استاد عبدالهادی رهنما

           گوهر انسانیت

حضور لحظه های شادمانی از زمان گم شد

به خون غلتید اندیشه که تا عیش از جهان گم شد

پر وبال امید بشکسته شد دل غرق ماتم گشت

که خورشید نجابت از فراز آسمان گم شد

نمی خیزد سرود شاد از لب های یک شاعر

غزل از غزنه تا بلخ و هرات باستان گم شد

شکوه و فر فرهنگ نیا از جور اهریمن

ز دامان پر از احساس شهر بامیان گم شد

دلم بر بینوا موسیچۀ این باغ می سوزد

که با جفت دوتا چوچه ز بین آشیان گم شد

شکست آن گوهر پاکیزۀ انسانیت نا گه

که تا عطر لطیف مهربانی از میان گم شد

نزاکت های انسانی به هنگام سخن گفتن

در این دوران نمیدانم چرا ؟ از هر زبان گم شد