوری اسلامی در مقابل این تهدیدات و اعزام ناوگان عظیم نظامی امپریالیست آمریکا، فرانسه و انگلیس به خلیج فارس و نه به خلیج مکزیک، که واقعیت هستند و نه ادعا و تخیل، واکنش نشان داد و اظهار داشت در مقابل اقدامات مداخلهجویانه شما، ما نیز تنگه هرمز را میبندیم، از این واکنش منطقی و قابل فهم نمیشود، اگر منطقی در کار باشد، به جنگطلبی رژیم جمهوری اسلامی ایران رسید. با این منطق مسخره و موذیانه اگر دولتی اعلام کرد ما به کشور مفروض حمله نظامی میکنیم و کشور مفروض نیز اعلام کرد ما هم از خودمان مسلحانه دفاع خواهیم کرد، نمیشود نتیجه گرفت هر دوی این ممالک جنگطلباند، جنگ افروزاند و هر دو از کاربرد اسلحه دفاع میکنند، نمیشود با استدلالات تبلیغاتی امپریالیستها، با به دور انداختن عقل و منطق خود، هم سخن شد و در کُر جمعی ارتجاع جهانی و تبلیغات انحصاری رسانهای آنها شرکت کرد.
ایران برعکس تحلیلهای عدهای «چپ»نما و بیسواد سیاسی کشور امپریالیستی نیست، رژیم حاکم در ایران صرفنظر از ماهیت سرمایه دارانه ،فاسد، مذهبی و ضد کارگری اش، تنها از موجودیت و استقلال سیاسی خود دفاع میکند. کمونیستها باید تنها بر این اساس تاکتیکهای انقلابی خویش را تعیین کنند. وضعیت ایران به شرایط روسیه در جنگ اول جهانی شباهتی ندارد، بلکه بیشتر به شرایط جنگ ضد ژاپنی در چین شبیه است، با این تفاوت که کمونیستهای ایران نه ارتش سرخی دارند و نه شخصیتی مورد احترامِ مردم، به نام «مائو تسه دون» که به عنوان نیروئی مستقل و قدرتمند در محاسبات سیاسی به کار آید و امکان مانور سیاسی، به اتکاء این نیروی نظامی و حمایت مردمی در چین و حمایت شوروی در عرصه جهانی دارا باشد. با کوربینی سیاسی کسی انقلابی نمیشود.
تئوری جنگیدن با هر دو قطب ارتجاع و توسل به جنگ داخلی در ایران یک تئوری ضدانقلابی و غیرطبقاتی و ناقض ماهیت تجاوزکارانه و غارتگرانه امپریالیسم است که از جانب دار و دستههای «منصور حکمت» در ایران برای اسارت خلق ما ساخته و پرداخته شده است. متأسفانه در میان نیروهای اپوزیسیون ایران بخشهای صمیمی نیز وجود دارند که به کُنه این مسایل واقف نیستند و به نتیجه عملی نهائی این تئوریهای ارتجاعی و شبه انقلابی فکر نکردهاند. آنها در راهی گام گذاردهاند که «منصور حکمت» نشان داده است. هدف وی حذف لنینیسم و تطهیر امپریالیسم بود. برای وی تنها میلیتاریسم آمریکا وجود داشت که میشد بر ضد آن مبارزه کرد. وی مخالف ایجاد یک جنبش وسیع ضدامپریالیستی بود. جنبش ضدمیلیتاریستی باید جایگزین مبارزه ضدامپریالیستی میشد. وی تمام مبارزه اجتماعی را از مضمون طبقاتی آن جدا کرد و به خورد جنبش کمونیستی ایران داد. این مجموعه هنوز از تئوریهای «منصور حکمت» تغذیه میکند و بیمار است.
این عده چه بخواهند و چه ناآگاه باشند، در کنار امپریالیسم قرار دارند. آنها خودشان را پشت نقاب مبارزه علیه جنایات جمهوری اسلامی پنهان کردهاند و کسانی را که بر ضدامپریالیسم و صهیونیسم برای آزادی ایران پیکار میکنند، مدافعان جمهوری اسلامی قلمداد میکنند تا همدستی خویش را با همه سازمانهای ساخته و پرداخته امپریالیستی، که در زیر عناوین پر طمطراق «حقوق بشر» ویا «حقوق قومیتها»، «ادیان اقلیت» و یا سازمانهای مشکوک «توسعه دموکراسی» و… پنهان کردهاند، بپوشانند. برای آزادی مردم ایران و نابودی استثمارتنها یک راه وجود دارد و آنهم پیوند مبارزه دموکراتیک با مبارزه ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی است. مبارزه در راه سرنگونی رژیم سرمایهداری برای سوسیالیسم صورت میگیرد و نه فقط برای تغییر رژیم. این مبارزه تنها با دست مردم ایران اکثریت کارگران و زحمتکشان و تحت رهبری حزب واحد لنینی طبقه کارگر عملی و انقلابی است و این امر از مبارزه بر ضدامپریالیسم و صهیونیسم میگذرد.
***