انگلستان زادگاه قوم برگزیده

والنتین کاتاسانوف (Valentin Katasonov)، پروفسور، دکتر علوم اقتصاد، مدیر مرکز پژوهش‌های اقتصادی «شاراپوف»- فدراسیون روسیه، پژوهشگر مسائل پشت صحنه

ابراهیم شیری، خاورشناس، کنشکر سیاسی، پژوهشگر، نویسنده، مترجم

پیشگفتار مترجم

هر قدر روی مسائل و موضوعات تاریخی- جهانی تمرکز می‌کنم، عمیق‌تر می‌شوم، غور می‌کنم خباثت روباه پیر استعمار انگلیس بیش از پیش آشکارتر می‌شود.

معلوم می‌شود این روباه حیله‌گر ام‌الفساد جهان است؛ همان است که بخصوص از دورۀ استعمار، دین «برگزیدگان خدا» را ساخت و متعاقب آن، با بهره‌گیری از رشدنایافتگی علوم و ناآگاهی بشریت جهان، انواع دین و باورهای خرافی آن‌ها را با موهومات و خرافات بیشتر درآمیخت و هر جا که نشانه‌ای ارزش‌های انسانی در دین و اعتقاد مردم دید، به انحراف کشید، دچار فساد و تباهی کرد؛ با دست‌بردن به کتب به اصطلاح «آسمانی»، آحادیث و روایات ساخت، ادیان مختلف را به فرقه‌ها و مذاهب متعدد تقسیم کرد و پیروان آن‌ها گرفتار تفرقه و خصومت با یکدیگر نمود؛ شعار یا روش «تفرقه بیانداز و حکومت کن» را مبنای تصرف مستعمرات و فرمانروایی بر جهان قرار داد؛ از طریق قتل‌عام و نسل‌کشی صدها قوم و ملت، سرزمین دیگران را تصرف کرد؛ گروه کشورهای آنگلوساکسون: انگلستان، آمریکا، استرالیا، کانادا و زلاندنو را تشکیل داد و با تأسیس امپراتوری مسلح و مهاجم آمریکا، یک امپراتوری سراسر دروغ و دغل و تبه‌کاری، جرم و جنایت و خون‌ریزی و همچنین، جعل کشوری بنام اسرائیل برای موهوم‌پرستان قوم یهود در سرزمین‌های قربانیان نسل‌کشی‌های نظامند خود، توجهات نوع بشر را از خود منحرف کرد و به پشت صحنه، به اتاق فرمان رفت تا جرم و جنایت و تبه‌کاری سرمایه‌داری علیه بشریت را بی‌دغدغه مدیریت کند. بنابراین، معلوم می‌شود آنگلوساکسون‌های «برگزیدۀ خدا» از همان ابتدا، ام‌الفساد اصلی جهان بودند و هنوز هم چنین نقشی را ایفا می‌کنند.

به این ترتیب، حکام انگلیس عامل و مقصر جنگ‌های جهانی اول و دوم، جنگ سرد و جنگ‌های عصر حاضر، از جمله، جنگ ۵٢ کشور و نیمچه کشور (٣٢ کشور عضو پیمان تروریستی ناتو باضافۀ ٢٠ کشور «غربی» غیر عضو ناتو مانند ژاپن، استرالیا، کره جنوبی و غیره) با روسیه در سرزمین اوکراین، هجوم دیوانه‌وار تروریست‌های دولت قوم یهود به غزه (فلسطین) بمنظور نسل‌کشی فلسطینی‌ها و تصرف بقایای سرزمن‌آن‌ها تحت بهانۀ ساختگی حملۀ حماس به سرزمین‌های اشغالی فلسطین با اسم رمز جعلی «طوفان الاقصی» در ٧ اکتبر ٢٠٢٣ انگلیس است. بعنوان مثال روشن، «جنگ سرد» که به انحلال اتحاد شوروی و حذف آن از نقشۀ سیاسی جهان انجامید، با سخنرانی وینستون چرچیل در ۵ ماه مارس سال ۱۹۴۶ در کالج وست مینستر فولتون ایالت میسوری آغاز شد. و یا در حالیکه دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا در ارتباط  با جنگ در سرزمین اوکراین بارها گفته است که «این جنگ من نیست، جنگ بایدن است…»، بروشنی این معنی را بیان می‌کند که این جنگ را آنگلوساکسون‌ها مثل همیشه با دست دیگران به راه انداختند. به همین دلیل، باریس جانسون، نخست وزیر سابق سلطنت انگلیس بعد از توافق استانبول در سال ٢٠٢٣ از توقف آن جلوگیری کرد و اکنون کایر استارمر، نخست وزیر فعلی انگلیس با تمام قوا ادامه می‌دهد تا آتش یک جنگ جهانی جدید را برافروزد.

با این اوصاف، اسناد تاریخی ثابت می‌کند که جهانی‌سازی انواع ایدئولوژی‌های ضدبشری مانند فاشیسم، نازیسم، صهیونیسم و همچنین، خرافات و موهومات دینی مذهبی و  و مروج و مبلغ آن‌ها روباه پیر انگلیس است. همچنین، این حاکمان استعمار انگلیس بودند که داستان‌ها و افسانه‌ها را از دل تاریخ بیرون کشیدند و بنام دین، لباس تقدس بر تن آن‌ها کردند. ناگفته نماند که مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال ١٩٧۵ صهیونیسم را که در حال حاضر در فلسطین به قتل‌عام و نسل‌کشی مشغول است، به عنوان نوعی نژادپرستی و نفرت نژادی تقبیح کرد.

آنگلوساکسون‌ها همچنانکه در سال ١٩۴٩ ساختار پیمان ناتو را بر روی شانه‌های افسران فاشیست بنا نهادند و بنوشته م. مندل اطریشی، طی چند دهۀ اخیر نیز «توله‌‌سگ‌های» فاشیست، یا بعبارت دیگر، فرزندان و نوادگان خلف فاشیست‌ها مانند دونالد توسک، جورجیا ملونی، آنالنا بربوک، اولاف شولتس، فریدریش مرتس، آمانوئل مکرون و دیگران را در اغلب کشور اروپایی به قدرت رسانده است، امروزه در شرایط تغییر و تحولات دوران‌ساز جهانی، «برگزیدگان خدا» فاشیسم را علاوه بر صهیونیسم، در قالب‌های پر زرق و برق دیگر، مانند «دموکراسی» و «حقوق بشر» در مقابل نیروهای آزادی‌خواه، صلح‌دوست و تحول‌طلب جهان به صف کرده‌اند.

