لیلی غزل
چه میکنی
از گپ گذشته است گپ ما، چه میکنی
دل را اسیر آدم رسوا چه میکنی
آتش ندیدهای که چنین خیره ماندهای
ما را به این شراره تماشا چه میکنی
مرهم که نیستی سر زخم قدیمیات
زخم دگر به سینهِ ما جا چه میکنی
رفتهست آب و بیل گرفتن چه فایده
بگذر، عزیز من سرگپ وا چه میکنی
حالا که روزگار به وفق مراد توست
پرسان حال خستهی ما را چه میکنی
یکبار دَر گرفتهی تقدیر و قسمتیم
از بخت بد دوباره، تمنا چه میکنی
شد سالها که با غم دل خو گرفتهایم
افسرده را به خنده تسلا چه میکنی
بس کن گلایه ای تن غافل، که چاره نیست
با روزگار غیرِ مدارا چه میکنی
در روز بد به دور و برت پشه پر نزد
خواهش ز لطف مردم دنیا چه میکنی