بانو ليلى غزل می گوید:

این یک نظم پریشان است، زادهٔ دل‌پریشانی‌های فراوان یک زن در عصر سنگی و سیمانی، روایت درد و رنج یک سرزمین و یاد کاج‌های زخمی و خونین وطن است، در میانهٔ جشن‌ها و چراغانی‌ کاج‌ شهرهای سبز و روشن.

از بالکن به خیابان می‌نگرم، کاج‌های سبز و چراغان را می‌بینم و یاد شعری از روح‌الامین امینی می‌افتم.

«خوش به حال درخت‌های شما
که زمستان‌شان چراغانی‌ست
این طرف‌ها بهار یعنی مرگ،
این طرف‌ها درخت قربانی‌ست»

با دیدن چراغ‌های روشن، امیدوارم سال جدید برای همه ما پرنور، پرصلح و پرامید باشد.

       کاج های زخمی 

با کاج‌های سبز و چراغان شهرتان
از کاج‌های زخمی افغانستان بگو

یک سرزمین اسیر و پریشان و دربه‌ در
از عمق این مصیبت ما داستان بگو

از نعش‌های یخ‌زده در پشتِ مرزها
تا چاقویی که رد شده از استخوان بگو

شب از ورایِ پنجره‌ها زوزه می‌کشد
از حکمرانیِ گَله‌ایِ کرگسان بگو

رفته‌ست فوج چلچله‌ها سمت بی‌کسی
از دار و از درخت و غمِ آشیان بگو

مشروب سرخ میز شما خون مردم است
از کودک گرسنه‌ی بی آب و نان بگو!

از امتداد جاری خون سیاووشان
این زندگی‌ست، رد شدن از هفت‌خوان، بگو

تاریخ را روایتِ تلخ همیشه را
تا ماجرایِ تیره‌ی جنگِ زبان بگو

کوک است سازهای شما از هزار سال
یک‌بار هم ز طالع‌ ناسازِ مان بگو

نوروز را دوباره به تبعید رانده‌اند
از رنگِ زرد و زارِ گلِ شادیان بگو

یعنی بگو که غصهٔ ما بیکرانه است
این درد را بخوان و کران تا کران بگو

در چنته غیرِ حرف نداریم هیچ چیز
از مشت خاک، از جهشِ ناگهان بگو

ما را اگر به دار کشیدند، باک نیست
از کاج‌های زخمی ما، ای زمان بگو!