بنابراین، امروزه تشکیل یک ائتلاف جهانی علیه قالب‌های مختلف فاشیسم سرمایه‌داری ضرورت زمان است.

کسانی که تاریخ نخوانند و از آن درس مقتضی فرانگیرند، ناگزیر از تکرار آن هستند.

انگلیس زادگاه نازیسم

ندای معروف نازیسم «نظم نوین جهانی»، نخستین بار نه توسط هیتلر، بلکه توسط هربرت ولز انگلیسی مطرح شد.

«جنگ عجیب» معمولاً به عنوان نمونۀ یک بازی دوگانه شناخته می‌‌شود که انگلیس در طول جنگ جهانی دوم انجام می‌داد. دولت بریتانیا از همان آغاز جنگ جهانی دوم تا ماه مه ۱۹۴۰ واقعاً رفتار عجیبی داشت: نیروهای نظامی آن برای مبارزه با ورماخت به خاک فرانسه اعزام شدند، اما به هیچ اقدام قاطعی دست نزدند. تا زمانی که آلمان‌ها حمله را در قلمرو بی‌طرف میان بلژیک و هلند آغاز کردند، انگلیسی‌ها حتی سعی نکردند آن‌ها را متوقف کنند.

رفتار انگلیس در رابطه با رژیم نازی در اوایل دهه ۳۰ نیز به همان اندازه مبهم بود. در سال ۱۹۳۲ اتحادیۀ فاشیست‌های انگلیس که از موعظه‌های موسولینی و هیتلر حمایت می‌کرد، در لندن تشکیل گردید. اُسوالد موزلی، رئیس اتحادیۀ فاشیست‌های انگلیس بود. اتحادیه با سردبیران نشریات بزرگ و بزرگان پول همدلی می‌کرد. تا تابستان ۱۹۳۴، اعضای اتحادیه به ۵۰ هزار نفر رسید.

در ۱ ژانویه ۱۹۳۴، موزلی «باشگاه ژانویه» را تأسیس کرد که افراد شاخص جامعۀ انگلیس به عضویت آن درآمدند. رئیس باشگاه، جان اسکوایر، سردبیر مجلۀ «لندن مرکوری»گفت، که اعضای باشگاه «بیشتر با جنبش فاشیستی همدلی می‌کنند». این باشگاه متشکل از حدود ۴۵۰ نفر، از جمله، هربرت د لا پر گوت- مدیر چندین شرکت بزرگ، وینسنت ویکرز- مدیر شرکت بیمۀ لندن، لرد لوید- فرماندار سابق بمبئی، رئیس اتحادیۀ اقتصادی امپراتوری، زمیندار بزرگ ارل گلاسکو بود.

مقامات (محافظه‌کاران) مانعی برای اتحادیه ایجاد نکردند. آنها چشم خود را بر آشوب و راهپیمایی‌ها و تظاهرات سازماندهی شده توسط موزلی بستند. دولت حتی به ۳۰۰۰ عضو اتحادیۀ فاشیست‌های بریتانیا به عنوان بخشی از یک کارزار ضدیهودی اجازه راهپیمایی داد. خانوادۀ سلطنتی نیز از موزلی حمایت می‌کردند.

در ۶ اکتبر ۱۹۳۶، موزلی مخفیانه با دیانا میفورد، اشراف بریتانیایی و یکی از تمجیدکنندگان هار هیتلر ازدواج کرد و مراسم آن را در تالار پذیرایی جوزف گوبلز کرد. هیتلر در مراسم عروسی حضور داشت و عکس خود را در قاب نقره‌ای به زوج تازه اهداء کرد.

در المپیک ۱۹۳۶، قبل از مسابقۀ فوتبال بین تیم‌های ملی انگلیس و آلمان در استادیوم المپیک برلین، سرود آلمان پخش شد و هر دو تیم پس کشیدند.

اتحادیۀ فاشیست‌های امپراتوری را آرنولد اسپنسر لیز، سیاستمدار بریتانیایی، یک نژادپرست وحشی در سال ۱۹۲۹ تأسیس کرد. و در جشنواره‌های موسیقی اختصاص داده شده به ریچارد واگنر که در شهر بایروث باواریا برگزار شد، پسر دریاسالار هیوستون چمبرلین، یک اشراف‌زاده، مؤلف نظریۀ برتری نژاد سفید، نویسندۀ کتاب «بنیادهای قرن نوزدهم»، مهمان ویژۀ آن بود. چکیدۀ نظریۀ چمبرلین این بود که آریایی‌ها از نظر جسمی و فکری بر غیر آریایی‌ها برتری دارند. نوشتۀ نژادپرستانۀ چمبرلین مورد پسند قیصر ویلهلم قرار گرفت. او نویسنده را تحسین کرد: «کتاب شما هدیۀ خداوند به آلمانی‌ها است». هیتلر کار چمبرلین را «مقدس» خواند و نویسنده در سال ۱۹۰۸ با واگنر ایو، دختر آهنگساز، «پیامبر محبوب» خود ازدواج کرد.

هیوستون چمبرلین ایده برتری نژاد سفید را از توماس کارلایل بریتانیایی که از بسیاری جهات جلوتر از دیدگاه‌های نیچه با کیش ابرمرد او بود، عاریت گرفت و از طریق او هیتلر و دیگر ایدئولوگ‌های نازی اخذ کردند. البته، مدت‌ها قبل از کارلایل، رابرت ناکس، کالبدشناس و جانورشناس اسکاتلندی، آنچه را که به عنوان انسان‌شناسی نژادی شناخته می‌شود، توسعه داد و به یکی از پیشگامان نژادپرستی «علمی» در بریتانیا تبدیل شد.

یک انگلیسی دیگر، پسر عموی چارلز داروین، فرانسیس گالتون، اصلاح نژادی را به عنوان یک نظام اقدامات با هدف جلوگیری از زوال تمایلات ارثی نسل به نسل اختراع کرد. ایده‌های گالتون در آلمان هیتلری، جایی که آن‌ها درگیر مبارزه برای «پاکسازی نژادی» بودند، شکوفا شد. یهودیان «معیوب‌ترین» اعلام شدند (در حالی که آن‌ها از نظر تعداد سرانۀ برندگان جایزۀ نوبل رتبۀ اول را در بین مردم جهان داشتند). از زمانی که اردوگاه‌های مرگ آشویتس و تربلینکا پس از شکست آلمان در جهان شناخته شد، اصطلاح «اصلاح نژادی» با نازیسم و ​​نژادپرستی به شدت پیوند خورده است.

