استاد احمدشاه ستیز
دریای خروشان
سینه بریان، دل پریشانم هنوز
داغدار و دیده گریانم هنوز
از جفا و جور این چرخ دوار
زارم و غمگین و نالانم هنوز
بلبلان این چمن با حال زار
می سرایند و من حیرانم هنوز!
خسته و پیرم در این غربت سرا
لیک از نسل دلیرانم هنوز
گوش بر تکبیر واعظ کی کنم
همچو حافظ یار رندانم هنوز
ظاهرا آرامش و امنیت است
لیک میدانی ، به زندانم هنوز
چون غریقی در دیار بی کسی
در هجوم باد و بارانم هنوز
در بهاران نیست شوق باغ و راغ
از غمش من اشکبارانم هنوز
چون درخت خشک پاییزیستم
چشم بر راه بهارانم هنوز
از برای خدمت بیچاره گان
دستگیر مستمندانم هنوز
در نبرد و در ستیز زندگی
همچو دریای خروشانم هنوز