و حتی بیشتر. ندای معروف نازیسم «نظم نوین جهانی»، نخستین بار نه توسط هیتلر، بلکه توسط هربرت ولز انگلیسی، نویسندۀ علمی تخیلی و کارمند ام آی۶ مطرح شد.

* * *

در سال ۱۹۴۰، فرمانروایان رایش سوم «عملیات ویلی» را توسعه دادند که هدف از آن ترور پادشاه جورج ششم و نخست وزیر، چرچیل در طول سفر آن‌ها به باهاما بود. ادوارد هشتم پادشاه مستعفی که پس از امتناع از پادشاهی، عنوان دوک ویندزور را به خود برگزید، در طول جنگ فرماندار باهاما بود. بمنظور خارج کردن بریتانیا از جنگ، برنامه‌هایی برای بازگرداندن دوک به تاج و تخت بریتانیا انجام گرفت. دوک و همسرش در سال ۱۹۳۷ از آلمان دیدن کردند و با هیتلر و دیگر رهبران دولت او ملاقات کردند. مقالاتی در روزنامۀ تایمز در مورد سفر ادوارد به آلمان منتشر شد: «والاحضرت سلطنتی لبخند می‌زند و به سبک نازی به انبوه مردمی که در زیر پنجره‌های هتل نزدیک به محل اقامت او جمع شده بودند، سلام می‌کند».

دوک ویندزور پادشاه را احمق، ملکه را توطئه‌گر و رئیس دولت، چرچیل را جنگ افروز می‌دانست. پیشوا از نظر او شخصیت بزرگی بود. دوک مطمئن بود که اگر هیتلر سرنگون شود، بشریت با فاجعۀ بزرگی مواجه خواهد شد. برای اعضای خانواده سلطنتی، این رسوم رایج بود.

هژالمار شاخت، رئیس بانک رایش‌بانک و سر مونتاگو نورمن، رئیس بانک انگلستان، هنگام امضای قرارداد محرمانه بین بریتانیا و آلمان در ۶ ژوئن ۱۹۳۵ همکاری کردند. همکاری آن‌ها در انعقاد پیمان هوا و دریا، دیدار لرد هالیفاکس، رئیس مجلس اعیان از بازی‌های المپیک برلین و ملاقات او با هیتلر، توافق هالیفاکس با آنشلوس اتریش و الحاق سودتنلند چک، و بسیاری موارد دیگر ادامه یافت.

اسناد بایگانی سازمان اطلاعات خارجی روسیه طرح «پایک» (Pike) انگلیسی-فرانسوی را که توسط چرچیل تدوین شده بود، افشاء می‌کند. بر اساس این طرح، قرار است ارتش ۳۰۰۰۰۰ نفری انگلیسی-فرانسوی ژنرال ویگند در بهار ۱۹۴۰ در سوریه متمرکز شود و از آنجا به همراه نیروهای ترک و ایران به ماوراء قفقاز حمله ‌کنند. اقدامات اطلاعاتی شوروی این نقشه‌ها را خنثی کرد.

هیتلر چنان به چشم‌انداز اتحاد نظامی-سیاسی با بریتانیای کبیر اطمینان داشت که در ۱۰ می ۱۹۴۱، همکار خود، رودولف هس را برای مذاکره به لندن فرستاد. هس با یک جنگندۀ «Messerschmitt-۱۱۰» به انگلستان پرواز کرد و با چتر در املاک دوک داگلاس همیلتون فرود آمد. اسناد مربوط به اقامت هس در بریتانیا هنوز توسط سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا از حالت طبقه‌بندی خارج نشده است.

مهمترین دستاورد خیانت بریتانیا، طرح عملیات غیرقابل تصوری بود که توسط دولت چرچیل پس از تسلیم آلمان تهیه شد. بر اساس این طرح، در ۱ ژوئیه ۱۹۴۵، قرار بود نیروهای متحد ایالات متحدۀ آمریکا و انگلیس جبهه را ۱۸۰ درجه بچرخانند و به اتحاد جماهیر شوروی حمله کنند.

اگر تمام اسناد از طبقه‌بندی خارج شود، واقعیت‌های بسیار جالب زیادی در مورد میهن انگلیسی نازیسم و ​​ تصادم ایدئولوژی‌هایی که در آن‌ها امکان همزیستی مسالمت‌آمیز وجود نداشت، آشکار می‌شود.

ریشه‌های انگلیسی نازیسم آلمان

امروز، حتی چندین دهه‌ پس از شکست رایش سوم، جنگ ادامه دارد. این بار، جنگ علیه خاطرۀ شاهکار بی‌نظیر سرباز شوروی جریان دارد. در پشت تمام تلاش‌ها برای «برابرسازی» روسیه‌ی شوروی و فاشیسم هیتلری، که توسط غرب در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ پرورش یافت، پیوستگی ایدئولوژیک دیکتاتوری جنایتکار ناسیونال سوسیالیستی همراه با سیاست امپریالیستی آنگلوساکسون نهفته است…

ماهیت این تداوم و ویژگی‌های اصلی آن به تفصیل در کتاب «ریشه‌های انگلیسی فاشیسم آلمانی»، تألیف مانوئل سرکیسیان، استاد دانشگاه هایدلبرگ، مورخ و جامعه‌شناس مشهور، ارمنی‌تبار، متولد باکو در سال ۱۹۲۳ و ساکن مکزیک، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. این کتاب برای اولین بار به زبان روسی ترجمه و در سال ۲۰۰۳ در سن پترزبورگ منتشر شد. این کتاب فقط در هند و ایرلند که استبداد آنگلوساکسون را از نزدیک تجربه کرده‌اند، به زبان انگلیسی انتشار یافته است. کتاب سرکیسیان هرگز در انگلستان منتشر نشده است.

نویسنده در اثر خود به حقایق تکان‌دهنده اشاره کرده است. «از نژاد برتر در مستعمرات تا فاشیسم در اروپا»، «تقلید رهبران رایش سوم از مکتب انگلیسی»، «انگلستان به عنوان نمونۀ اولیه وحدت نژادی»، «هوستون استوارت چمبرلین- پیشگوی انگلیسی، پیشگام و پیامبر رایش سوم»، «فاشیسم انگلیسی در انگلستان»، «ستایشگران هیتلر از میان تشکیلات انگلیسی»، عبارات بالا عناوین برخی از فصول‌ این کتاب هستند.

مانوئل سرکیسیان با اشاره به نظام آموزش هیتلری، با استناد به منبع اصلی می‌نویسد: «سازمان‌دهندگان «ناپولاها» (مؤسسات آموزشی ملی-سیاسی) نیروهای اس‌اس هیملر آگاهانه از الگوهای مدارس دولتی نخبگان انگلیسی پیروی می‌کردند». از همان آغاز رایش سوم، مربیان انگلیسی نژاد برتر با مقلدان نازی خود (که بعداً به رادیکال‌ترین شکل از معلمان خود پیشی گرفتند) ملاقات کردند و کاملاً آگاه بودند که آموزش نخبگان هیتلری طبق الگوی آموزش نخبگان انگلیسی انجام می‌شود. انگلیسی‌ها بلافاصله ارزیابی مثبتی از فعالیت‌های همکاران آلمانی خود ارائه دادند. بطور مثال، مدیر مدرسۀ دولتی در لوئستافت خطاب به خوانندگان انگلیسی خود، «ناپولاهای» هیتلری را «مدارس دولتی در آلمان» نامید.

نظام تربیتی انگلیس به عنوان یک روش برای تربیت آینده‌سازان جهان، تحسین ویژۀ پیشوا را برانگیخت. بگونه‌ای که او در «سخنرانی اختصاص‌یافته به انگلستان» در ۳۰ ژانویۀ ۱۹۴۱، نظام آموزشی انگلیس را مورد تمجید قرار داد.

اوبرگروپنفورر گایسمایر، فرمانده ارشد اس‌اس در سال ۱۹۳۸ گفت: «ابزارها و وظایف آموزشی (مدارس عمومی انگلیس)… برای مؤسسات ما نیز مناسب هستند». والتر استرووه، مورخ آمریکایی، نیز با اشاره به شباهت مدارس فاشیستی با همتایان انگلیسی آن‌ها، ادعا کرد که «در آینده، فقط بهترین افراد رهبران نازی خواهند شد. خدا می‌داند چه تعداد هیتلرهای آینده در آنجا تربیت شده‌اند». تئودور ویلهلم، پدر آموزش نازی، با افتخار اعلام کرد که در آلمان تحت رهبری هیتلر، آموزش مدرسه‌ای «به مدارس دولتی انگلیس نزدیک‌تر است» و حتی قول داد که در زمینۀ آموزش حاکمان آیندۀ جهان از معلمان انگلیسی خود پیشی بگیرد.

سرکیسیان تأکید می‌کند که در سال ۱۹۳۸، مؤسسۀ سلطنتی امور بین‌الملل در لندن، در مورد «آموزش رهبران آیندۀ نازی» گزارشی تهیه کرد؛ نویسندگان انگلیسی خاطرنشان کردند که نهادهای نازی «از بسیاری جهات از مدارس دولتی انگلیسی ما الگوبرداری شده است». بسیاری از کارگزاران رایش سوم رؤیای آموزش انگلیسی فرزندانشان را در سر می‌پروراندند (ریبنتروپ، لی). در سال ۱۹۳۴، رهبران آیندۀ انگلستان (از مدرسۀ دولتی راگبی) از ناپولاهای پوتسدام بازدید کردند. این بازدید با بازدیدهای متقابل نمایندگان ناپولاها و سایر مدارس دولتی انگلیسی دنبال شد. تلویحاً گفته شد که چنین تبادل فقط با «شرکای نوردیک، که باید آلمان را از… جنگ در دو جبهه محافظت کنند»، صورت خواهد گرفت. پیشوا اعلام کرد که فقط او، «مانند انگلیسی‌ها، برای رسیدن به هدفش به اندازۀ کافی بی‌رحم است»، و سیاست استعمارگری انگلیس در هند، برای او الگوی استعمار روسیه (که آن را «هند آلمانی» می‌نامید) است. قابل توجه این است که در هندِ تحت سلطۀ انگلیس، دولت انگلیس برای نمایش فیلم‌های مستند و بلند دربارۀ نازیسم اجازه نمی‌داد. زیرا، هندی‌ها می‌توانستند شباهت‌های میان رفتار فاشیست‌های آلمانی و استعمارگران انگلیسی را ببینند.

از جیمز درنان، مورخ انگلیسی می‌خوانیم: «فاشیسم می‌تواند طنین قوی در شخصیت ملی انگلیسی‌ها پیدا کند… گفته می‌شود که افراد اس‌اس وحشی هستند… اما تمام افراد اس‌اس که من با آن‌ها ملاقات کرده‌ام، افراد دوست داشتنی، مؤدب و همیشه آماده خدمت به مردم بودند». این توصیف آقای بیکر-وایت، رئیس اتحادیۀ اقتصادی و عضو شورای عالی فاشیست‌های انگلیس، در بارۀ «دختران هیملر» بود. نمایندگان فرماندهی عالی نظامی انگلیس شخصیت رایشفوئرر اس‌اس را نیز مورد تحسین قرار دادند. دریاسالار سر بری دامویل زمانی گفت که «اگر همۀ هموطنانش مانند هیملر بودند…، بسیاری از مشکلات حل شده بود». در نوشتۀ مانوئل سرکیسیان می‌خوانیم: «کهنه‌سربازان وطن‌پرست سپاه انگلیس (سازمان جانبازان جبهه‌) پس از بازدید از اردوگاه کار اجباری داخائو در سال ۱۹۳۵ و ارزیابی مثبت از آن، این تصویر را که هاینریش هملر یک مرد فروتن و نگران خیر و صلاح کشورش است، تأئید کردند. شهردار انگلیسی شهر بتنال‌گرین نیز پس از بازدید از اردوگاه کار اجباری در کیسلاف، در مطبوعات اعلام کرد که او فقط می‌تواند شهادت دهد که آدولف هیتلر… با مخالفان سیاسی خود با عزت رفتار می‌کند».

راندولف، پسر وینستون چرچیل، خانواده لرد ریدزدیل، لرد لمینگتون، لرد لاندوندری، هوستون چمبرلین، جامعه‌شناس و روزنامه‌نگار، به هیچ وجه فهرست کامل نمایندگان جامعۀ عالی انگلیس نیستند که آشکارا از هیتلر حمایت می‌کردند (خود گوبلز به مناسبت ازدواج دختر لرد ریدزدیل با یک فاشیست انگلیسی بنام اسوالد مازلی، ضیافت رسمی برگزار کرد که هیتلر نیز در آن حضور داشت و حتی سنجاق سینه‌ای به شکل صلیب شکسته به سینه داشت). دیلی‌میل، روزنامۀ متعلق به لرد روتمیر، به عنوان بلندگوی خبری نازی‌ها در خارج از آلمان عمل می‌کرد. روزنامۀ انگلیسی ریویو، فاشیست‌های فرانکو را «بهترین نمایندگان اسپانیا» می‌نامید. لرد هالیفاکس، رئیس مجلس علیای پارلمان انگلیس، که در سال ۱۹۳۷ با پیشوا ملاقات کرده بود، از «صمیمیت» او شگفت‌زده شد و شایستگی هیتلر را در بازگرداندن «عزت نفس» آلمان تصدیق کرد. سرکیسیان می‌نویسد: «در میان مهمانان کنگرۀ حزب امپراتوری هیتلر در سال ۱۹۳۶ حداقل پنج عضو پارلمان انگلستان حضور داشتند که هیتلر را تحسین کردند. هیتلر در این کنگره به روشنی اعلام کرد که قصد فتح اوکراین را دارد».

عشق متقابل بین نژادپرستان آلمانی و انگلیسی چنان قوی بود که تا سال ۱۹۳۸، پیشوا، که انگلیسی‌ها را به عنوان مربیان خود می‌دید، ممنوعیت فعالیت‌های اطلاعاتی آلمان در انگلستان را لغو نکرد. در زمان هیتلر، مطالعات انگلیسی (علم، فرهنگ و زبان انگلیسی) در حد بی‌سابقه‌ای توسعه یافت. پیشوا صمیمانه معتقد بود که زبان انگلیسی، زبان اربابان است و فرهنگ انگلیسی با «بار» استعماری خود شایسته تقلید. هیتلر اطمینان می‌داد که نژاد آلمانی پسرعموی نژاد انگلیسی است و آن‌ها برای حکومت بر جهان مأمور شده‌اند. در انگلستان می‌گفتند که انگلیسی‌ها بر دریاها و آلمانی‌ها بر خشکی حکومت خواهند کرد. هانس گونتر، فیلد مارشال آلمانی این باور انگلیسی‌ها را که دیگران موقعیتی نزدیک به حیوانات دارند، تأئید کرد و تقلید از انگلیسی‌ها را به این دلیل که «این باور آن‌ها را بزرگ کرده است»، توصیه کرد. فریدریش لانگه، فیلسوف آلمانی اظهار داشت: «ما برای یادگیری چگونگی تسلط بر جهان تمام مراحل تربیتی را طی خواهیم کرد و در کنار پسرعموهای خود که اکنون بر جهان حکمرانی می‌کنند، برابر خواهیم شد».

مانوئل سرکیسیان خاطرنشان می‌کند که اصلاح نژاد، که در رایش سوم رواج یافت، اصالت کاملاً انگلیسی داشت. این نظریه حق نژاد آنگلوساکسون (و بنابراین، آلمانی‌ها) را برای تسلط بر جهان تأئید می‌کرد. اعطای حق شهروندی تنها بر اساس تعلق به نژاد آریایی در زمان هیتلر به یک هنجار تبدیل شد و این جریان در انگلستان شکل گرفت و رهبر آن فرانسیس گالتون، پسر عموی چارلز داروین بود. خود گالتون اصطلاح «اصلاح نژاد» را ابداع کرد. او ادعا کرد که نه تنها «گونه‌هایی» از انسان‌ها در داخل یک نژاد وجود دارد، بلکه «گونه‌هایی» از خود نژادها نیز وجود دارند. گالتون «نظریۀ» نژادپرستی را پایه‌گذاری کرد که فاشیست‌ها نیر آن را پذیرفتند. او همچنین از «جنگ مقدس» برای سلطۀ نژادی حمایت می‌کرد و اصلاح‌نژاد را «بخشی از آگاهی ملی، مانند یک دین جدید» می‌دانست. قابل توجه ایت که نازی‌ها نیز همین کار را انجام دادند. فرمول طعنه‌آمیزی که جورج اورول، نویسندۀ رمان پادآرمان‌شهری «۱۹۸۴»، مطرح کرد، معروف است: «همۀ انسان‌ها برابرند، اما بعضی‌ها برابرتر از دیگرانند». هربرت ولز، نویسندۀ مشهور «مرد نامرئی»، مطمئن بود که «تنها راه‌حل معقول و منطقی در قبال یک نژاد پست، نابودی آن است».

هانا آرنت در دهۀ ۱۹۴۰ میلادی نوشت: «ایدئولوژی نژادپرستانه در انگلستان مستقیماً از سنت ملی سرچشمه می‌گرفت: این سنت نه تنها سنت عهد عتیق و پروتستانی، بلکه درک تشدید نابرابری اجتماعی به عنوان بخشی از میراث فرهنگی انگلیسی نیز بود (در حالی که طبقات پایین نسبت به طبقات بالا احساس احترام و تقدس می‌کردند، طبقات بالا با تحقیر با آن‌ها رفتار می‌کردند)».

آلفرد روزنبرگ، زندگینامه‌نویس انگلیسی، یکی از خونخوارترین نژادپرستان آلمانی، تأکید کرد که «اگر دانشجویان دانشگاه‌های ممتاز انگلیس می‌توانستند بخوانند که ناسیونال سوسیالیست‌ها چه نقشی در تاریخ امپراتوری انگلستان به اسلاف خود نسبت داده‌اند، شرمسار می‌شدند». آدولف هیتلر «به ویژه موفقیت‌های سیاسی انگلیس (مانند سلطۀ طولانی‌مدت بر هند با نیرویی اندک) را به حضور مدیران استعماری که تحت نظام آموزشی انگلیس تربیت یافته بودند، نسبت می‌داد». گئورگ شوت، نویسنده، در سال ۱۹۳۴، در کتاب خود بنام «هوستون استوارت چمبرلین، پیشگوی رایش سوم» نوشت: «مردم آلمان، فراموش نکنید و همیشه به یاد داشته باشید که این «بیگانه» چمبرلین بود که «بیگانه» آدولف هیتلر را پیشوای شما نامید. کارلایل انگلیسی نیز صد سال پیش همینطور بود. امروز، این چمبرلین انگلیسی است که از همان گام‌های اول آدولف هیتلر، فهمید که او از سوی الهی منصوب شده است».

و این هم یک واقعیت مربوط به وضعیت جزایر نورماندی، قلمرو انگلستان که ورماخت اشغال کرده بود. مانوئل سرکیسیان می‌نویسد: «دادگاه‌های انگلیس متهمان به مقاومت در جزایر نورماندی در طول اشغال آلمان را تحت پیگرد قانونی قرار دادند؛ مقامات جزیرۀ انگلیس حتی رفتارهایی را که موجب تشدید تنش با نیروهای اشغالگر می‌شد، جرم تلقی می‌کردند. برخی از ساکنان جزیره در سوءاستفاده از زندانیان در اردوگاه‌های کار اجباری دست داشتند. به دار آویختن یکی از آن‌ها، یک روس، همان واکنشی را در پلیس جرسی برانگیخت که در اکثر آلمانی‌ها برمی‌انگیخت».

متأسفانه، اثر مانوئل سرکیسیان با عنوان «ریشه‌های انگلیسی فاشیسم آلمانی» عملاً در روسیه یا غرب ناشناخته است. این کتاب در انگلستان ممنوع است و در آلمان علیه نویسندۀ آن دو بار پرونده‌های جنایی تشکیل شده است…

آنگلوساکسون‌ها و نازیسم آلمانی

انگلیس، وطن «برگزیدگان خدا»

هشتادمین سالگرد پیروزی بزرگ خلق‌های اتحاد شوروی بر آلمان فاشیست، ما را بارها و بارها به بررسی علل و ریشه‌های جنگ جهانی وامی‌دارد. اتحاد جماهیر شوروی به همراه انگلستان و آمریکا علیه آلمان فاشیست و متحدانش جنگید. عموماً پذیرفته شده است که متحدان آنگلوساکسون ما به اندازۀ دولت شوروی و کل مردم شوروی، مخالفان سرسخت فاشیسم آلمانی (نازیسم آلمانی) بودند.

اما حتی یک بررسی نه چندان عمیق در مورد علل و ریشه‌های جنگ جهانی دوم، ما را به تردید می‌اندازد که آیا آنگلوساکسون‌ها همان نگرش منفی نسبت به نازیسم آلمانی را مانند اتحاد جماهیر شوروی داشتند یا خیر. منظور من از آنگلوساکسون‌ها، نخبگان حاکم انگلستان و آمریکا با ایدئولوژی خاص خودشان است (نباید همۀ کسانی را که در انگلستان، آمریکا، کانادا، استرالیا و نیوزیلند زندگی می‌کنند و به زبان انگلیسی سخن می‌گویند، آنگلوساکسون نامید). دلایل زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد آنگلوساکسون‌ها خودشان نازیسم را در آلمان رواج دادند و ذهنیت هیتلر را به عنوان یک فاشیست متعصب شکل دادند. آن‌ها به این دلیل ساده چنین نقشی را ایفا کردند که نازیسم (فاشیسم) قبلاً در انگلستان و آمریکا شکل گرفته بود. زمانی که هیتلر در سال ۱۹۳۳ به قدرت رسید، نازیسم آنگلوساکسون اشکال کاملاً تکامل‌یافته‌ای به خود گرفته بود.

بی‌شک، در خود آلمان زمینه‌های پیدایش نازیسم وجود داشت. برخی نویسندگان معتقدند که نازیسم یک پدیدۀ عمدتاً آلمانی بوده و نازیسم در کشورهای دیگر فقط اقتباسی از نازیسم آلمانی است. اما در اصل، همه چیز کاملاً برعکس است: نازیسم آلمانی محصول اقتباس از نازیسم آنگلوساکسون است.

البته، نظریه‌پردازان و طرفداران نازیسم انگلیس از اصطلاحاتی مانند «فاشیسم»، «ناسیونال سوسیالیسم» و «نازیسم» استفاده نکردند. ایدئولوژی آن‌ها با استفاده از کلمات و اصطلاحات دیگری توصیف می‌شد. اما ایدئولوژی آن‌ها ماهیت نژادپرستی داشت. در زمان شوروی، کتاب‌های زیادی در مورد فاشیسم آلمانی منتشر شد که در آن‌ها نازیسم به عنوان یکی از اشکال نژادپرستی تعریف می‌شد. اگر کوتاه‌ترین تعریف را از فاشیسم آلمانی ارائه دهیم، آنگاه این ایدئولوژی بمعنی برتری به اصطلاح «نژاد آریایی» بر همۀ نژادهای دیگر می‌باشد. علاوه بر این، در بین «همۀ نژادهای دیگر» درجه‌بندی و دسته‌بندی بر اساس «درجات» وجود دارد. برخی از «همۀ نژادهای دیگر» را می‌توان در جهت منافع شخصی (بویژه به عنوان نیروی کار) به کار گرفت و برخی دیگر بهتر است بدون تأخیر نابود شوند. و این تعریف فشردۀ فاشیسم است.

نژادپرستی می‌تواند اشکال دیگری نیز داشته باشد. به عنوان مثال، صهیونیسم که از نظر ایدئولوژیکی و سیاسی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شکل گرفت، «قوم برگزیدۀ خدا» را به عنوان بالاترین «طبقه» که از ابراهیم سرچشمه می‌گیرد، تعریف می‌کند. و چنین قوم «ویژه‌» حق ندارد با سایر اقوام درآمیزد. صهیونیسم طی قطعنامۀ سازمان ملل متحد در سال ۱۹۷۵ به عنوان نوعی نژادپرستی طبقه‌بندی شد (این قطعنامه در اواخر سال ۱۹۹۱، همزمان با پایان موجودیت اتحاد جماهیر شوروی لغو شد، که نمی‌توان آن را تصادفی دانست).

ناسیونالیسم انگلیس بر اساس دکترین «قوم برگزیده»‌ استوار است که در دوران باستان به جزایر آلبیون‌ مه‌آلود (جزایر بریتانیا) آمدند و «آنگلوساکسون» نامیده می‌شدند. در کتب‌ درسی تاریخ و دایرة‌المعارف‌ها، آنگلوساکسون‌ها قبایل ژرمنی، یعنی آنگل‌ها و ساکسون‌های باستانی هستند که در اواسط قرن پنجم به انگلستان مهاجرت کردند. اصطلاح «آنگلوساکسون» این گروه ملی را از اسکاتلندی‌ها و ولزی‌ها که در جزایر انگلیس زندگی می‌کنند، متمایز می‌سازد.

آنگلوساکسون‌ها، بیش از هزار سال پس از ورود به جزایر انگلستان، در آن سوی اقیانوس اطلس، در آمریکای شمالی، فرود آمدند. آنگلوساکسون‌ها به تصرف دنیای جدید شروع کردند. در واقع، این آغاز شکل‌گیری امپراتوری استعماری انگلیس بود. آنگلوساکسون‌ها همچنین سرزمین‌هایی را در آسیا، آفریقا، آمریکای جنوبی و استرالیا تصرف کردند و مورد بهره‌برداری قرار دادند. در حدود چهار قرن، یک امپراتوری استعماری عظیم شکل گرفت که «در مستعمراتش آفتاب هرگز غروب نمی‌کند». در مورد امپریالیسم استعماری انگلیس بعداً به طور ویژه خواهم نوشت. اما اکنون می‌خواهم توجهات را به این واقعیت جلب کنم،  که امپراتوری عظیم انگلیس در قرن نوزدهم مورد توجه دقیق دولتمردان، سیاستمداران و حتی فیلسوفان کشورهای مختلف قرار گرفت. برخی با حسادت، برخی با تحسین، برخی با نفرت و برخی با تمایل به درک دلایل موفقیت و بهره‌گیری از تجارب آن به انگلیس نگاه می‌کردند.

در میان کسانی که می‌خواستند از انگلیس بیاموزند و موفقیت آن را تکرار کنند، بسیاری بودند که راز اصلی و ریشۀ موفقیت آن را نه قدرت نیروی دریایی‌اش، نه اقتصاد (تا اواسط قرن نوزدهم، انگلستان به کارگاه جهان تبدیل شده بود)، نه امور مالی‌اش که لندن را به یک مرکز مالی جهانی تبدیل کرد و پوند استرلینگ انگلیس به محبوب‌ترین ارز جهان تبدیل شد، بلکه یک «روح آنگلوساکسونی» خاص می‌دانستند.

ماهیت این «روح» کاملاً ساده است: احساس برتری نسبت به دیگران. و این احساس از کجا ناشی می‌شود؟ پرورش آن دشوار یا حتی غیرممکن است. ریشه در خون دارد. و چنین خونی ققط در رگ‌های «برگزیدگان جدا» جریان دارد. آنگلوساکسون‌ها به برگزیده بودن خود توسط خدا ایمان دارند. و از آنجایی که آن‌ها «برگزیدگان خدا» هستند، به این معنی است که همۀ اطرافیان به نظر آن‌ها افراد درجه دو و برخی حتی «نیمه انسان» هستند. آنگلوساکسون‌های «برگزیدۀ خدا» والاترین نژاد هستند که برای فرمانروایی بر جهان فراخوانده شده‌اند و بر آن حکمرانی می‌کنند، زیرا این امر «از بالا» به آن‌ها اعطا شده است.

آنگلوساکسون‌ها «روح» ویژۀ خود را به تمام جهان جار نزدند و نمی‌زنند. قرار نیست انسان‌های درجه دو از آن مطلع شوند. اما در حلقۀ محدود «برگزیدگان» خود دربارۀ این «روح» صحبت می‌کنند. درک آن‌ها از «روح» ویژۀ خود، نشانه‌‌هایی از تصورات مذهبی دارد. آنگلوساکسون‌ها مطمئن هستند که از نوادگان ده قبیلۀ اسرائیل با تمام حقوق و تعهدات ناشی از این امر هستند.

جان لیلی (۱۵۵۳-۱۶۰۶)، نمایشنامه‌نویس انگلیسی و سلف ویلیام شکسپیر، در سال ۱۵۸۰ اعلام کرد: «انگلستان، به عنوان اسرائیل جدید… برگزیده و بی‌نظیر است». ویلیام سایموندز، کشیش انگلیسی، در سال ۱۶۰۷ موعظه کرد که عهد اولیه خدا با ابراهیم در دوران جدید به عهدی «با ملت انگلیس، قوم برگزیدۀ دوران جدید» تبدیل شده است. ساموئل پرچاز، کشیش و ناشر انگلیسی (حدود ۱۵۷۷-۱۶۲۶) در سال ۱۶۱۳ اعلام کرد: «ملت انگیس یک قوم برگزیده است».

طبق برخی منابع انگلیسی، دین قوم برگزیدۀ آنگلوساکسون‌ها عمدتاً در اواخر قرن شانزدهم و هفدهم شکل گرفت. و این دین در برخی از کلیساهای پروتستان، مانند پیوریتن‌ها، پرسبیتری‌ها و غیره، پناهگاه خود را یافت. این دین الهام‌بخش آنگلوساکسون‌ها برای فتوحات استعماری شد.

این دین، همچنین الهام‌بخش انقلاب بورژوازی در قرن هفدهم، به ویژه، یکی از رهبران اصلی آن – الیور کرامول بود. او انگلیسی‌ها را «قوم خدا» و انگلستان را «اسرائیل جدید» نامید. کرامول در اولین سخنرانی خود در سال ١۶۵٣، در پارلمان اعلام کرد که انگلستان به دستور خدا برای فرمانروایی و اجرای ارادۀ او فراخوانده شده است. کرامول معتقد بود که خدا نه تنها خالق جهان است، بلکه آن را اداره می‌کند. از جمله و در وهلۀ اول از طریق انسان‌ها. اما نه از طریق همۀ انسان‌ها، بلکه فقط از طریق «برگزیدگان خود». الیور کرامول، به عنوان یک پروتستان واقعی و پوریتین، شخصاً از اولین قدم‌های صعود خود به قدرت، به «برگزیدگی خود توسط خدا» و «مسیحایی» خود ایمیان داشت. او معتقد بود که منجی است و واقعاً توانست هزاران و میلیون‌ها نفر، از جمله سربازان حرفه‌ای از خانواده‌های اشرافی را به دنبال خود بکشاند.

تمام این ایده‌ها در مورد برگزیده بودن آنگلوساکسون‌ها به صورت منظم در کتاب «ریشۀ اسرائیلی ما»، اثر جان ویلسون، منتشره در سال ۱۸۴۰، توصیف شده است. در سال ۱۸۷۹، کتاب «ریشۀ شماتیک ملت‌های اروپای غربی»، اثر جان پیم ییتمن منتشر شد؛ او در این کتاب، نظریه‌ای را که نوادگان ابراهیم، ​​یعقوب و داوود پادشاه در انگلیس زندگی می‌کنند، ادامه داد و عمق ‌بخشید. در همین راستا، در سال ۱۸۸۶ کتاب «اسرائیل گمشده در نژاد آنگلوساکسون متجلی شد»، به قلم اِ. پ. اینگرسول منتشر شد. در سال ۱۸۹۰ نیز کتاب جان گارنیه با عنوان «اسرائیل در انگلیس: شرح مختصری از دلایل اثباتی ریشۀ اسرائیلی نژاد انگلیسی» منتشر شد.

من تنها بخش کوچکی از کتاب‌هایی را که در انگلستان و خارج از کشور (عمدتاً در کشورهای انگلیسی‌زبان) در مورد «برگزیدگی» آنگلوساکسون‌ها منتشر شده است، نام می‌برم. مجموع این ایده‌ها در ادبیات تخصصی، «اسرائیلیسم انگلیسی» و «آنگلو-اسرائیلیسم» نامیده شده است.

در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم، اسرائیلیسم انگلیسی از جزایر آلبیون مه‌آلود فراتر رفت و سازمان‌های آن در سراسر امپراتوری انگلیس و همچنین در آمریکا تشکیل گردید. فدراسیون جهانی انگلیس-اسرائیل و انجمن کانادایی انگلیس-اسرائیل در حال حاضر، مشهورترین آن‌ها هستند.

یکی از فعال‌ترین مروجان ایده‌های «اسرائیلیسم انگلیسی» در آمریکا در قرن گذشته، هاوارد رند (١٨٨٩-١٩٩١) بود. او فدراسیون آنگلوساکسون آمریکا را تأسیس و رهبری کرد و بخش قابل توجهی از پروتستان‌های سفیدپوست آنگلوساکسون را که به «برگزیده» بودن خود اعتقاد داشتند، متحد کرد. هاوارد رند بیش از دوازده کتاب با موضوع «اسرائیلیسم انگلیسی» منتشر کرد که، بنا به گفتۀ خودش، نتیجۀ مطالعۀ عمیق عهد عتیق و جدید بود.

«اسرائیلیسم انگلیسی» دارای انواع و اقسام طیف‌های مختلف می‌باشد. برخی از نمایندگان این مکتب و جنبش ایدئولوژیک-مذهبی معتقدند که آنگلوساکسون‌های واقعی، یعنی کسانی که از نوادگان ده قبیلۀ اسرائیل محسوب می‌شوند، باید نوادگان دو قبیلۀ دیگر (یعنی قوم برخاسته از یهودا یا «یهودیان»  امروز) را به عنوان برادران و همفکران خود قبول کنند و با همراهی آن‌ها برای سلطه بر جهان بجنگند. این جناح از اسرائیلی‌های انگلیسی، فیلوسِمیت‌ها نامیده می‌شوند.

یکی دیگر از دیدگاه‌های افراطی «اسرائیلیسم انگلیسی» این است که گویا یهودیان امروزی از نسل شیطان (آموزۀ «ذرّیۀ مار»)، یا از نسل کنعانیان (که زمانی ساکن «سرزمین موعود» بودند و بواسطۀ یهودیانی که تحت رهبری موسی از مصر بیرون آمدند، نابود یا از آن سرزمین رانده شدند)، یا از نسل ادومی‌ها (از نوادگان عیسو، برادر یعقوب) هستند (بنا به روایات، عیسو حق اولاد خود را با معاملۀ آن در برابر «آش عدس» از دست داد).

این اسرائیلی‌های افراطی انگلیسی معتقدند کسانی که امروزه خود را یهودی معرفی می‌کنند، به فریبکاری آشکار مشغولند. افراطی‌‌ترین اسرائیلی‌های انگلیسی مطمئن هستند که این شیادان از نوادگان شیطان‌اند، زیرا که هیچ خون سامی در رگ‌هایشان جاری نیست. آن‌ها خزری‌ها، نمایندگان نژاد ترک هستند که با گستاخی عنوان یهودی را به خود نسبت داده‌اند. این جناح افراطی اسرائیلی‌های انگلیسی اغلب به عنوان «یهودی‌ستیزان» افراطی شناخته می‌شود. اسرائیلی‌های افراطی در پاسخ می‌گویند که نمی‌توانند یهودی‌ستیز باشند. زیرا، شیادانی را که قطره‌ای خون سامی در رگ‌هایشان نیست، افشا می‌کنند.

جان ویلسون، یکی از مشهورترین طرفداران یهودیت در انگلستان بود که پیش از این به او اشاره شد. ادوارد هاین (۱۸۲۵-۱۸۹۱)، یهودی انگلیسی و از پیروان جان ویلسون، نیز از طرفداران یهودیت و به همان اندازه متعصب بود. در دهۀ ۱۸۷۰، هاین یک مجله‌ با عنوان بسیار طولانی و پرمعنای «زندگی از مردگان: مجلۀ ملی مرتبط با هویتی انگلیسی‌ها پس از قطع ارتباط با اسرائیل تجربه می‌کنند»، منتشر کرد. هاین مطمئن بود که سرانجام هر دوازده قبیلۀ اسرائیل در جزایر آلبیون مه‌آلود گرد هم آمده‌اند.  بنابراین، می‌توان انگلستان را «اسرائیل جدید» نامید. هاین از این موضوع نتیجه می‌گیرد: «انگلستان هرگز شکست نخواهد خورد». هاین به چنان حالت وجد مذهبی رسید که تصور می‌کرد «ناجی» و «رهایی‌بخش» هر دوازده قبیلۀ اسرائیل است.

دیوید بارون (١٨۵۵-١٩٢۶)، نویسندۀ مشهور یهودی، که در بزرگسالی به پروتستانیم  گروید، چندین بار در کتاب خود با عنوان «تاریخ ده قبیلۀ گمشده: بررسی آنگلو-اسرائیلیسم» (١٩١۵) از هاین به ویژه، از اظهاراتی که او خود را به عنوان «ناجی»  می‌پندارد، نقل قول می‌کند. پولس رسول [یا شائول سولوس طرسوسی] در نامۀ خود به رومیان از آن سخن می‌گوید ۱۱:۲۵: «آیا انگلیسی‌ها همان ده قبیلۀ گمشده اسرائیل هستند؟ و آیا این هویت، ملت را به شکوه و جلال می‌رساند؟ اگر چنین است، ناجی کجاست؟ او باید از صهیون بیرون آمده باشد. او باید کار بزرگ خود را به سر انجام رساند؛ او باید در میان ما باشد. ما این تصور را داریم که به لطف جلال کار هویت، وارد دوران نجات ملی اسرائیل توسط ناجی از صهیون شده‌ایم و ادوارد هاین و این ناجی یکی هستند».

هیوستون چمبرلین (١٨۵۵-١٩٢٧)، فیلسوف و نویسندۀ انگلیسی، برجسته‌ترین نمایندۀ جناح ضد یهودی اسرائیلیسم انگلیسی محسوب می‌شود. اما در بارۀ او بعداً خواهم نوشت.

ادامه دارد